قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٤١٦
آورده، و در بعضى صور زبانه كشيدن آتش در سر شنيده شده و هر چيز نزديك را دور ديده، و زمان قصير را مدّت مديد پنداشته و اصوات منكره را لطيف و خفيف شنوده، و بعضى خيال كند كه به هوا عروج كرده و با ملائكه جليس بوده و بدين سبب خود را در نفس خود عظيم شمرده و به اشخاص مجاور، به نظر حقارت نگاه كنند و از اين راه ها در آيين متين اسلامى در جزو منهيّات مى باشد. و آن را به عربى «اسرار» و «حشيش» و «حشيشه» و «دق الخيال» و «حبة المساكين» و «مونس المهموم» گفته و به پارسى «نشاط افزا» و «فلك تاز» و «عرش نما» و «چتر اخضر» و «چتر زمرّد» «رنگ» و «كنب» خوانده، و نام عربى و يا معرّب آن «قَنّب» بوده و به فرانسه «شانور» و به لاتينى «كانابليس» گفته و تخم آن را به پارسى «شاهدانه» و به فرانسه «شِنوى» گويند و رجوع به «كنب» هم نمايند و غبار زغبى آن را «چرس» نامند.
بنگ آب ---> كنب.
بَنگاله : خطّه بزرگى است از شمال شرقى هندوستان كه مقرّ حكومتش شهر كلكته يا قالكوته، و ساليان دراز در تصرّف ملوك اسلام بوده و اكنون از ١٥٠ سال زياده مى باشد كه در تصرّف انگليس است و رجوع به «بنگ» هم شود.
بنگان : بر وزن و معنى فنجان و كاسه و پياله، خصوصاً طاسِ مسِ سوراخيده كه دهقانان به جهت استعلامِ ساعات شبانروزى در طغارى پرآب گذارند، به مقدار زمانى كه پر شود آب از رودخانه و چشمه : هر چند دفعه كه در ميان خودشان مقرّر است : به زراعت هريك مى رود.
بنگاه : (چو گمراه) وطن و مسكن و منزل و مكانى كه نقد و جنس در آن گذارند.
بنگره : (چو دل زده) فرموك[ر.م] و (چو مسخره) لاى لاى اطفال.
بنگش : (چو بلبل) بنگشتن[ر.م] و امر و فاعل از آن و(چو رنجش) نام دو موضع است: يكى بنگش صغير از توابع كشمير و ديگرى، كبير از بلاد كابل كه مردمانش افغان و اغلب اهل ايمان و اواخر اسامى شان على، همچو: حيدرعلى، صفدرعلى و آنچه چنين نباشد، سنى و دغلى است.
بنگشتن; بنگشيدن : (به ضمّ اوّل و ثالث) اوباريدن[ر.م].
بنگل : (چو بلبل) گل و درخت آن و ثمر آن درخت و ميوه اى است شبيه به وَن[ر.م يا سپستانر.م].
بنگلك : (چو بلبلك) مصغّر بنگل[ر.م] است.
بنگن : (چو بهمن) ماله بنّايان و دو سرىِ معروف و بيل و كلنگ و آهنى است پهن كه دسته چوبين بر آن نصب كرده و به هر دو طرف آن ريسمان بسته و شخصى دسته آن را، و ديگرى ريسمان ها را گرفته و زمين را بدان هموار كنند.
بنگو : (چو بدبو) اسبغول[ر.م] است.
بنگه : (چو دختر) بنگاه[ر.م] و (چو بركه) آواز كشيدن.
بُنلاد : پشتيبان و بنياد و اساس ديوار.
بنمتن; بَنمين : پسر.(ند)
بنو : (چو عمو) خرمن هر چيز و طناب باريك.
بنواز : (ل) شب پره و پاسخ و اجابت و قبول.
بنوان : (چو دربان و گلدان) نگهبان خرمن و غيره.
بنوره : (چو تنوره) بنلاد[ر.م].
بنوسرخ : (به ضمّ اوّل و ثانى و رابع) مرجمك[ر.م].
بُنوسياه : ماش.
بنوگ; بنوگانى : بر وزن و معنى بيوگ و بيوگانى.
بَنوماش : ماش و غلّه مُنگ[نوعى غلّه].
بَنونخله : نوعى از عدس صحرايى.
بنوه : (چو صبوح و هرزه) بنو[ر.م].
بنه : (چو ننه) طناب باريك و (چو شده) بيخ و بنياد و خانه و دكان و منزل و مكان و اسباب و رُخوتِ]رخت ها [خانه و اساس البيت و احمال و اثقالى كه بزرگان پيش از كوچيدن به منزل فرستند.
بنه بستن : كوچيدن.
بنه ريس---> بنغازى.
بنى : (چو تهى) چارچوبه در و پنجره و(چو على) به قانونِ زبان عربى، عندالاضافه، حالت نصب و جرّ بنون، جمعِ ابن، بوده و داخل تركيب اسامى اكثر عشاير و قبايل و غيرها مى باشد كه بعضى از آنها را كه زبانزد عامّه مى باشد،