قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٢٣٢
حَضرَموت]ناحيه اى در جنوب شبه جزيره عربستان[ از ولايت يمن كه شدّاد ابن عاد بعد از ردّ دعوت حضرت هود(عليه السلام) همين شهر را در مقابل بهشت حقيقى موعود در ظرف پانصد سال از طلا و نقره ساخته و بعد از اتمام كه اراده ورود آن داشت در يك منزلى آن و يا در موقع ورود و نزول از مركب بهواسطه صيحه شديدى كه از آسمان برآمد، خود و اصحاب او و اهل بهشت او از عمله و ارباب صنايع، مرده و آن بهشت هم از نظر مردمان غايب و بعد از آن، كسى آن را نديده مگر يك نفر در زمان معاويه كه قصّه اش مبسوط و در باب همين بهشت شدّاد، علاوه بر آنچه مذكور افتاد، پاره اى مزاياى ديگر نگاشته اند كه همه آنها محتاج به تنقيد]نقد [است.
اُرم خاسترارم.
اَرمائِل; اَرماايل : ارماييل[ر.م] است.
ارماط : (چو برباد) درختى است مانند درخت خرما كه در ملك دكن]در هند[ بسيار و گل آن را «كادى» گويند، چنانچه كادى گياهى هم هست به غايت خوشبوى و در «كَندى» مذكور است.
اَرماطُس : (ل) نام يكى از پادشاهان يونان.
ارماك; ارمال; ارمالك : (چو بدحال و بدحالت) به فرموده مخزن الادويه[ر.ض]، پوست درخت كادى و يا پوست درختى است معطّر و بسيار خوشبوى و شبيه به قُرفه[ر.م]و رنگ آن مايل به زردى و مَنابِت]محل هاى روييدن[ آن مَنابِت قُرفه و در منافع، عوض دارچين و قُرفه و قَرَنفُل[ر.م]و مقوّى دل و معين هضم مى باشد.
ارمان : (چو كرمان) ايرمان[ر.م]و (چو درمان) آرمان[ر.م].
ارمانانيدن; ارمانيدن : (به كسر اوّل) عاريت كردن و ايرمان[ر.م]بودن و نمودن و (به فتح اوّل) آرمان[ر.م]بردن و ديگرى را به آرمان انداختن.
ارمايل; ارماييل : (چو ابراهم[١] و ابراهيم) نام پادشاه زاده اى بوده كه با برادرش، گِرماييل كه هر دو طبّاخ ضحّاك]از شخصيّت هاى پليد شاهنامه[ بودند در هر روز يكى از دو نفر آدمى را كه مقرّر بود كشته شده و مغز سر ايشان به جهت مارانى كه از دوش ضحّاك برآمده بودند به او داده شود، آزاد كرده و گريزانيده و به جاى مغز سر او، مغز سر گوسپند داخل مى نمودند و گويند كه كردان صحرايى از نسل آزادكرده هاى ايشانند.
اَرَمچى[٢] : (ل) رجوع به «سيخول» شود.
اُرم خاست : رجوع به تركيبات «ارم» نمايند.
اُرمُز; اُرمُزد; اُرُمزدا : اورمزد[ر.م].
اِرمِس; اِرمِش : بر وزن و معنى هرمس.
ارمغان; ارمغانى : (چو پهلَوان و مردمان) تحفه و هديّه و درهم و دينار و ره آورد و سوقات.
ارمك : (چو دختر) لباس پشمينه.
ارمگان : بر وزن و معنى ارمغان و (چو گردكان) سعد و سعادت و مربّى و تربيت.
ارمن : (چو بهمن) ارمنستان و مخفّف اگر من.
اَرمَنا : ارمنستان و نام جرم فلك قمر.
ارمناك : يكى از بلاد عثمانى كه آبش بسيار و عسل و انگورش خوب و مركز قضاوت مى باشد.
ارمند; ارمنده : (چو فرزند و شرمنده) آرام گرفته.
اَرمَنستان : يا ارمن يا ارمن زمين يا ارمنيّه; به نوشته بستان السّياحة[ر.ض] و بعضى ديگر : بعد از تلخيص كلماتشان : ناحيه وسيع بزرگى است از نواحى روم در سمت شمالى آذربايجان كه بعضاً به گرجستان نيز موسوم و به نام بزرگ و كوچك به دو قسم مقسوم مى باشد: امّا دويّمى كه به ارمنيّه صغرى معروف و به خوبى آبوهوا موصوف است ولايتى است از مضافات آناطولى]آسياى صغير[ و مشتمل بر كوهستان سخت و جنگل هاى پردرخت و از مشرق به دياربكر]شهرى در تركيه[ و از مغرب به درياى روم]درياى مديترانه[ و از جنوب به ديار شام و از شمال به آناطولى، محدود و قرب به سيصد سال است كه در تصرّف آل عثمان است. و امّا اوّلى ولايتى است بهجت افزا و معروف به ارمنيّه كبرى و كوهستان آن بيشتر از صحرا و مقرّ حكومتش اخلاط]در تركيه[ و از جنوب به جبال كردستان محاط و از شمال به اَرّان]ناحيه اى در جمهورى آذربايجان[ و از مشرق به اَرّان و آذربايجان و از
::::::::::::::::::::::::::::::::::١. ضبط لغت نامه دهخدا: اَرمايل.
٢. ضبط لغت نامه دهخدا: اَرَمجى.