قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٤٦٠
معروف كه شخصى خم شده و كف دست ها را بر زانو مى گذارد تا ديگرى از پشت او بجهد و مرضى است در بهايم كه بر دست و پاى آنها دانه آمده و پخته شده و به سبب آن از رفتار باز ماند.
پُشتماز; پُشتمازه; پُشتمال; پُشتمان; پُشتمانه; پُشتمَز; پُشتمَزه : مركّب، و در ترجمه آنها به تركيبات «پشت» رجوع نمايند.
پشتنگ : (چو گل قند) تنگِ دويّم زينِ اسب.
پشتو : (چو بدخو) بستو[ر.م] و (چو برزو) نام زبان افغانى و (چو دلجو) به فرانسه، قمه و غدّاره.
پُشتوار; پُشتواره; پُشتوان : رجوع به تركيبات «پشت» نمايند.
پشته : (چو خفته) شله[ر.م] و تپه و بلندى.
پشتى : ممدّ و معاون و استظهار و جامه پشتك[ر.م].
پشتيبان ; پشتيوان : پشت و پناه و ممدّ و معاون و چوبى كه پسِ در يا ديوار به جهت استحكام نصب كنند.
پَشخانيدن : بر وزن و معنى بشخانيدن.
پَشخاييدن : بر وزن و معنى بشخاييدن.
پِشخودن : بر وزن و معنى بشخودن.
پُشخور : بر وزن و معنى بشخور.
پَشخيدن : بر وزن و معنى بشخيدن.
پشك : (چو شكم) پيشك[ر.م] و (چو فلك) شبنم و (چو زشت) قرعه و پشكل و(چو سخن) به لغت ماوراءالنهر [ناحيه اى در آسياى مركزى]، گربه و (چو تند) پشكل و خمره و مرطبان]ر.م [و خمچه و (چو اشك) لاتار]ر.م [و جغد و جُعَل[ر.م] و عشق بازى و محبّت و درآويختن و برابر و برابرى كردن و علّتى است در اسبان.
پشكال : (چو دسمال) درخت نارون و فصل باران هندوستان.
پشكر; پشكره; پشكل; پشكله : (چو فلفل و فرفره) كجك]ر.م [كليدان[ر.م] و سرگين شتر و آهو و بز و گوسفندان و امثال آنها.
پِشكَليدن : بر وزن و معنى بشكليدن.
پشكم : بر وزن و معنى بشكم.
پَشگال : پشكال[ر.م] است.
پشگول : (چو پرزور) مردمِ حريص و قوى و باركش.
پَشَل : بر وزن و معنى نشل.
پشلنگ : (چو گل قند) پشت لُنگ[ر.م] و پدر افراسياب]پادشاه توران [و پسر او و بنگن[ر.م] و افزارى است آهنين و دراز و سرتيز، مانند كلنگ كه بنّايان ديوار را بدان سوراخ كنند و هم نام قلعه اى است كه بر سر كوهى واقع شده باشد.
پَشليدن : بر وزن و معنى بشليدن.
پشم : (ر.ف) كه موى گوسفند و امثال آن است.
پشم آگند : پالان و به معنى علاوه و هر چيزى كه آن را پرپشم كرده باشند.
پشم در كلاه نداشتن : بى غيرت و بى دانش و بى مرتبه شدن.
پشم دريا : صوف البحر.
پشم شدن : جدا و پراگنده بودن و نمودن.
پشم غوك; پشم وزغ : جامه غوك[ر.م] است.
پشماگند : (چو خنداخند) رجوع به تركيبات «پشم» شود.
پَشمَك : تصغير پشم و حلوايى است معروف.
پشمه : بشمه[ر.م] و پشمك[ر.م].
پَشميدن : پشم شدن.
پشمين; پشمينه : كپنك[ر.م] و پارچه پشم.
پشن : (چو چمن) مخفّف پشنگ[ر.م] و هم موضعى است كه در عهد كيخسرو[سوّمين پادشاه كيانى، جنگ ايرانى و تورانى، يعنى جنگ گودرزاز پهلوانان ايرانى شاهنامه] و طوس]از پهلوانان ايرانى شاهنامه [با پيران[سپهسالار و مشاور افراسياب، پادشاه توران]، در آنجا واقع و ايرانيان فراريده و به كوه هماون]در خراسان [پناهيدند و اين جنگ را «جنگ لادن» و «جنگ پشن» گويند، كه «لادن» نام ديگر آن موضع است.
پشنجه : (چو شكنجه) بشنجه[ر.م].
پَشَنجيدن : بشخيدن[ر.م] و آب و مانند آن، پاشيده شدن.
پشنگ : (چو پلنگ) پشلنگ[ر.م] و زنبر[ر.م] و بوشنج[ر.م] و جور و جفا و ترشّح آب و غيره و نام پدر منوچهر]هفتمين