قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٢٥٠
اِسفَهْبُدان : بر وزن و معنى اسپهبدان.
اِسفَهبَُد : بر وزن و معنى اسپهبد.
اسفيجاب : (چو استيناف) نام ديگر شهر شَبران]در ماوراءالنهر[.
اسفيجه; اسفيچه : (چو خشميده) سپيجه[ر.م].
اسفيد : (چو دلگير) سپيد، افراداً و تركيباً.
اِسفيداب; اِسفيداج : سپيداب.
اسفيدار; اسفيدال : (چو استيصال) سپيدار.
اسفيداو : (ق) رجوع به «سپيداب» شود.
اِسفيدباج : سپيدباج[ر.م].
اِسفيدبار : سپيدار.
اِسفيدِش : اَسب غول[ر.م].
اِسفيدوار : سپيدار.
اَسفيوس; اَسفيوش : (ل) اسب غول[ر.م].
اُسقُف : يا اُثقُف; به عربى، قاضى و پيشواى ترسايان و شخصى از ايشان كه خود را از روى رياضت به زنجير بندد و رجوع به «جاثليق» هم نمايند.
اسقلطس : (چو دلبررخ) مومياى كوهى.(نان)
اَسقَليبيوس : (ل) نام دو نفر از حكما و اطبّاى پيشينيان كه اوّلشان، اوّلين هشت حكيم يونانيان و به زعم بعضى، از جمله پيغمبران بوده و طبّ او كسبى نبوده و از مغيّبات خبر مى داده و بيمارانى را كه ساير اطبّا از علاجشان عاجز بودندى، معالجه كرده و ازاين رو او را به ابوالاطبّا مكنّى مى نمودند. و اين حكيم مؤسّس علم طب بوده و اين فنّ شريف را به شاگردان خود مشافهةً تعليم كرده و به جز اولاد خود به كسى ديگر نياموخته و از ايشان هم عهد گرفتى كه آن را به كسى ديگر نياموخته و با اخلاف خودشان هم همين عهد را ملحوظ دارند. و مبالغه متقدّمين يونان درباره اين نادره زمان به طورى بوده كه به نامش قسم ياد كرده و در دفع شدايد به اسم وى قربانى نموده و به زيارت هيكلى منس:وب ب:دو مى رفت:ه ان:د. و گ:روه:ى گوين:د ك:ه عل:م و حكم:ت را از ادريس(عليه السلام)]از انبياى الهى [آم:وخت:ه و هم خليفه او بوده و بعد از آن حضرت، تمثالى به صورتش ساخته و به مؤانست آن مى پرداخت، و بعد از اندك زمانى كه در ٣٨٨٨ مقدّم ميلادى در شهر بابل]در عراق [وفات يافته و آن صورت را در منزلش يافتند، معبودش پنداشته و به عبادت اصنام آغازيدند و به نوشته اكثر مورّخين، آغاز بت پرستى از آنجا بوده. و اَبقراط كه شرح حالش مذكور افتاد از احفاد اين حكيم بود; و اما اسقليبيوس ثانى ششمين هشت حكيم يونانى و از اولاد اسقليبيوس اوّل و در طب و ساير فنون حكمت خبير و بابصيرت و اَبقراط هم از تلامذه او بوده و در ٤٧٠ مقدّم ميلادى در ١١٠سالگى بدرود جهان گفت.
اَسقلينُس; اَسقلينوس : بيخ خَرنوب نبطى و محرّف اسقليبيوس و يا حكيمى ديگر بوده يونانى.
اَسقَليوس :(ل) گويا محرّف اسقليبيوس[ر.م] است.
اسقنقس; اسقنقور : (چو دلبررخ و دلبرخوى) سَقَنقور[ر.م].
اسقوت : (ل) نام قديمى اهالى اسقوچيا]اسكاتلند[.
اسقوتلاند; اسقوتيا; اسقوچيا : (ل) شبه جزيره اى است كه عبارت از قسم شمالى جزيره بريتانياى كبير و يكى از قطعات ثلاثه مى باشد كه همان جزيره از آنها تركيب يافته وجنوباً به انگلتره]انگلستان [متّصل و از سه طرف ديگر به دريا محدود است.
اِسقورديون : سير صحرايى.(مى يا نان)
اِسقورون : ريم آهن[ر.م].(مى يا نان)
اِسقولاب : اسقليبيوس اوّل[ر.م].
اِسقولو : قُطاس[ر.م] و گاو بحرى.(نان)
اِسقولوس : سريش.(نان)
اسقيل : (چو دلگير) پياز كوهى.(نان)
اسقيلاوس : (ل) نام حكيمى بوده از شاگردان اقليدس]رياضى دان يونانى در قرن ٣ ق.م[.
اسك : (چو هند و قند) سركه و فلاكت و قاصد و اسب چاپارخانه كه در راه ها گذارند.
اَسك دار : كيسه و خريطه اى]كيسه چرمين[ كه قاصدان مكتوب را در آن گذارند و قاصدى كه در هر منزل بر اسبى ديگر سوار شود كه به تعجيل به جايى