قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٤١٢
بلورِ آبى : نوعى از بلور است، بسيار مشهور و لطيف.
بلوس : (چو عروس و دروس) تواضع و فروتنى و مكر و حيله و مكّار و فريبنده و هم نام اوّلين مؤسّس دولت آثور[آشور در بين النهرين] مى باشد و هم رجوع به «بل» نمايند.
بلوسطيوس : به يونانى، گلنار است.
بلوشر : ]بلوشر يا بلوخر، ژنرال پروسى(١٧٤٢: ١٨١٩) كه در لينيى از ناپلئون شكست خورد ولى تواست به موقع خود را به واترلو برساند(فرهنگ معين)[.
بلوص : معرّب بلوج[ر.م]است.
بلوط : درختى است در فرنگستان فراوان كه پوست شاخه هاى جوان آن از عوامل قابضه قَويّه محسوب است و به «شاه بلوط» رجوع نمايند.
بلوط الأرض : كه «كماذريون» نيز گفته و به فرانسه «ژِرمانِدره» نامند، نباتى است سبزرنگ و بسيار تلخ كه داراى چندين قِسم و همه آنها در طب مستعمل و در امراض مزمن كبد و استسقا و عسرالبول و صلابت طحال و ضعفِ مجارىِ هضم، نافع و اطباء يونان و ايران از اثر آن در احشا، به خصوص در طحال تمجيد كرده اند.
بلوط المَلِك : شاه بلوط[ر.م] است.
بُلوك : بلوتك[ر.م] و پشكل شتر و محالّ و ولايتى كه مشتمل بر چندين قريه باشد و به تركى، فوج و زمره و جماعت و طايفه و چند نفر از مردم را گويند.
بُلوكات : جمع بلوك.
بلوكاتِ ثلاثه : اوجان و عباس و مهرانه رود، از محالاّت آذربايجان است.
بلون : (چو سكون) بنده، مقابل آزاد است.
بلوندك; بلونك; بلونه : (چو بدمنظر و كبوتر) شمشير چوبين است.
بله : (ل) به فرانسه، گندم است.
بلهوس : (چو مختصر) رجوع به «بل» شود.
بلى : (چو على) حرف جواب و تصديق است.
بلياد : (چو بغداد) جامه ساده يا سياه.
بليان : (چو دلزار) بليون[ر.م] و(چو قليان)قريه اى است از كازرون كه به نام بانى خود : كه نام ديگر حضرت خضر(عليه السلام)است : موسوم شده.
بِليت; بِليط : به فرانسه، رقعه و تذكره معروف و سند مسافرين كه از اُمناى دولتى به جهت عبور به مملكتِ ديگر مى گيرند و به جهتِ مانع شدنِ راهداران، به مسافران دهند.
بليلا : (چو رحيما) نامِ نامىِ انجيلىِ حضرت على ابن ابى طالب : عليه الصّلاة والسّلام : است.
بليلج : (چو فضيلت) معرّب بليله[ر.م] است.
بَليله : دواى قابض معروفى است به اندام بيضه مرغ كه در شيره پرورده كرده و مى خورند، و در تحفه[ر.ض]و مخزن]ر.ض [گويند: ثمر درختى است هندى، مايل به استداره و بزرگ تر از مازو[نوعى بلوط] و شبيه به هليله و پوست آن زرد و اغبر]تيره [و نازك تر از پوست هليله و مستعملْ، پوستِ آن است. و درخت آن بزرگ و برگش عريض تر از برگ انبه و كوتاه تر از آن و شبيه به برگ گردكان[گردو] است; وبالجمله معرّب آن بليلج و به هندى «بهيره» نامند.
بَليناس : حكيمى بوده جليس اسكندر.
بلينسيا ---> اوقيانوس.
بليون : (چو دلخون) عددِ هزارمليون است.
آيين بيستوپنجم