قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٢٩٢
الباد : (چو دلشاد) حلاّج.
اَلَبان : (ل) نام موضعى است.
البانى : (ل) رجوع به «دربند» و «شيروان» نمايند.
اُلُبتكين : رجوع به تركيبات «الب» نمايند.
البرز : (چو كج پشت) مردم دلاور و بلندقامت و نام پهلوانى بوده ايرانى و هم كوهى است مشهور و در زبان بعضى اهالى به لُكام نيز موسوم و رجوع بدانجا نمايند.
البه : (ل) رجوع به «اكر» نمايند.
التزخان رترك.
اَلتون : آلتون[ر.م]، اِفراداً و تركيباً.
الج : (چو خرج) لَبلاب[ر.م]و مغرور و متكبّر وبه ناز و كرشمه خراميدن.
الجاى : (چو گُل باز) به مغولى، اسير است.
اُلجايتو ر خدابنده.
الجخت : بر وزن و معنى الچخت.
الجزاير رافريقيا.
الجزيره : موضعى است در اندلس]در جنوب اسپانيا[و رجوع به «عراق عرب» نمايند.
الچخت : (چو بدبخت و دلبند و گل قند) آرزو و خواهش و طمع و توقّع و اميد و حاجت.
الچيچك : (چو بدسيرت) نام پادشاهزاده اى بوده.
اَلحَلوس : چهاردهمينِ ملوك كلدانيان]در بين النهرين در قرن ٨ تا ٦ ق.م[كه در ٣٩١٣ هبوطى بعد از پدرش، ايلاوس[ر.م]، در بابل]در عراق[جلوس نموده و پس از چهل سال پسر بزرگ خود، اومونوس[ر.م]، را وليعهد كرده و با كيش بت پرستى درگذشت.
اَلدگز : (چو خشمِ دل) نام پادشاهى بوده از ترك.
الرد : (چو سمند) چيزى است معروف و شبيه به دو جوال به هم دوخته كه از ريسمان بافته و باغبانان و سبزى فروشان و مانند ايشان متاع خودشان را در آن گذاشته و به حيوانى بار كرده و به مقصد برند.
الزيدن : (چو لرزيدن) گواريدن.
السا : (چو ترسا) نانخواه[ر.م].
الست : (چو كمند) لَست[ر.م]و به عربى، از «همزه استفهام» و «لست» : كه به معنى نيستم مى باشد : تركيب يافته و روز الست، روزى است كه به فرموده علماى دين و مورّخين اسلام حضرت ذوالجلال به منطوقه (وَإذْ أخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنى آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَأَشْهَدَهُمْ على أَنفُسِهِمْ)(اعراف، ١٧٢) به دست قدرت كامله ذرّات ذرّيّات آدم را به يك بار از صلب وى به عرصه شهود آورده و همگى منتظر امر پروردگار بودند. پس بارى تعالى ايشان را بر كمال خلاّقيّت گواه گرفته و فرمود: «اَلَسْتُ بِرَبِّكُم؟» و ايشان هم به مصداق «قالُوا بَلى» بر طبق آن مقال گواهى دادند و عالم ذرّ همان است و اين اخذ ميثاق صد سال بعد از هبوط بوده و بناى كعبه نيز در آن سال بود.
اَلعاذار[١] : (ل) به نوشته ناسخ[ر.ض]، يكى از انبياى بنى اسرائيل كه در ٤٥٢٤ هبوطى ظهور نموده بوده و معنى عبرانى آن، خدامدد است.
العبد ابن ابرههرتبع.
العداس : (ل) بيستودويّمينِ كلدانيان]در بين النهرين در قرن ٨ تا ٦ق.م[ كه در ٤٢٢٣ هبوطى بعد از پدرش، تباوليوس[ر.م]، در بابل و نينوا جلوس نموده و مانند پدران خود بت پرست و جفاكار بوده و بعد از سى سال حكمرانى پسر خود، اطيروس[ر.م]، را وليعهد نمود.
الغ : (چو خَجِل) هيز و نامرد و مخنّث و (چو شتر) مخفّف اولوغ[ر.م] است.
اُلُغ بيگ : نبيره تيمور لنگ]نخستين پادشاه تيمورى در قرن ٨ و ٩ه: [و پسر معين الدّين شاهرخ]سوّمين پادشاه تيمورى در ٩ه: [كه وسعت معلومات او خصوصاً در نجوم و هيئت معروف و در شمار حكماى اسلام معدود و در حيات پدر در ٨١٤ هجرى حكمران سمرقند]در ازبكستان[ و خراسان بوده و در ٨٥٠ هجرى بعد از فوت پدر به اريكه حكمرانى نشسته و تمامى اوقات خود را در مطالعه علوم و فنون متنوّعه مصروف داشته و در سمرقند رصدخانه اى عالى ترتيب داده و زيجى معروف به «زيج اُلُغى يا الغ بيگى» از آثار همّت آن يگانه مى باشد كه در ١٦٦٥ميلادى در شهر اوقسفورد ]آكسفورد[ از انگلتره
::::::::::::::::::::::::::::::::::١. ضبط لغت نامه دهخدا: العازار.