قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٣٦٩
اقليم پنجم كه نفوس آن على التخمين، دو مليان و صدهزار است و هم بدونِ وصف صغير و كبير، نام شهرى است از ولايت مذكوره كه بزرگ و قديم و مثلّث الشكل و سابقاً مركز توران بوده و در تمامىِ تركستان]در آسياى مركزى [شهرى بزرگ تر از آن نبوده و با مضافاتش در ٥٦ هجرى به دست سعيد ابن عثمان، مفتوح لشگر اسلام بوده و در ٤٢٩ به دست سلجوقيان گذشته، و در ٦١٠ مغولان متصرّف آن سامان گرديده، و در ٧٨٥ به تيمور لنگ]نخستين پادشاه تيمورى در قرن ٨ و ٩ه:. [مُسخّر، و در ١٢٠١ پايتخت اوزبكان بوده و در اين اواخر در تحت نظارت روسيّه مى باشد. و از تاريخ وصّاف[ر.ض]نقل است كه بهواسطه آنكه بخار به لغت كفّار ختايى]ناحيه اى در شمال و شمال غربى چين [محلّ عبادت است، اين شهر بدين اسم، مسمّى گرديده و نام اصلى آن اسخيان بوده است. و اين شهر به ٣٦٠ مسجد و ١١٣ مدرسه و كاروان سراهاى بسيار مشتمل و محلّ تجارت روسيّه و ايران و هند و چين و افغانستان ]بوده [و به حصارى : كه گرداگرد آن ١٤٥٠٠ قدم بوده و متضمن دوازده دروازه و به ارتفاع ٢٠ قدم مى باشد : محدود و مُحاط و از آنجا تا سمرقند]در ازبكستان [٣٨ فرسخ و تا جيحون[در آسياى مركزى]، دوروزه راه بوده و علما و فضلا و متكلّمين بسيار از اين ديار برخاسته و به زعم بعضى، به همين جهت بدين اسم اختصاص يافته كه از بخار به معنىِ علم و فضل اشتقاق يافته; مولوى گويد:
«آن بخارا معدن دانش بود *** پس بخارايى است هرك آنش بود
اى بخارا دانش افزا بوده اى *** ليك از من عقل و دين بربوده اى».
و مخفى نماند كه اين وجه تسميه بى ربط و قابل تصوّر نيست مگر اينكه راجع به وجه اوّلش نماييم. و اغلب مردمانش حنفى متعصّب و قليلى شيعه و يهود و غيره و زبان شهرشان پارسىِ درى، و تركى زبان نيز بسيار و مضافاتش عموماً پارسى زبان هستند.
بُخارِست : (ل)رجوع به «رومانى» شود.
بُخارى : يكى از كبارِ مشايخ نقشبنديّه[سلسله طريقت منسوب به بهاءالدين نقشبند] كه به امير بُخارى معروف، و در محلّ مرقدِ خود، بناى ارشاد گذاشته و در ٩٢٢ هجرى در اسلامبول]استانبول [رحلت نموده و در قربِ جامع فاتح مدفون گرديد و هم يكى از محدّثين اهل سنّت كه به محمد ابن اسماعيل جعفى موسوم، و به ابوعبدالله مكنّى و در ١٩٤ [هجرى در بخارادر ازبكستان] متولّد و در ٢٥٦ ]هجرى [وفات يافته و تأليفات بسيار از او در اثر است كه اَشهر آنها جامع صحيح معروف به صحيح بخارى، يكى از صحاح ستّه اهل سنّت مى باشد.
تنبيه: در زبان ولايت ما آتش دانِ معروف را كه در توى خانه ها مى باشد هم «بخارى» گويند، شايد به جهت انتساب به بخار : به معنى دود و دخان : باشد.
بخاصره ---> نمارده.
بخاو : (چو چنار) آلتى است معروف از آهن و ريسمان و غيره كه بر پا و دست ستور و گريزپايان و عاصيان گذارند.
بخت : (چو گفت) بختنصّر[ر.م] و به يونانى، پسر و بنده و (چو تخت) فرنجك[ر.م] و جانورى است شبيه به ملخ و اقبال و طالع و سرنوشت.
بخت آور : آدم سعيد و خوش اقبال و نيك طالع.
بختِ دندان خاى : طالع ناموافق.
بختْ كال : بدبخت و ژوليده طالع.
بختج : (چو دختر) معرّبِ پخته.
بَختَجان : درياچه بزرگى است مابين فارس و كرمان كه مصبّ نهر و بندِ امير، و طولش ٨٠ و محيط دايره اش ٢٤٠ كيلومتر مى باشد.
بَختْكال ---> بخت.
بَختَگان : بختجان[ر.م] است.
بختگاو : (چو تندپاى) نطول[ر.م] است.
بُختنَصَّر : موافق نوشته بعضى تواريخ ايرانى و عثمانى، دو نفر از ملوك كلدانى]در بين النهرين در قرن ٨ تا ٦ق.م [بدين اسم و لقب، موسوم و ملقّب بوده اند:
اوّل، سوس دوچينَس[ر.م، سىوششمينِ كلدانيان، كه به اين لقب، ملقّب بوده و بعد از پدرش اليسرهادانر.م] در