قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٤٥٣
پرمشخ : (چو گلقند) استاد و معلّم، و ظاهراً مركّب است.
پرمو : (چو بدبو) برمر[ر.م] است.
پَرموته : برموده[ر.م].
پَرمودن : فرمودن.
پَرموده : برموده[ر.م] و نام پسر ساوه شاه[از پهلوانان تورانى شاهنامه]، كه به دست بهرام چوبينه گرفتار شد و با ذال معجمه هم صحيح است.
پَرمور; پَرموره : (هر دو با راء مهمله و معجمه) برمر]ر.م [و پرموده[ر.م].
پَرمون : زينت و آرايش.
پرمه; پرمهه : (چو صدْمه و زَلزَله) بدرزه[ر.م] و برماه[ر.م] و (چو سركه و اشكنه) تأخير و تنبلى نمودن در كارها و (چو غنچه وگل تپه) قازان سنگ[ر.م] است.
پُرمِى : نوعى از انگور است.
پرميو : (چو هر چيز) مرض سوزاك.
پرن : (چو چمن) ديروز و پرنيان و پروين.
پرنا : بر وزن و معنى برنا و پرنيان.
پَرناس : بر وزن و معنى فرناس.
پرناك : بر وزن و معنى برناك و طايفه اى است از تركان.
پرنج : بر وزن و معنى برنج.
پَرَنجمِشگ : فرنجمشگ[ر.م].
پرند : (چو كمند) مرغ و پريز[ر.م و فريزر.م] و پرنيان و شقّه و پرچم و حرير ساده و نازك و خيار صحرايى و تيغ و شمشير و جوهر آن و آهن و فولاد و زين پوش و برگستوان[ر.م].
پرنداخ : (چو قلمدان) تيماج[ر.م و سختيانر.م] و شمشير جوهردار.
پرنداور : (چو حسن ياور) پرند[ر.م] و شمشير جوهردار.
پرندك : (چو سمندر) پشته و كوه كوچك ميان صحرا.
پَرَندوار; پَرَندُوش; پَرَندُوشين : پريشب و يا ديشب و يا ديروز و يا پريروز.
پرنده : (چو تَبَرزه) اسم فاعل از پريدن، خصوصاً جيوه.
پَرَندين : هر چيز كه از حرير سازند.
پرنذاخ : (چو قلمدان) تيماج[ر.م و سختيانر.م].
پرنگ : بر وزن و معنى پرنج و (چو درنگ) برق شمشير جوهردار.
پرنو; پرنون; پرنيان : (چو بدبو و مجنون و بدحساب) ديباى چينى منقّش بسيار نازك و لطيف و جامه رزم رستم زال كه از پوست پلنگ دوخته بود و شكلى صد در صدى در آن نگاشته بوده اند و هم پوششى بوده كه به زعم پادشاهان قديم، جبرئيل از بهشتش آورده و بدين انگيزه به فال نيكش داشته و در روزهاى جشن پوشيدندى.
پرنيان خوى : خوش حال و خوش دل و نرم دل.
پرنيخ : (چو زرنيخ) سنگ مسطح هموار.
پرنيش : بر وزن و معنى برنيش.
پرو : (چو سرو) پروين و چادر شب و آنچه در جنگ و تاخت و تاراج از دشمن به دست آيد و هم جمهوريتى است در سمت غربى امريكاى جنوبى، كه داراى هفت كرور نفوس و مركز آن شهر ليما است و رجوع به «مكزيك» هم نمايند.
پَروا : پرورش و پرواز و ترس و باك و توجّه و قصد و اراده و التفات و فراغت و پرداخت و صبر و آرام و تاب و طاقت و ميل و رغبت و علم و معرفت.
پَروار; پَرواره; پَروارى : مخزن و گنجينه و تخته هايى كه خانه را بدان بپوشند و پيشاب بيمار كه پيش طبيب برند و دوابّ پرورده شده كه در جاى خوبى بسته و خوراكى لايق دهند تا فربه شود و جايى كه بهايم را پرورش كنند و خانه زمستانى و يا غرفه و بالاخانه و خانه تابستانى بادگيردار كه هر طرف آن پنجره داشته باشد و بيراهه و راه غيرمتعارفِ خانه را هم گويند و در جايى به معنى سنجاب و عظمت و جلال هم ديدم.
پرواز : پرتو[ر.م] و پردو[ر.م] و آده[ر.م] و پروين و نثار و پريدن.
پَروازه : عيش و خرّمى و طعامى كه در سفر و سياحت، همراه بردارند و ورق طلا و نقره كه نقّاشان به كار برند و يا ريزه ريزه كرده و نثار نمايند و آتشى كه پيشاپيش عروس افروزند و هم آتشى كه پارسيان، در هنگام سپردن عروس به داماد روشن كرده و دامنشان رابه هم بسته و بر گرد آن