قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٤٦٦
به عربى و پارسى و ديلمى از او در اثر است:
«از مرگ حذر كردن، دو روز روا نيست *** روزى كه قضا باشد و روزى كه قضا نيست
روزى كه قضا باشد، كوشش نكند سود *** روزى كه قضا نيست، در آن مرگ روا نيست».
پِنداره : عُجب و تكبّر و فكر و تصوّر.
پِنداريدن : گمان بردن و تصوّر كردن و عُجب و تكبّر نمودن.
پنداريس : طايفه اى است در هندوستان.
پنداشتن : پنداريدن.
پندش; پندك : (چو دختر و دلكش) پنجش[ر.م].
پَندَند : چو فرزند، وزناً و معناً.(ند)
پندو : (چو دلجو) شپش و پشّه و گَنِه.
پندوره : آواز آب و مانند آن در وقتِ ريختن.
پندوز : جوال دوز.
پنده : (چو سركه) نقطه و ذرّه و قطره و پنجش[ر.م].
پنديدن : (چو خنديدن) نصيحت كردن و شنيدن.
پَنزه : رقص پنجه[ر.م].
پنطيقسطى : (ل) روز يكشنبه اى كه ده روز بعد از سلاق]ر.م [باشد. نصارى گويند كه در اين روز عيسى(عليه السلام)روح القدس را به نوعى كه وعده كرده بود به حواريين فرستاد، پس ايشان هريك به قصد دعوت به ولايتى رفته و به الهام ربّانى زبان آن ولايت را يافته و با مردم آنجا به لغت ايشان سخن راندند.
پنك : (با كاف عربى، چو خَجِل) آلوچه(ند) و (چو هند) نخجل]ر.م [و (چو فلك) شِبر[وجب] و وجب و خس و خاشاك و خوشه خرما و(با گاف پارسى، چو هند) پنگان]ر.م [و پنگا[ر.م] و (چو سنگ) چوب و بامداد و دريچه خانه و خوشه خرما.
پنگا : (چو صحرا) مشّاطه و كسى كه دست عروس را به دست داماد بدهد.
پنگان : (چو دلزار) ظرف كوچك سفالين معروف كه در آن قهوه و چايى و غيره مى خورند و هم به معنى كاسه و طاس و پياله، خصوصاً طاس ته سوراخى كه از مس و امثال آن ساخته، و در ميان آب ايستاده گذارند كه در زمانِ يك ساعتِ نجومى پر شده و به ته آب رود و از اين راه مقدار ساعات شبانروزى را مكشوف نمايند و بيشتر آبياران و مزارعان، در تقسيمِ آبِ املاك و زراعات به كار برند و معرّب آن فنجان است.
پننگ : (چو درنگ و پلنگ) دريچه خانه.
پنهان : مخفى و مستور و پوشيده كه «پنام» و «پنهام» هم [گويند].
پنهانيدن : پنهان كردن و شدن.
پنير : (ر.ف) كه به عربى «جُبُنّ» [گويند].
پنيرِخرما ---> جمّار.
پنير شكرى : نوعى از شيرينى ها است كه از قند و نشاسته مى سازند.
پنير مايه : كه به فرانسه «پِرزور» و به عربى «انفحه» و به هندى «چال» و «چُسته» گويند، چيزى است زرد كه از شكم برّه و بزغاله شيرخواره خارج شده و در پشمى كه در شير خيسيده باشد مى افشرند، پس مانند پنير سخت و غليظ گردد. و در مخزن[ر.ض] گويد: معده حيواناتِ شيرخواره بسيار صغيرِ قريب به ولادت است كه بعد از ذبح برآورده و استعمال نمايند و چون آنها اندكى بزرگ شده و كاه خورند ديگر آن را انفحه نناميده و خواصّ و منافع آن، بر آن، مترتّب نگردد.
پنيرك; پنيره : (چو طبيعت و كَليله) پنيرمايه[ر.م] و خيرو]ر.م [و خُبّازى[ر.م] و حِربا[ر.م] و نيلوفر و گل آفتاب پرست.
پَنيلو : (ل) جايى است از شهر كه اسباب و غلّه و امثال آنها فروشند.
آيين بيستم