قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ١٦٤
آبْ صفت بودن : بسيار فايده رسانيدن و با تواضع بودن.
آبِ طبرستان : به نوشته برهان[ر.ض]، چشمه اى است در كوهى كه اگر بانگ بر آن زنند، بايستد و چون فرياد كنند، پنهان شود و چون طلب نمايند، روان گردد و اين حال در هر ساعتى مكرّر به فعل آيد.
آبِ طبريّه : چشمه اى است كه هفت سال روان و هفت سال خشك گردد و در جهانگيرى[ر.ض]گويد: به خاطر مى رسد كه آب طبريّه و طبرستان يكى باشد. و از رشيدى [ر.ض]نقل شده كه اين سهو است، چه تبريّه قصبه اى است از اردن و تبرستان غير است و طبريّه و طبرستان هر دو معرّبند.
آبِ طرب; آبِ عشرت : شراب.
آبِ فِسُرده : آب بسته[ر.م].
آب كار : (به كسر با) آبرو و رونق و رواج و نطفه و منى و (به سكون آن) سقّا و شراب فروش و شراب خوار.
آبِ كافورر كافور.
آبْ كامهر مرّى.
آبِ كبود : بحر اخضر[اقيانوس اطلس].
آبْ كش : سقّا و مرغ سقّا.
آبْ كُمَه : آبى است به غايت بدبو و گنديده و خاكسترى رنگ كه از شكم نوعى از ماهى كه در بحر اخضر]اقيانوس اطلس [و درياى هرموز مى باشد گيرند و به نوشته برهان[ر.ض]و مخزن الادويه[ر.ض]، هر عضوى كه بشكند اگر دو مثقال از آن بخورند به طورى كه به دندان نرسد، عضو شكسته را درست كند.
آبْ كَند : آبگير و نام شهرى است و هم رهگذر سيل و زمينى كه آب آن را كنده و چاك ها در آن افكنده باشد.
آب كوان : نشاسته.
آبْ گاه : پهلو و تهيگاه و استخر و تالاب.
آبِ گردنده : آسمان.
آبْ گند : آب بدبو و محلّى كه آب همچنانى داشته باشد.
آبِ گشاده : شراب زبون و كم كيف.
آبْ گون : آسمان و آب مانند و نشاسته و نام رودخانه بزرگى است كه از خوارزم]ناحيه اى در ازبكستان [آمده و به درياى گيلان[درياى خزر] مى ريزد.
آبْ گونْ صدف : ماه و آفتاب و آسمان.
آبْ گونْ قفس : آسمان.
آبْ گير : حوض و آفتابه و گول و درياچه و بركه بزرگ و گوداب باران و افزارى است مثل جاروب مر جولاهان[بافندگان] را كه بدان آب بر جامه و بر تانى]تار [كه مى بافند، افشانند.
آبِ مرد : نطفه و منى.
آبِ مُرغان : سيرگاهى است در نواحى شيراز كه روز سه شنبه ماه رجب در آنجا به سير روند و آن روز را هم «آب مرغان» گويند و هم نام چشمه اى است در قُهِستان]ناحيه اى در جنوب خراسان بزرگ [كه آب آن را به هرجا كه برند، هر قدر مرغ سار كه در آن نواحى باشد از دنبال شخصى كه آب را برداشته روان شوند تا به هرجا كه ملخ آمده باشد، تمام آنها را كشته و پراكنده سازند و ازاين رو آن چشمه را چشمه سار نيز گويند.
آبِ مرواريد : روشنى مرواريد و علتى است كه در چشم مردم پديد آيد و آن را «تِمْر» هم گويند.
آبِ مريم : شراب و شيره انگور و جاه و صلاح حضرت مريم.
آبِ ملخ : آبى است كه از ناحيه سميرم آرند و چون به مقصد برسند طيورى چند كوچك و سياه پيدا شده و تمامى ملخ ها را بكشند و ظاهراً همان چشمه آبِ مُرغان[ر.م]است.
آبِ منجمد; آبِ منعقد : آب بسته[ر.م].
آبِ نار; آبِ نافع : شراب.
آبِ نيل --->نيل .
آبوتاب : رونق و لطافت و طراوت.
آبودانه : طعام و آب.
آبْ وَرز : شناور.
آبْوند : ظرف آب.
آبْ يار : ميراب و سقّا و ملاّ و شخصى كه باغ و زراعت را آب مى دهد.