قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٣٣٩
عمارتش افزوده و ادنى محله آن در مقابل حلّه]در عراق [مى بوده و در اين اواخر خراب شده، و از توابع حلّه در شمار است.
بابلستان : خطّه اى قديمى بوده از عراق عرب كه از حدود بغداد تا درياى بصره امتداد داشته.
بابِليون : نام قديمى عمومى ديار مصر است.
بابو : (چو كاهو) پدر.
بابوته : كوزه پر آب.
بابونه : نباتى است معروف و طويل العمر كه بوييدن آن منوم]خواب آور [است و طلا كردن[ماليدن آب آن بر دور خصيهبيضه] و ذَكَر، قوه باه را افزوده و چند قسم از آن كه «عاقِرقَرحا» و «بابونه منتن» و «بابونه رومى يا شيرازى» گويند و در طب مستعمَل است و معرّب آن، بابونج و بابونق است.
بابونه گاو : گياهى است زردتوى و سفيدبيرون و رجوع به «گاوچشم» نمايند.
بابويَه : پدر.
بابى : بابيّه و هريك از آحاد آن فرقه و هم تخلّص شيخ مصطفىنام، از شعراى حَلَب است.
بابيزان; بابيزَن : بادزن و ضامن و كفيل و ميانجى.
بابيل : پرستوك و مخفّف ابابيل است.
بابيلونيا ---> عراق عرب.
بابيّه : نام فرقه ضالّه تابعه ميرزا على محمّد شيرازى ابن ميرزا رضا بزّاز مى باشد. و به خداى لاشريك قسم، وقت حيف و ساعت دريغ است كه در نقل خرافات و هرزه درايى وى مصروف شود. چگونه همچنين نباشد و حال آنكه مادرش، خديجه كه مدّتى بعد از كشته شدن او هم در قيد حيات بوده و به مادر باب اشتهار داشته، از افسانه ها و هرزه درايى هاى پسر خود تبرّى جسته و در كربلاى معلّى مجاورت نموده و هم در آن ارض اقدس وفات يافت.
«گور نيجه شوردى كه خانم دا آنليوپ».[١]
و مع ذلك محضِ من باب مشت نمونه خروار و زيادت خَبرت ناظرين، به ذكر اجمالى چندى از بدو امر او و شمّه اى از مزخرفات بى پايان وى پرداخته و تنقيد آنها را : اگر لزوم داشته باشد : به عهده نظر خود ناظرين موكول مى داريم. بالجمله همين ميرزا على محمّد در زمان طفوليّت در مكتبى مسمّى به قهوه اوليا: كه در يكى از تكاياى شيراز است : در نزد معلّمى ملقّب به شيخنا تدرُّس نموده و پس از بلوغ به تجارت اشتغال ورزيده و در اوايل بلوغ متحمّل امور شاقّه رياضت گرديده و اهتمام بسيارى در اذكار و ادعيه، خصوصاً زيارت عاشورا داشته و به جهت عدم اعتنا به علوم رسميّه، كمالى در مقدّمات تحصيل ننموده و مدّت دو سال در هواى گرم تابستان بندر بوشهر در هنگام ارتفاع، زيارت عاشورا را با لحن و آداب آن به جا مى آورد تا آنكه خرده خرده رطوبت دماغش[مغزش] كم شد و خشكى دماغ بر آن واداشت كه دست از شغل عادى خود كشيده و مجاور كربلا بوده و زمانى با سيّد كاظم رشتى : كه از تلامذه شيخ احمد احسائى]مؤسّس شيخيّه در قرن ١٢ و ١٣ه:. [و مروّج طريقه او بود : زيسته و عاقبت عنوان باب ارشد را از كلمات [٢] او از براى خود لقب منتخب نمود، چنانچه حاج محمدكريم خان عنوان ركن رابع را از كلمات مذكوره منسوب به خود داشت و غرض اصلى وى دعوى مقام خليفة الخليفة و حجّة الحجّة و نايب الامام بود. و پس از مراجعت به بندر بوشهر باب را از معنى مذكور، تغيير داده و دعاوى ديگر آغازيده و هر دم به رنگى درافتاد; جايى گفت كه من نقطه ام و پيغمبر الف است و جايى ديگر مدّعى ذكر اكبر گرديد و گاهى قائم مُنْتَظَر و مهدى موعود(عليه السلام)بودن را بر زبان راند. پس نغمه ديگرى سراييده و گفت: «اَوَّلُ مَنْ سَجَدَنى مُحَمَّدٌ ثُمَّ عَلىٌ ثُمَّ الذين هُمْ شُهَداء مِنْ بَعْدِهِ». تا آنكه طاير همتش قدرى بلندتر پروازيده و لحن ديگرى بدان نغمه افزوده و گفت:«لااِلهَ إلاّ
::::::::::::::::::::::::::::::::::١. ببين كه چقدر شور است كه خانم هم فهميده است.
٢. كلمات مذكوره را در شرح قصيده مرثيه عبدالباقى به قالب زده و ايمان را بعد از اركان و مراتب ثلاثه توحيد و نبوّت و امامت، مرتبه و ركن چهارمى قرار داده و آن را نور ساطع /بدر لامع / ركن رابع / شيخ كامل/ مرشد واصل/ باب ارشد/ طريق اقصد/ نورالمحجّه /حجّة الحجّة/خليفة الخليفه نام كرده است. لمؤلفه.