قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٤٦٨
پورمَند : صاحب عيال و فرزند و هم گياهى است خوش بوى.
پوران : يادگار و جانشين و خليفه و نام شهر كنوج]در هند [و جمع پور[ر.م] است.
پوران تروش : ساحرى بوده بى نظير.
پوران دخت : نام دختر خسروپرويز [بيستوچهارمين پادشاه ساسانى در قرن ٦ و٧م]، كه پيش از آزرميدخت]دختر خسروپرويز [١٦ ماه پادشاهى كرده و ازآن رو كه كارهاى مردانه از او به ظهور آمد بدين اسم، موسوم گرديد. و ازآن رو كه از نسل ملوك تركستان بوده، او را توران دخت نيز مى ناميده اند و رجوع به «شهريزاد» شود.
پورتاتور : [١]
پورت سعيد : شهرى است آلافرانقه]مانند مردم فرانسه در عادات [از مصر به مسافت ١٧٤ كيلومتر از شمال شرقى قاهره، كه تخميناً داراى سى هزار نفوس بوده و از طرف سعيدپاشا، خديو مصر، تأسيس يافته و بدان جهت بدين اسم اختصاص يافته.
پورتكيز; پورتگال; پورتو; پورتوقال; پورتوگال رپرتقال.
پَوَردگان; پَوَرديان : ده روز ايّام جشن پارسيان كه خمسه مسترقه]پنج روز آخر سال در تقويم ايران باستان [را بر پنج روز آخر آبان ماه افزوده، و مجموع آن ده روز را بدين اسم، موسوم داشته و جشن نموده و آن را «جشن پوردگان» گويند، و آفتاب در آن ايّام در برج عقرب مى باشد.
پورسوخ; پورسوق : به تركى، متعفّن و سست و مسترخى]سست [و هم دابّه اى است مثل گربه كه به عربى «زبزب» و به پارسى «فتك» و «اشغار» و «اشغر» گويند.
پورشَسب : رجوع به تركيبات «پور» نمايند.
پورك : (چو كودك) نام دختر پور[يكى از ملوك قديم هند]، كه زن بهرام گور]پانزدهمين پادشاه ساسانى در قرن ٥م [بوده.
پوركَند; پورمَند : رجوع به تركيبات «پور» نمايند.
پورنيه : شهرى است دلگشا از بلاد بنگاله[كشور بنگلادش و ايالتى در شمال شرقى هند]، در سه منزلى عظيم آباد كه اكثر مردمانش هندو و برخى مسلمانند.
پوره : پسر و تنه درخت و به هندى، كامل و تمام است.
پوريان : ساكنان كنوج[در هند كه پايتخت پوريكى از ملوك قديم هندوستان] بود.
پوز : لب و چانه و زنخ و مابين بينى و لب و ميان زانو و شتالنگ]ر.م [و ساق درخت و منقار مرغان و پيرامون دهان.
پوزش : (چو سوزش) عجز و الحاح و عذر آوردن و معذرت خواستن.
پوزن : (چو سوزن) زمينى كه به جهت زراعت پاك كرده باشند.
پوزه : پوز[ر.م].
پوزيدن : پوزش.
پوزينه : بوزنه[ر.م].
پوژ; پوژه : پوز[ر.م]و پوزه[ر.م].
پوژينه : بوژينه[ر.م].
پوس : بوس و پوز[ر.م] و پوسيدن و امر و فاعل از آن.
پوسانه : پوسيدن.
پوسانيدن : پوسيده كردن.
پوست : (ر) انيس و محرم و مقام و منصب و مركز و مسند و بدگويى و غيبت و فرش و بساط و به معنى معروف كه به عربى «جلد» و به هندى «چمره» و «كهان» گويند و به فرانسه، مكاتيب و نامه هايى كه قاصد از جايى به جايى برد و فوجى از لشگر نظامى كه از براى سلام رسمى و يا كشيك صف زده باشند و علاقه و مخابره را نيز گويند و بدين معانى «پوسته» نيز گويند.
پوست باز كردن : راز گفتن و اظهار سرّ نمودن.
پوست پيراى : چَرمگر و دبّاغ.
پوستخانه : معروف است، كه مركّب از «خانه» و «پوست» به معنىِ فرانسوى است[اداره پست].
پوست دادن : پوست باز كردن[ر.م].
پوستِ سگ برو كشيدن : بى حيايى نمودن.
::::::::::::::::::::::::::::::::::١. در اصل بدون معنى است.