قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٢٤٩
اسفرگى : (چو دلبندى) درد و رنج و محنت.
اسفرلوس : (چو دلبرخوى) سِپَرلوس[ر.م].
اسفرم :(چو مهترك) اسپرم[ر.م].
اسفرنج; اسفرنگ : (چو دل پسند) شهرى و يا قريه اى است در نزديكى سمرقند]در ازبكستان[.
اسفرود : (چو دلْ مَلول) مرغ سنگ خوارك[ر.م].
اسفروس : ]يونانيان باستان، ستاره صبح را : كه بمعنى آورنده طلوع است : مى ناميدند[[١].
اَسفريز; اَسفريس; اَسفريش : بر وزن و معنى اَسب ريز.
اسفريغ : (چو دستگير) سپريغ[ر.م].
اَسفُزار : (ل) شهرى است از نواحى سجستان]سيستان[ كه در سه منزلى سمت جنوبى هرات واقع، و خودش از اقليم رابع، و اكثر اطرافش واسع، و هوايش خوب و آبش از رود و بعضاً از كاريز، و خاكش حاصل خيز و مردمانش پارسى زبان و حنفى مذهب و خوش مشرب مى باشند.
اسفس: بر وزن و معنى اسپس.
اَسفِست : بر وزن و معنى اسپست.
اَسفغُل; اَسفغول : بر وزن و معنى اسبغل و اسبغول.
اسفك : (چو دلبر) سِپك[ر.م].
اسفلنج : (چو دل پسند) گياه شِنگ[ر.م] و ريش بز[ر.م].
اِسفناج; اِسفناخ; اِسفنانج; اِسفنانخ : اسبناخ[ر.م]، افراداً وتركيباً.
اِسفَنَج : (چو بى خبر)اسبناخ و (چو دلبند) لفظى است عربى كه هم به عربى «اسفنجه» و «غمامه» و «غَمام» و «نشّافه» و «حرشفه» و «هرشفه» و«زبد الطرى» و «سحاب البحر» و «صوف الحجامين» نيز گفته و به يونانى «اِسپوگوس» و «صيقوا» يا «صيقونا» و به پارسى«ابر مرده» و «ابر كهن» و «نَشگَرد» و «نَشگَرد گازران» خوانده و به هندى «موابادل» و به تركى «بلوط» و به فرانسه «اِپونژ» نام كرده و به لاتينى «اِسپونژيا» نامند. چيزى است شبيه به نمد كرم خورده كه آب را به خود كشد و اگر در شراب مخلوط با آب گذارند، آب را كشيده و شراب را بگذارد. و حقيقت آن به نوشته برهان[ر.ض]، نباتى است دريايى و يا حيوانى است دريايى كه بعد از مردن، موجه دريا به ساحلش اندازد. و در مخزن الادويه[ر.ض]گويد: چيزى است كه بر روى سنگ هاى كنار دريا متكوّن گرديده و چون در آب اندازند آب را نَشف]به خود كشيدن [كرده و چون بفشارند، آب از آن برآمده و به نام نر و ماده به دو قسم مقسوم باشد: آنچه را كه متخلخل و سوراخ هاى آن گشاده و نرم و شبيه به نمد و پرسوراخ است، ماده گفته و قسمى را كه باصلابت بوده و سوراخ هاى آن صغير و تنگ است، نر نامند و بعضى آن را كف دريا دانند.
اسفنجه : (چو دلبرچه) رجوع به «اسفنج» نمايند.
اسفنخ : (چو بى ادب) اسبناخ[ر.م].
اسفند : (چو دلبند) اسپند و بلوكى است در نيشابور.
اسفندآباد : نام يكى از دهات همدان كه همه چيزش فراوان]است[، غير انسان.
اِسفَندار : اسپندار[ر.م]و اسفنديار.
اِسفَندارمُذ : اسپندارمُذ[ر.م].
اسفنداسپيد; اسفنداسفيد; اِسفَندان; اسفند سفيد : تره تيزك[ر.م]و خردل سفيد و تخم خردل و تخم سپندان[ر.م].
اِسفَندمُذ :(به فتح ميم و ضمّ آن) نام روز سيّم خمسه مسترقه قديم]پنج روز آخر سال در تقويم ايران باستان [كه در «تاريخ فرس» مذكور خواهد شد.
اسفندوز : (چو دلبرخوى) بادريسه[ر.م].
اسفنديار : (ر) قدرت حق و لطف يزدان و فرشته اى است موكّل بر امور ماه اسپندار و روز آن و هم نام پسر گشتاسب]پنجمين پادشاه كيانى[كه به رويين تن ملقّب بوده و پدرش او را به جهت ترويج دين زردشتى به اوروپ و ارمن و آذربايجان روانه كرده و معاندين به خيانتش متّهم داشته و ازاين رو بعد از مراجعت مدّتى محبوس و مغلول بوده، پس خلاصش نمودند.
اِسفَهبَُد : بر وزن و معنى اسپهبد.
اسفهبدخَرَه; اسفهبدخَورَه[٢] : نفس ناطقه و قوّه متكلّمه انسانى.
::::::::::::::::::::::::::::::::::١. در اصل بدون معنى است .
٢. ضبط لغت نامه دهخدا: اسپهبدخُورّه.