قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٣٦٠
«برهمن» هم گويند.
بتخانه : معروف است.
بُت فريب : روز ٢٤ ماه هاى جلالى.
بتگده : بتخانه است.
بتا : (چو رضا) امر به تاييدن[ر.م] و رجوغ به «چغندر» هم نمايند. و(چو عطا و حتّى) نوعى از طعام.
بتار، بتاره : (چو كَنار و كَناره) آهار و ليف جولاهان ]بافندگان [و شومالان[كسانى كه پارچه را آهار دهند].
بَتان : يكى از نواحى حرّان[در تركيه]، مولد ابوعبدالله محمّد ابن جابر ابن سنان كه از اعاظم حكماى اسلام، خصوصاً در نجوم و هيئت و رياضيّات فريد عصر و سرآمد رياضيّين بوده و در ٢٦٤ هجرى به تأليفات فلكيّه آغازيده و تا ٤٢ سال حقايق بسيار در فنّ هيئت كشف و زيجى معروف به «زيج صابى» از او در اثر و در ميان اوروپايى ها ديگر مشهورتر و كتاب تعديل الكوكب او را به لاتينى ترجمه و به طبع رسانيده اند.
بتاوار : (چو سَزاوار) آخر كار.
بِتاييدن : تاييدن[ر.م] و باء مكسوره اوّل زائد است.
بتخاك : (چو پرخاك) موضعى است نزديك كابل.
بُتخال; بُتخاله : هر دو نام بتخانه اى است.
بتخانه : مكرّر است; رجوع به «بت» شود.
بَتَر : (چو سفر) مخفّف بدتر.
بَتَرجا : عورتين و فرجه مابين ناخن و گوشت كه موضع چرك است.
بِتِراو : به فرانسه، چغندر است.
بَتَرجار بَتَر.
بتره : (چو هرزه) عناد و لجاجت.
بتغوز; بتفوز : (هر دو بر وزن مستور و با راء مُهْمله و مُعجمه) گرداگرد كلاه و منقار مرغان و پيرامون دهان از انسان و حيوان.
بَتَكْ : (چو فلك) خوشه خرما و انگور و غيره و (به كسر اول و ثانى) نامه و كتابت است.(كى. سى)
بُتكده : مكرّر است; رجوع به «بت» شود.
بتكن : (چو دلبر) بتكندن[ر.م] و امر و فاعل از آن و ماله برزيگران.
بِتكَندن; بِتكَنديدن : سر باز زدن و چيزى نخوردن و از سيرى ميل به طعام نكردن.
بَتكوب : (با باى ابجدى و تاى قرشت در آخر، چو مطلوب) ريچالى[طعام كه از شير و شِبِتشويد] و جوز]گردو [و ماست سازند.
بتكْيش : (چو درويش) تركش پر از تير و معنى تركيبى آن بَتْ مانند، و بت به معنى بتاره است كه مذكور افتاد.
بُتگر : (چو دختر) بت ساز و بت تراش.
بتلاب : (چو محراب) غلافِ گل خرما.
بتليس; بدليس : (چو تفليس) نهرى است از توابع دجله كه از جبال سمت غربى درياچه وان]در تركيه [نبعان]سرچشمه گرفتن [كرده و از درون شهرى مى گذرد كه آن هم بدين نام موسوم و به مسافت ١٥كيلومتر از جهت غربى همان درياچه واقع و مركز ولايتى است از قسم شمالى كردستان در جانب غربى درياچه وان كه آن هم بدين اسم مسمّى و شرقاً به وان و غرباً به ديار بكر[در تركيه] و جنوباً به هر دو و شمالاً به ارضروم]در تركيه [مُحاط و محدود و داراى سيصدهزار نفوس مى باشد كه اكثرشان كرد و قليل، ارمنى هستند.
بُتّم : (چو مدّت) قلعه محكمى است از فرغانه]در ازبكستان [و هم كوهى است در آن، كه انهار جاريه به سمرقند]در ازبكستان [و بُخارا[در ازبكستان از آن نبعانسرچشمه گرفتن] كرده و طلا و نقره و زاج و نوشادر و پاره اى معادن ديگر، از آن كوه استخراج كرده و به ساير ولايات نقل مى نمايند.
بتو : (چو اَلَو) سمت مشرق و جنوب و جايى كه هميشه در آن آفتاب بتابد و(چو عمو و نكو) قيف و دبّه روغن و قبّه سر عصا و تازيانه و سنگ درازى كه بدان داروها بسايند.
بتواز : (چو سرباز)نشيمنگاه باز و ساير طيور و چوبِ آده[ر.م].
بتوراك : (چو عموجان) تبنگ[ر.م] را گويند.
بَتوك : طبق چوبينِ مشهور بقّالان.
بتول : به عربى، لقب شريف حضرت صديقه طاهره و