قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٤١٤
بناور : (چو برادر) دُنبلِ[دمل] بزرگ.
بِناوند : نگاه داشتنِ چيزى در جايى، مثلِ آب در كوزه و حوض و غيره.
بنايِن : (ر) و رجوع به «كالار» [شود].(كى)
بنبا : (چو صحرا) آشِ ون كه مركّب است از «بن» و «با».
بنبر : (چو لنگر) سپستان[ر.م].
بَنبَل : مطلق ترش، خصوصاً سيب.
بنج : (چو تند) بيرون رخ و (چو رنج) هَوو و معرّب بنگ.
بنجوالا : بيخوالا[ر.م] و گويا تحريف شده.
بُنجَشك : بر وزن و معنى گنجشك.
بُنجشك زوان : زبان گنجشك[ر.م] است.
بنجك : (چو دختر) پنبه گلوله كرده به جهتِ رشتن.
بنجيك : (چو دلگير) به مغولى، جاى بستن اسبانِ چاپارى در راه ها.
بُنچه : (چو غنچه) جمع بندىِ رعيّت و اصناف و اهلِ حرفت در بده[بدهى; وام] ديوانى و به كسر اوّل هم آمده و مخفّف بنيچه است.
بند : (ر) قفل و كمربند و توقّع و طمع و فكر و خيال و جفتِ گاو و مرغِ غليواج[ر.م] و سدِّ پيش آب و زنجير پا و فاصله ميان اعضا و عهد و پيمان و طناب و ريسمان و مكر و حيله و غم و غصّه و گره و عقده و گرو و وثيقه و طومار كاغذ و فنّ كشتى گيرى و ترجيع و تركيب اشعار و نام ولايتى و پس گرفتنِ آنچه غنيم برده باشد و آنچه در دارالحرب از غنيم گيرند و تنكه آهنى كه به جهت استحكام، بر صندوق و امثال آن زنند و هرآنچه، چيزى را بدان ببندند، مثلِ شال كمر و بند قبا و شمشير و غيره.
بنداب : جزيره است.
بندِامير : بندرى است محيّرالعقول در سه فرسخى تخت جمشيد، مابينِ كربال و مرودشت كه امير عضدالدوله ديلمى]از امراى آل بويه در قرن٤ه: [در نهر كُر بسته و سنگ هاى بزرگِ باريك و آهك چنان به هم نصب كرده اند كه يك پارچه كوه گرديده و گويا كه كوهى در ميان دريا ساخته و ارتفاع آن تقريباً هشت ذرع و سنگ هاى سمت جنوبِ آن مانند پلّه، و در وقت فروريختن آب بسيار فرح افزا، و در سمت شمالى آن، از دو طرف رودخانه، سدّى بزرگ و بسيار طولانى كشيده اند كه بهواسطه آن دو سدّ و ارتفاع بند، ناچار آب مرتفع شده و بر دو نهرى كه به فاصله پانصد قدم از بند مذكور درست كرده اند، سوار شده و ناحيه كربال و زراعاتِ آن را مشروب و معمور مى نمايد.
بالجمله بند مذكور، شالوده پلى است كه بر بالاى آن ساخته و ١١٥ ذرع طول و٢١ ٤ عرض داشته و به ١٣ چشمه طاق مشتمل مى باشد، كه دهن آنها به سمت شمال و جنوب گشاده و آب رودخانه از شمال به جنوب مى رود و رجوع به «هزاره» هم نمايند.
بندِ بهمن : بندى است كه بهمن ابن اسفنديار در سمت غربى كوار[قصبه يا شهرى در فارس]، بر رودخانه قره آغاج] در فارس [بسته و از پشت آن دو نهر بريده اند كه آب از آنها به بلوك كوار رفته و زراعت مى نمايند.
بندِ ترجيع --->ترجيع.
بندْ روغ : بندى كه با خاك و چوب و علف در پيش آب بندند تا بلند شده و به زراعت رود.
بندِ شهريار : نوايى است از موسيقى.
بندگير : شهاريج[ر.م] است.
بُنداد : بر وزن و معنى بنياد و پشتيبان.
بُندار : خانه دار و بامكنت و گران فروش و يكى از شعراى قديم است.
بندخت : (چو گنجشك) روى و چهره.
بندد : (چو گنبد) بنداد[ر.م].
بندر : (چو كندر) شهرى است در ولايت غرچه[ناحيه اى در افغانستان] و(چو لنگر) شهرى است از بسارابيا [ناحيه ى در جنوب شرقى اروپا] و هم محلّ تردّد قافله و تجّار و بيشتر لب دريا و شهرى را گويند كه در كنار آن واقع باشد، و ازاين رو بندر، در عالم بسيار و بعضى از آنها را كه در خاك ايران، و در السنه مشهور است مى نگارد:
بندر بوشهر : يا بوشير; بندرى است مشهور و در السنه مذكور. اعظم بندرهاى خليج فارس و شهرى