قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ١٧٥
خراسان[.
آذرياس : (چو مادرجان) صمغ درخت سُداب كوهى.
آذَريان : امّتان آذرهوشنگ]يا مه آباد نخستين پيامبر ايرانى[.
آذريون : رجوع به تركيبات «آذر» شود.
آذون : به معنى آن چنان، چنانچه «آيدون» به معنى اين چنين است.[١]
آذيش : آتش و خس و خاشاك و ريزه چوب و چوبى كه بر آستانه در خانه استوار كنند و مخفى نماند كه مقتضاى قاعده فرق دال و ذال كه در گفتار سيّم از آيين اوّل مقدّمه مذكور افتاد آن است كه اين كلمه با ذال نقطه دار باشد و با دال بى نقطه نوشتن آن چنانچه ما هم در محل خود به تبعيّت پيشينيان نگاشتيم مخالف قاعده مذكوره است.
آذين : آيين و آلتى كه بدان روغن را از دوغ جدا كنند.
آذينه : آدينه و چنانچه از ترجمه «آذيش» مكشوف مى گردد، با ذال نقطه دار بودن اين كلمه چنانچه در درارى لامعات[ر.ض]هم نوشته اقرب به صحّت است.
آرا: زينت و آرايش و امر و فاعل از اين معنى.
آرابايا : نام باستانى عربستان.
آراخيدن :آراميدن.
آراد : نام روز ٢٥ماه هاى شمسى و هم نام فرشته اى است موكل بر دين و امور و مصالح روز آراد.
آرارات رروان .
آرازش : (چو آسايش) عطا و سخا و خير و خيرات و در راه خدا چيزى به كسى دادن.
آراستن : توانستن و زينت كردن و زينت دادن به زيادت كردن چيزى بر آن.
آراسيا رقزوين .
آرال راورال .
آرام : محل و مكان و جاه و جلال و سكوت و قرار و آسايش و راحت و طاقت و اطاعت و صبر و توقف و آهوان سفيد و باغ ميان شهر و قريه و رجوع به «ارام» هم نمايند.
آرام آى رتاريخ تركى .
آرام بَن : باغ ميان شهر و قريه و قصبه.
آرام سوز : هر چيزى كه مانع از استراحت باشد.
آرامش : بر وزن و معنى آسايش.
آراميدن : آرام بودن و نمودن و قرار گرفتن و دست از كار برداشتن.
آران : آرنج و ولايت اَرّان]در جمهورى آذربايجان[و دهى است در كاشان و به تركى، گرمسير را گويند.
آرايش : (ر) آيين و رسم و عادت و زيب و زينت و نام نوايى است از موسيقى.
آرايشِ خورشيد : اوّل سى لحن باربدى]نوازنده دربار خسروپرويز[و هم خطّى است كه بر عارض خوبان برآيد.
آراييدن :آراستن.
آرپَه : به تركى، جو و به مغولى، باريك است.
آرت : (چو غارت) آرنج.
آرَج : آرنج و نام مرغى است.
آرد : (چو آمد) آراد[ر.م]و (چو كارد) تقصير و به معنى معروف كه غله آسيا كرده است.
آردتوله; آرددوله : آش اماج و كاچى كه از آرد مى پزند.
آردِ رَوه; آرد زده : غربال و پرويزن]غربال[.
آردِ مَيده رسميد.
آردم :(چو كارْگر) گل آذرگون[ر.م].
آردن: اَردَن [ر.م].
آردهاله: آردتوله[ر.م].
آرز : (چو كارد) به نوشته درارى لامعات[ر.ض] به پارسى، عرعر و درخت سرو كوهى است.
آرَزمدخت; آرَزميدخت : آزرميدخت[ر.م].
آرزو : نام زن سلم و اميد و رجا و شوق و تمنى و طلب و رغبت كه به پارسى، «بوى» و «بويه» هم گويند.
آرزه : (چو ساخته) اندود و كاهگل.
آرزه كار; آرزه گر : بنّا و گل كار و شخصى كه كاهگل سازد.
آرستن :(چو پابستن) آراستن و توانستن.
::::::::::::::::::::::::::::::::::١. لغت نامه دهخدا: چنانچه ايذون به معنى اين چنين است.