قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٢٧٠
مكسيميانوس نقل شده.
٣. مرطونَس يا مرطونش: به معنى قوت دهنده و در تواريخ عثمانى مَرنوش و از كتب نصارى مارتى نيانوس و از پاره اى كتب ادعيه مِرتينيانوس منقول است.
٤. تَيبونَس يا يَبتونَس: به معنى شفادهنده و به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، وبرنوش يا دبرنوش و از كتب نصارى ديونيوس و از پاره اى كتب ادعيه ديونيسيوس منقول است.
٥. سارينوس يا مارينوس: به معنى عزّت دهنده و به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، سازنوش و از كتب نصارى كساقوسنوديانوس و از كتب ادعيه سارابيون نقل شده و بعضى شاذنوش نوشته.
٦. اَبسان: به معنى نيكونگارنده كه ذونوانِس و ذونَويس نيز گويند و به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، مسلينا و از كتب نصارى اندونيوس و از كتب ادعيه يوحنا و در بعضى جاها مشيلينا است.
٧. كنسطيطوس يا كشفوطط يا كشفيطط : كه به معنى تاج شاهى دهنده و شبانى بود كه در هنگام فرار آن شش نفر با ايشان مصاحب گرديد، چنانچه نگارش مى يابد و به نوشته احمدرفعت[ر.ض]، نام وى كفشططيوش و از كتب نصارى قسطنطينوس و از پاره اى ادعيه قسطنطين ]است[.
٨. قطمير: به معنى شكاركننده كه سگ شبان مذكور بوده و از عقب ايشان رفته و در نام آن خلافى به نظر نرسيده.
بالجمله چون آن شش تن بزرگ زاده و مردم نژاده بودند و دين مسيحى را قبول كردند، از خوف دقيانوس شرط كتمان دين را مرعى مى داشتند. عاقبت آن راز نهان مكشوف دقيانوس گرديده و ايشان را تهديد به قتل نمود. ايشان هم به ملاحظه عناد شديد او كه نسبت به دين نصارى داشت، به تصويب مكسلمنيا، رئيس خودشان، رو به فرار كرده و از شهر روم خارج شده و در ميان راه به شبانى كه نامش هم مذكور افتادبازخورده، شبان هم به ارشاد ايشان دين حق را قبول كرده و قفاى ايشان رفته و سگ او، قطمير، هم دنبال وى گرفته. عاقبت به ارشاد آن شبان در غار جيرم : كه در «افسوس» نگارش خواهد يافت : پنهانيده و از درگاه احديّت درخواست نجات و رحمت نمودند. پس مسئلت ايشان به هدف اجابت برخورده و به مدلول نصّ قرآن و مصرّح به تواريخ اسلاميّه، ٣٠٩ سال و به زعم اكثر نصارى، ١٩٥ سال در همان غار چشم گشاده، گويا كه بيدارند به خواب رفته و سگ ايشان نيز بر آستانه غار سر به بالاى دست ها گذاشته و بخوابيد. و به نوشته ناسخ التواريخ[ر.ض]، همين قضيّه در ٥٨٤١ هبوطى : كه مطابق ٢٥٦ ميلادى باشد : به وقوع پيوسته و به همين جهت كه در غار خوابيدند، به اصحاب كهف ناميده شدند كه «كهف» به لغت عرب غار را گويند، و پس از آنكه ٣٠٩ سال در آن حال ماندند، ١٣ سال مقدّم بر ولادت باسعادت حضرت رسالت مأبى(صلى الله عليه وآله)در عهد سطايانس به منطوقه (وَكَذلِكَ بَعَثْناهُمْ لِيَتَسآءَلُوْا)(كهف، ١٩) از آن نومه بيدار شده و به جهت اطّلاع سطايانس از آن سرّ الهى بازهم خودشان درخواست مرگ كرده و درحال جان دادند. پس به فرموده سطايانس بر در غار كليسايى كرده و : چنانچه در «رقيم» اشاره خواهد شد : قصّه ايشان را در لوحى رقم كرده و بر در آن غار آويخته و آن روز را عيد كردند، كه هر سال در همان روز بدانجا شده و به عبادت بپردازند و همين است كه ايشان را اصحاب رقيم نيز گويند. و بعد از انجام اين كار خداى قادر غار و كليسا و مقبره ايشان را از انظار مردم پوشيده داشت و پس از روزگارى اختلاف كلمه به ميان آمده و هريك از قبايل كليمى و مسيحى سخنى گفته و بعضى معتقد شدند بر اينكه ايشان سه تن بوده و چهارم سگشان بود و برخى چهار گفته و سگ را پنجم دانستند و گروهى هفت تن گفته و هشتم را سگ پنداشتند.
اصطبل : (چو دلبند) به عربى، جاى بستن و علف دادن