قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٣٥٢
هم روزگار موسى [است.
باغ : دنيا و روزگار و به معنى معروف كه «بَن» و «پاليز» و «فاليز» هم[گويند].
باغِ اوروپا : ايتاليا است .
باغ بان : معروف است .
باغ بديع و رفيع : بهشت .
باغِ زاغان : باغى است در هرات.
باغِ سخا : دنيا و مردم باهمّت و سخاوت.
باغ سياوشان : صوتى است از موسيقى .
باغِ شيرين : چهارمِ سى لحن باربدى و نوايى است از موسيقى .
باغ قدس و وسيع : بهشتِ عنبرسرشت است.
باغبان : (ب. ر. ف) و وى را «كديور» هم گويند.
باغج; باغچ : (چو مادر) انگور نيم پخته نارس.
باغچه : معروف.
باغچه سراى : شهرى است از ملك قِريم[شبه جزيره كريمه در اكراين كه سابقاً مقرّ حكومت خانان آن ملك و در وسط شهر سراى ايشان موجود و متضمن مساجد و جوامع و مدارس عديده و هر سال در ١٥ آغستوسر.م]، جمعيّتى به نام حضرت مريم در سمت شرقى شهر مهيّا بوده و از اطراف به زيارتشان مى آيند. و اين شهر مدّت ها در تصرّف ملوك روم بوده و اكنون از صد سال متجاوز است كه به تصرّف دولت روسيّه گذشته.
باغر; باغره : (چو مادر و بامزه و باغچه) ورم و آماس و زحمتى كه به سبب آن، زحمت ديگر پيدا شده و گرهى كه در اعضا به سبب دردمندى يا جراحت يا دُمّل به هم رسيده و درد نكند و به زبان ولايت ما «گِرمان» گويند.
باغل : بر وزن و معنى آغل و آب نيم گرم.
باغلاوا ---> تفشره.
باغنج : (چو نارنج و پابند) باغج[ر.م] است.
باغند : (چو پابند) پنبه زده.
باغندن; باغنديدن : (چو پابستن) گلوله كردن پنبه گُلوج از براى رشتن.
باغوچه : پروانه.
باغوش : باغوشيدن[ر.م] و امر و فاعل از آن.
باغوشيدن : غوطه زدن و سر به آب بردن و چيزى را به آب فروبردن.
بافتن : (ر. ف)
بافدم : (چو كارْگر و باسخن) انجام و عواقب كارها.
بافق : (ل) ناحيه اى است از يزد كه جاى محكم و هواى گرمى دارد.
بافْكار : مركّب از «باف» و «كار» و به معنى جولاهه و بافنده است.
بافيدن : بافتن است.
باقتَر; باقتَرَه; باقتَريان; باقتَريانه : باختر و باختريانه[ر.م].
باقر : (ر) به تركى، نحاس[مس] و مس و به عربى، لقب حضرت محمّد ابن على ابن الحسين ابن على ابن ابى طالب : سلامُ الله عليهم أجمعين : كه پنجمين ائمّه اثنى عشر و ازآن رو كه غالب علوم از آن نُخبه بشر، مشهور و منتشر گرديده، بدين لقب مُلقّب مى بود، كه به قاعده نحو عربى مشتق از «بَقْر» به معنى شَقّْ و فتح و نشر و توسيع در علم است. چند نفر ديگر از مشاهير و شعرا هم بدين اسم مسمّى بوده اند كه شرح حالاتشان خروج از وضع كتاب است.
باقِعه : به عربى، زمين خالى و سختى زمانه را گويند.
باقِل : (ل) قصبه اى است در افريقاى غربى و نام شخصى است كه بين العرب به حماقت مشهور و ضرب المثل است.
باقِلا : (ر) ميوه و غلّه اى است معروف كه «كوسك» هم گويند و رجوع به «گرگر» نمايند.
باقلاى شامى : باقلاى مصرى[ر.م] است.
باقلاى قبطى : باقلاى نبطى[ر.م] است.
باقلاى مصرى : ترمسْ[ر.م] است.
باقلاى نبطى : به نوشته تحفه[ر.ض] و مخزن[ر.ض، نوع ريزه باقلاى معروف است، به قدر ترمس و سياه رنگ، مَنْبَتمحل روييدن] آن آب هاى ايستاده و بيخ آن سطبر مانند بيخ نى و برگ آن بزرگ تر از برگ باقلاى بستانى و گل آن سرخ و به قدر گل سُرخ.