قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٢٧١
ستور و بهايم.
قاموس المعارف
اِصطَخر : بر وزن و معنى استخر و معرّب آن است و بعضى با صاد و طا بودن اين كلمه را تغليط كرده و از مخترعات صاحب برهانش دانسته و اصطخرى : كه لقب ابواسحاق و پيشواى جغرافيين عرب و اوّل كسى بوده كه به زبان عربى كتاب نوشته : منسوب به همين شهر استخر و مولدش هم آنجا بوده و به جهت تحصيل جغرافيا از آنجا خارج و در ٣٠٣ هجرى تا هند و اقصاى مغرب و سواحل بحر محيط]اقيانوس اطلس [سياحت كرده و تحقيقات مكشوفه خود را ضبط نموده و كتابى موسوم به كتاب الاقاليم كه بسيار معتبر و مقبول طباع است به يادگار گذاشته و علاوه بر اينكه همين كتاب به اكثر زبان هاى اروپا ترجمه شده، متن عربى آن هم در ١٨٧٠ ميلادى به طرزى مرغوب به طبع رسيده.
اصطُر : (چو كُندُر) ترازو و ميزان.(نان)
اِصطَرخ : بر وزن و معنى استخر.
اصطرك : (چو بدنظر) صمغ درخت زيتون و يا صمغى است ديگر كه سرخ رنگ و مايل به سياهى است.
اُصطُرلاب --->اسطرلاب.
اِصطَفَن : (ل) رجوع به «اسكندرانيّون» شود.
اصطفى; اصطفين : (چو سَندَلى و مه جبين) زَردك]هويج[و صمغى است كه مانند عود بسوزد.(نان)
اِصطلاح --->لغت.
اصطنبل; اِصطَنبول : (ر) معرّب استنبول[ر.م] است.
اصطور : (چو پرزور) ميزان و ترازو.(نان)
اِصطَهبانات : قصبه اى است از فارس در پنج منزلى به شيراز; آبش فراوان و در جميع خانه هايش روان و موافق نوشته بعضى سيّاحين، درخت چنار بزرگى و موزون و سايه افكن از غرايب روزگار در اين ديار است.
اصفريّه : به نوشته احمد رفعت عثمانى[ر.ض]، از شعب خوارج و يكى از ٧٣ فرقه امّت مرحومه كه در اكثر عقايد، مخالف فرقه ازرقيّه بوده و قولاً به جواز تقيّه قائل و در مقام فعل، غيرعامل و تارك صوم و صلاة را تكفير مى نمايند.
اصفهان : (ر) معرّب اسپهان.
اِصفَهانك : اصبهانك[ر.م].
اَصل : (ر.ف)و جيوه و رجوع به «فرع» و «مرابحه» هم نمايند و آن را به پارسى «واده» و «پروز» و «كى» و «كيان»]گويند[.(عر)
اصل السّوسرشيرين بيان.
اصلى : (ر) از شعرا و خطّاطين ايران كه مولانا نيز گويند و از اشعار او است:
«چو به طفليش بديدم بنمودم اهل دين را