قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٢٠٣
تعالى به همين ترتيبش انداخت، و به عقيده بعضى ديگر منسوب به حضرت ادريس(عليه السلام) مى باشد كه بيستوهشت صورت حروف را از صور بيستوهشت گانه منازل قمر نقل نموده.
تتمه: اهل مغرب را در حساب و اعداد و حروف بيستوهشت گانه، اصطلاح و روش ديگرى است غير از ترتيب مشهور كه در اعصار سابقه به ترتيب ذيل در ميان عرب شايع و معمول بوده:ابجد، هوّز، حطى، كلمن، صعفض، قرست، ثخذ، ظغش
يعنى صاد را شصت و ضاد را نود و سين مهمله را سيصد و ظاى منقوطه را هشت صد و غين معجمه را نهصد و شين نقطه دار را هزار گرفته و باقى حروف را موافق مشهور حساب كرده و اين را «ابجد مغربى» يا «ابجد مغاربه» گويند چنانچه ابجد مشهور مذكور را «ابجد شرقى» نامند. و پاره اى اخبار و آثار وارده از ائمّه طاهرين(عليهم السلام) را هم كه در باب فرج آخرالزمان ورود يافته، محمول بر همين حساب ابجد مغربى دارند و گاه است كه هر مرتبه از آحاد را با معادل خود از عشرات موافق لوحه ذيل تركيب داده:
ايقغ، بكر، جلش، دمت، هنث، وسخ، زعذ، حفض، طصظ
و از فلك الافلاك شروع كرده و هريك از تركيبات نه گانه را على الترتيب به يكى از سيّارات سبعه منسوب داشته و اين را «جمل ايقغى» نامند و در ابجد مغربى هم بدين روش گويند:
ايقش، بكر، جلس، دمت، هنث، وصخ، زعذ، حفظ، طضغ
وبالجمله پرواضح است كه اكثر مطالب مذكوره در اين باب : اگر يكسر هم نباشد : مجرّد حدس و تخمين بوده و دور از تحقيق و يقين مى باشد، و در پاره اى مطالب مناسب مقام رجوع به «جمل» هم نمايند.
اَبجَدِ تَجريد نوشتن : فنا فى الله.
اَبجَدخوان : مبتدى و نوآموز و خواننده ابجد.
اَبجَدِ شرقى; اَبجَدِ غربى; اَبجَدِ مغاربه; اَبجَدِ مغربى رابجد.
ابجل : (چو دختر) نام دختر پادشاه جابَلسا[ر.م].
ابخار; ابخاز : (چو سرباز) ولايتى است از تركستان روسيّه كه بيشتر مردمانش ترسا]مسيحى[ و مغان ]زرتشتيان[ و دير]صومعه [بسيار بزرگى دارد.
اَبخوار; اَبخواز : بر وزن و معنى ابخاز.
ابخوسا : (ل) به سريانى، سنگسار است.
اَبَد : ]استمرار وجود در ظرف آينده. زمانه اى كه نهايت ندارد و چيزى كه نهايت و آخر ندارد (لغت نامه دهخدا)[.
ابدالآباد : جاودان جاويد.
ابدال : (به كسر اوّل) به عربى، عوض كردن و(به فتح آن) هم به عربى، جمع بَدَل به معنى عوض]است[و معنى اصطلاحى خاصّ آن كه در السنه داير و زبانزد عامّه است به نوشته طُرَيحى [ر.ض]قومى اند از صلحا كه دنيا از ايشان خالى نبوده و هركدام كه بميرد، خداى تعالى ديگرى را به جاى او بدل نمايد. و از قاموس[ر.ض] نقل است كه ايشان هفتاد نفر بوده و چهل نفرشان در شام و سى نفرشان در ساير بلاد و قوام ارض از بركت وجود ايشان]است[ و هركدام كه بميرد، يكى از ساير مردم قائم مقام او گردد. و به نوشته احمد رفعت عثمانى[ر.ض]، ابدال نام ذَوات مكرّمه اى است كه به جهت تصرّف در مصالح عباد، مظهر خلافت الهيّه و رفتارشان به امر خداى تعالى و چهل نفرشان در شام و سى نفر در ساير بلاد]است[ و بعد از وفات هريك، يكى از صلحاى امّت را به جاى وى انتخاب كنند.
ابدالى: (چو بدنامى) افغان.
اَبدام : جسم، مقابل جوهر.
اَبدان : ابذان[ر.م] و به عربى، جمع بدن است.
ابدرم : (چو اِسپَرَم) نام كتاب شاكمونى[١] و معنى آن به اعتقاد وى، اوّل و آخر كتاب ها است.
ابذان : (چو افغان) لايق و سزاوار و اتباع و پيروان و خاندان و دودمان.
ابر : (چو خبر) آغوش و بر كه به عربى «عَلى» گويند و به زندى، آلت تناسل است و (چو صبر) اسفنج و مرد و به معنى معروف كه در «باران» خواهد آمد و رجوع به «تاريخ عبرى» هم نمايند و نام دهى هم هست در بسطام]در استان
::::::::::::::::::::::::::::::::::١. به اعتقاد برخى از مردم هند، پيامبر صاحب كتاب است و كتاب او را هم شاكمونى مى نامند.