قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ١٧١
آخشمه : بر وزن ومعنى آخسمه.
آخشيج : (چو مارگير) معرّب آخشيگ[ر.م].
آخشيجان : جمع آخشيج[ر.م].
آخشيجى : ]منسوب به آخشيج[.[١]
آخشيجى جهان : عالم اضداد است.
آخشيگ : ضد و مخالف و عنصر و مادّه و هريك از عناصر اربعه و طبايع چهارگانه.
آخشيگان : جمع آخشيگ، يعنى ضدّها و نقيض ها و بالخصوص عناصر اربعه.
آخلاط : به تركى، امرود]گلابى[ برّى است.
آخمَُسه : بر وزن و معنى آخسمه.
آخور : اِفراداً و تركيباً، محوّل به آخُر است.
آخورَك : چنبر گردن.
آخُوند : (ر) در درارى لامعات[ر.ض] گويد كه به پارسى، عظيم و كبير و قارى و معلّم است و در لسان العجم[ر.ض]گويد: تند و تيز و خداوند است. مخفى نماند كه در كتب لغت، «خوند» را به همين معنى ترجمه نموده اند; پس گويا لفظ «آخوند» هم همان «خوند» است كه در مقام تلفّظ، الفى بر وى افزوده اند، چنانچه در پاره اى كلمات ديگر متداول است: اشكم، استون و مانند آنها و در تاريخ بحيره[ر.ض]گويد: آخوند مخفّف آقاخواننده است; يعنى شخص خط خوان و باسواد و يا مخفّف آقا خواند است به صيغه ماضى. گويا وقتى كاغذى در دست جمعى بوده، يكى از آنها آن را خوانده و ديگران كه بى سواد بودند گفتند: آقا خواند. پس اين لفظ، اسم شد بر مطلق باسواد و به «خنده مير» هم رجوع نمايند.
آخيدن : رسيدن و افّ گفتن و افسوس كردن و آفرين گفتن و تحسين نمودن و حمله كردن و بركشيدن و بيرون آوردن، خصوصاً شمشير از غلاف و خايه از حيوان.
آداش : به تركى، هم نام شخص را گويند.
آداق : به تركى، نذر و عهد و وعده، و از اين است كه اهالى ما نامزد شخص را آداقلى گويند.
آداك : جزيره.
آدامر آدم.
آدخ : (چو مادر) بلندى و خوب و نغز و نيكو و مبارك.
آدر : (چو مادر) آتش و (چو كافر) نشتر و باد فتق[٢].
آدرخش : (چو تاج بخش) سرد و سرما و صاعقه و رعد و برق و شفق و نور.
آدرِس(adresse): اسم و عنوان.(سه)
آدرم; آدرمه : (چوكارْگر و بادزده)اسلحه و نمدزين و زين اسب و درفش مانندى كه نمدزين را با آن دوزند.
آدْرنگ : غم و محنت و رنج و مشقّت و هلاكت.
آدَش : بر وزن و معنى آتش.
آدم: (چو مادر) به نوشته شرح قاموس[ر.ض] انسان گندم گون و شتر سفيد روشن و يا شترى كه سفيدى يا سياهى بر رنگ آن بلند شده و هم آهويى است كه سفيدى بر آن غالب باشد و به نوشته احمد رفعت عثمانى[ر.ض] نام كوهى هم هست بسيار عالى از جزيره سَرانديب ]سرى لانكا[ كه به ارتفاع ٣٣٣٥ متر بوده و تمامى آن جزيره بهواسطه سه نهر بزرگى كه از اين كوه سرازير مى آيد، مشروب مى گردد و در بالاى آن اثر قدمى است كه به زعم نصارى، اثر قدم حضرت ابوالبشر(عليه السلام)بوده و به عقيده اهالى خود آنجا، جاى قدم بودا]است[ و اكثر هندوان به زيارتش آيند. و اين كوه را آدام نيز گويند، چنانچه آدام به زبان عبرى، زمين و نام قصبه اى هم هست در ساحل نهر اردن و بالجمله چنانچه بس مشهور است پدر عالى انسان هم مسمّى به آدم بوده و هريك از آحاد بشر از نسل آن سرور و مكنّى به ابوالبشر و ملقّب به صفىّ الله و اوّلين انبياى عظام و در ميان طايف و مكّه به دست قدرت حضرت ربّ العزّة كسوت وجود پوشيده و در همان روز ساكن جنّت گرديد; عاقبت به سبب قرب شجره منهيّه، خال عصيان بر ديدار حالش طارى]ناگاه درآينده[ و از (دربار) حضرت بارى به خطاب (قُلْنَا اهْبِطُوا)(بقره،٣٨) مخاطب]گرديد[. پس از كُربت]اندوه [غربت و مفارقت جنّت به مسكنت زيسته و به مذلت گريست و در سال
::::::::::::::::::::::::::::::::::١. در اصل بدون معنى است.
٢. لغت نامه دهخدا براى معنى باد فتق هم تلفّظ آدَر آورده است.