قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٣٥٥
بام : بامداد و قرض و وام و تار گنده ساز و اسب بلند و بالا و لون و رنگ و قلعه اى است در ماوراءالنهر]در آسياى مركزى [و سقف و پوشش خانه و يا طرف بيرونى آن و يا جانب اندرونى آن و به تركى، ادات مبالغه است، بام بياض يعنى ابيض و سفيدتر (لمؤلفه)
بام چشم : پلك آن .
بامْ خانه : چاپارخانه.
بامِ رواق بديع : عرش و كرسى.
بامْ زد : كوس و نقاره.
بامِ زمانه : آسمان اوّل.
بام گردانر غلتيان.
بامِ گشاده بلند يا رفيع : عرش و كرسى.
بامْ گُلان : به معنى بام گردان[ر.م] است.
بامِ مسيح : آسمان چهارم.
بامِ واپسين : وقت سَحَر.
بامِ نهم : عرش.
بامِ وسيع : عرش.
بامْبُو : به فرانسه، خيزران است.
بامداد; بامدادان : وقت صبح و سحرگاه.
بامِره : (چو باكره) نردبان.
بامس : (چو ناخن و مادر) كسى كه در وطن، عاجز و پايبند شده و با عُسرت بگذراند و شخصى كه در غير وطنِ خود ستوهيده و دلتنگ شده و به كوچيدن از آنجا قادر نباشد.
بامشاد : مطربى بوده كه مانند باربد]نوازنده دربار خسروپرويز [نظير نداشت.
بامون : هيز و مُخَنّث و مفعول.
بامه : ريش بزرگ دراز و مردم درازريش.
بامى : لقب شهر بلخ[در افغانستان].
باميا: در جهان نما[ر.ض] گفته كه شهرى است محكم و زيبا از ولايت هرات كه در آن دو شكل بزرگ به صورت آدمى تراشيده: يكى نقشه مردى است، به خوبى، فرد و ديگرى تصوير زنى است كه طفلى شيرين اطوار در كنار دارد.
باميان : شهرى است بزرگ به مسافت ٨٠ كيلومتر از كابل و مابين آن و بلخ]در افغانستان [و غزنين]در افغانستان [واقع و به نوشته بعضى جغرافيين، ضحّاك تازى]از شخصيت هاى پليد شاهنامه [احداثش كرده و در عهد ملوك غور]در قرن٦و ٧ه: [به غايت جسيم و معمور و در هنگام محاصره آن، جغتاى، پسر چنگيزخان، مقتول]شد [و ازاين رو چنگيزخان هم تخريبش نموده و اهالى اش را قتل عامّ نمود. بالجمله اين شهر در ميان كوهى است كه در ميان آن مغاره هاى صُنعى بسيار و چند صورت ديگر به صورت انسان تراشيده اند; مِنْ جمله دو صورت بزرگ از سنگ تراشيده و برجسته و از كوه برآورده كه عرضشان ١٦ ذرع و ارتفاعشان ٦٠ يا ٨٠ ذرع و به مساحت ديگر ٥٢ گز و مؤنّث و مذكّر و جميع اعضاى آنها ظاهر، و مذكّر به «صلصال» و «سُرخ بُت» و «سرخ بُد» موسوم و عاشق صورت ديگر كه مؤنّث و به «شمامه» و «خِنْگ بت» يا «خِنْگ بُد» مُسمّى بود، و ميان هر دو، تمام مجوّف بوده و از كف هاى پايشان راه است و نردبان پايه ها كرده اند كه به جميع تَجاويف آنها مى توان گشت، حتّى سر انگشت دست و پايشان. و اين دو صورتِ عاشق و معشوق از عجايب صنايع روزگار و به زعم بعضى، لات و منات و به عقيده ديگرى، يَغوث و يَعوق عبارت از اين دو صورت مى باشند[اين آثار اخيراً توسط طالبان تخريب شده است].
بامين : (چو كابين) قصبه اى است از ناحيه بادغيس[در افغانستان].
باميه : به نوشته مخزن[ر.ض] ثَمَر نباتى است در بلاد مصر كه سياه و صُلب به قدر كرشنه و شيرين طعم و با اندك لزوجتى و در غلافى مخمّس شكل و دو طرف آن اندك باريك، و بر آن زغبى]موى ريزه [شبيه به زغب گاوزبان و همچنين بر تمام نبات آن، به قدر درخت خَطمى و اهل مصر آن را در خامى و نرمى، پخته و با گوشت مى خورند و بعد از پخته شدن و صُلب گشتن هم آرد كرده و مى خورند و در بغداد و نواحى آن نيز مى شود و مى خورند.
باميين : (چو تابعين)بامين[ر.م] است.
بان : بام و بانگ و لادن و مشگ بيد و نام درختى است كه ميوه آن را «تخم غاليه» گويند و روغنى خوش بوى از آن گيرند و رجوع به «كشته» هم نمايند و در حال تركيب از