قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٣٤٥
بادامه : پيله ابريشم و نوعى از ابريشم و خال گوشتى و نگين انگشتر و هر چيز مطبوع و دلپسند و حلقه هاى زنجير و پينه و چشم مانندى كه از طلا و نقره ساخته و بر كلاه اطفال دوزند و خرقه مرقّعى كه دراويش از پاره هاى رنگين دوخته باشند.
بادان : مخفّفِ آبادان است و رجوع به «تُبَّع» و «مَهرام» هم شود.
بادانْ فيروز : نام اردبيل است; رجوع بدانجا شود.
بادخانى : مكرّر است; رجوع به تركيبات «باد» نمايند.
بادرام; بادرم : (چو كارزار و كارْگر) رعيّت و قول و فعل عبث و بيهوده.
بادرَنجبويه; بادرَنگ; بادرَنگبويه; بادرنگين; بادرو; بادروج; بادروزه; بادروك; بادرونه; بادِره; بادريس; بادريسه : اين لغات دوازده گانه به جهت احتمال اِفراد و بِساطت آنها مكرّر]است [و در ترجمه، به تركيبات «باد» رجوع نمايند.
بادْزَم : بر وزن و معنى بادرم.
بادْزهر : خناق[ر.م] و پازهر است.
بادْزهره : مرض خناق[ر.م] و پازهر.
بادژ; بادِژفام; بادِژكام; بادِژنام; بادِژوام : (چو ساكت) صفرا و سرخ باد[ورمى سرخ بر پوست] و شراب لعلى و ورم خونى و سرخى مفرط مايل به بنفشى و كمودت[تيرگى] و سياهى و كدورت كه در روى مردم از دم محترق و صفراى سوخته عارض، و بيشتر مقدّمه جذام گردد.
بادِس : (ل)رجوع به «ماكادونيا» شود.
بادَستر : بيدستر[ر.م].
بادْسَره : نوعى از آزار اسب، مكرّر است.
بادْسين : زن مُرضعه و شيردهنده.
بادِش; بادِشفام; بادِشكام; بادِشنام; بادِشوام : بر وزن و معنى بادژ و بادژفام و بادژكام و بادژنام و بادژوام.
بادغيس : مكرّر است; به تركيبات «باد» رجوع نمايند.
بادفوز : شخصى كه قبول نصيحت كند.
بادكوبه : شهرى است محكم از آسياى روسيّه كه در كنار بحر خزر واقع و بهترين بندرگاه هاى آن دريا و به قول بعضى، از بناهاى انوشيروان عادل[بيستودوّمين پادشاه ساسانى در قرن ٦م] بوده و ازآن رو كه ملوك شيروان]در جمهورى آذربايجان [خودشان را از اولاد و احفاد آن شهريار دانند، در تعمير اين شهر ساعى بوده اند. و ازآن رو كه بيشتر اوقات باد از اين ديار كم نگرديده و گاه است كه عمارات وحيوانات آن را نقصان فاحش رساند، بدين اسم موسوم داشته و گاهى تخفيفاً بادكو، باكوبه، باكويه]و [باكو نيز گويند. و در نزديكى آن دو چشمه آب گرم موجود، و حاصل آن نفت و زعفران، و از وفور نفت از بلاد اوّلين جهان، و در نزد هندوان از جمله بقاع متبرّكه بوده وبالخصوص آتشگده اى از فرسان قديم در سه فرسخى سمت شرقى آن بوده و در عهد ملوك مجوس از معابد مشرّفه معدود، و هنوز آثارش باقى، و هندوان مجوسان از اقصى بلاد هندوستان غالباً پياده به زيارت آنجا آمده و نذورات بسيار آورده و به روش كيش خويش پرستش نمايند. اين شهر بدواً جزو ايران بوده و در ١١٣٨ هجرى به تصرّف روسيّه رفته، باز در ١١٤٨ ]هجرى [دولت قوى شوكت متصرّف آن مملكت گرديده، بازهم در حدود ١٢١٨ ]هجرى [روس آنجا را متصرّف گرديده و شهر نظامى و بندرگاه جنگى اش نموده و تا حال به همين منوال است.
«پايان شب سيه سفيد است»
بادْگان; بادْگانه : مكرّر است; بر تركيبات «باد» رجوع نمايند.
بادمجان : (ر) معروف الحقيقه و به عربى «مَغْد» و «وغد» و به هندى «بيگن» و به لغتى «بهانتا» گويند، و يا آنكه وغد پارسى است و ظاهراً همين است، چنانچه به پارسى «كهير» و «بادنگان» و «باتنگان»[گويند].
بادمجان برّى : حدق.
بادنج : (چو باخِشم) نارگيل و جوز هندى.
بادنجان : بادمجان.
بادِنگ : نارگيل و جوز هندى.
بادنگان : بادمجان.