قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٤٠٦
نخورده باشند و رجوع به «طفل مشيمه» شود.
بكران : (چو نقصان) قازماق[ر.م].
بِكران بهشت : حوريان.
بِكران چرخ : ستاره هاى آسمان است.
بكراى; بكرايى : (چو صحراى و صحرايى) ميوه اى است معروف و شيرين كه از نارنج كوچك تر و از ليمو بزرگ تر مى باشد، و به فرانسه «ليم» گويند و رجوع به «ليمو» هم شود.
بكرش : (چو دختر) شهرى است پايتخت رومانيا[رومانى].
بكروى; بكرهى : (چو مثنوى) بكرايى[ر.م] است.
بكريّه ---> شعبان و صوفيه.
بكس : (ل) شهرى است از مجارستان، مركز ايالتى كه آن هم بدين اسم، موسوم است.
بكسمات : (چو پهلَوان) نوعى از نان روغنى معروف.
بكسه : (چو پُسته) حصّه و پارچه اى از گوشت است.
بكشه : (چو سكته) ريشى[جراحت] كه بر گردن و شكم برآيد.
بَكَم : بر وزن و معنى بگم.
بكماز : بر وزن و معنى بگماز.
بكمون : (چو پرزور) به نوشته تحفه[ر.ض]و مخزن[ر.ض]، لغت پارسى است و به عربى «عرفج» گويند، گياهى است شبيه به درخت سماق كه در كنار آب ها مى رويد و ساقش مايل به سرخى و شيردار و شاخه هايش زياده بر پنج عدد نباشد و ازاين رو «ذوخمسة اغصان» گويند و تخم آن شبيه به شاهدانه است.
بَكَند; بكنك; بَكنى : بر وزن و معنى بگند و بگنگ و بگنى.
بكوك; بكول : (چو عمود) شمشير چوبين و نشانه تير و ظرف و جام شراب، خصوصاً آنچه به صورت حيوانى باشد.
بكونك ; بكونه : (چو كبوتر) بكوك[ر.م] و شمشير چوبين.
بكّه : بر وزن و معنى مكّه، و يا فقط وسط آن و يا مخصوص به موضع بيت شريف است.
بكهوجتان : (چو محمودخان) خرپشته[ر.م].
بكياسا : (چو الياسا) تنبليت[ر.م] و سربار و به معنى به علاوه.
آيين بيستوسيّم