قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٣٨٥
برغندان : (چو دربندان) نام روز آخر ماه شعبان و يا نشاطى است كه به جهت نزديكى ماه رمضان در اواخر شعبان كنند.
برغو : (چو برزو) شاخى است تهى ميان كه مانند نفير نوازند و بورقى، محرّف آن است و (چو بدبو) نهى و منع كردن و از صولت انداختن.
بَرغُواطه : (ل) قبيله بزرگى است از بربر كه در سواحل مغربِ اقصى]منطقه اى شامل مراكش، الجزاير و تونس [ساكن، و در اوايل قرن دويم هجرى، بعضى از ايشان ادّعاى نبوّت آغازيده و به جهت اجراى مقاصد فاسده خودشان، بلاد بسيارى تخريب نموده و نفوسى بى شمار به قتل رسانيدند.
برغوثى : (چو بدبويى و پر زورى) اسبغول[ر.م] است.
بُرغوثيّه ---> نجّاريّه.
بَرغول : آفروشه[ر.م] و بلغور و آشِ آن.
برف : (چو حرف) معروف است، كه به عربى «ثلج» و به پارسى«فنجا» هم [گويند] و رجوع به «باران» نمايند.
برفاب : آب برف و آب سرد و آبى كه در وقتى كه كسى چيزى را مى خورد، در دهان شخص ديگر به جهتِ ميل طبيعت به وجود آمده، و گاه است كه بى اختيار بريزد.
برفاب دادن : مأيوس كردن و دلسرد نمودن.
برفر : (چو صرصر) شأن و شوكت و جلالت و عظمت.
بَرفروش : برپروش[ر.م] و مخفّفِ بارفروش است.
برفروشان : بر وزن و معنى برپروشان است.
برفره : (چو مسخره) برفر[ر.م] است.
برفك : (چو اندك) طلق و زَروَرَق.
برفنجك : (چو بدمذهب) فرنجك[ر.م].
بَرفَندار : عالم و فاضل و شارح و مفسّر.
بَرفَنده : بر وزن و معنى برونده.
برفوز; برفوس : (چو سردوز) پيرامونِ دهان.
بَرفيون : فرفيون[ر.م] است.
برق : (ر) يكى از مشاهير شعراى هندوستان كه در بنگاله ]كشور بنگلادش و ايالتى در شمال شرقى هند [امرار وقت نموده و هم به معنى معروف كه به پارسى «درخش» و «آدرخش» و «برخ» و «بشك» ]هم گويند [و يكى از كائناتِ جَوّ مى باشد و ازآن رو كه در السنه، داير و عامّه را به ياد گرفتنِ آن رغبت افتد، حتّى الميسور، به طورِ سهلْ به كشفِ اجمالىِ آن پرداخته و مى گوييم كه چنانچه تسخين]گرم كردن [و حرارات يافتن اجسام رطبه، مانند بحار و اراضى و غيرها، از آتش و حركت شديده و شعاع آفتاب و غير آنها، منتجِ انفصال اجزاء مائيّه و اجزاء هوائيّه بوده و از اختلاط و امتزاجِ آنها بخار تشكيل يابد، كه در مادّه خود مذكور افتاد. همچنين تسخين و گرمانيدن اجسامِ يابسه هم موجب انفصالِ اجزاء ارضيّه و ناريّه بوده و از آميزش آنها به طورى كه حسّاً متمايز نباشند دود و دخان صورت يابد، و چون اين مقدّمه مكشوف آمد، پس مى گوييم كه گاه است دخان و بخار بسيار، معاً مرتَفَع شده و از تكاثف]اجتماع [اَبخره]بخارها [كثيره متصاعده، اَبر حاصل و منعقد گرديده، چنانچه در «باران» اشاره نموديم، ليكن دخان متصاعد در ميان همان ابر محتبس گردد، پس گاهى حرارتِ غريزى، باقى مانده و به جهت شدّتِ يُبْس و لطافت كه مقتضىِ تصعيد است، بالا رفته و در صعودِ خود به شدّت از ابر منفصل شده و خرقش نمايد، و گاهى حرارت مذكوره به سبب غلبه سرما، زايل گرديده و ثقيل و متكاثف بوده و به جهت كثرت ثقل و كثافت كه مستلزم هبوط است، پايين آمده و در نزول خود بازهم به شدّت و عنف از ابر جدا شده و منفجرش سازد، و در هر دو صورت صعود و هبوطِ دخانِ متصاعد و محبوس در ميانِ ابر و انفصالِ آن از ابر، صوتى مهيب و هولناكِ معروف حاصل گردد كه آن را «رعد» گويند. و شايد كه همان دخان متصاعد در حين انفصالِ صعودى يا هبوطى به جهتِ حركتِ شديده كه مقتضىِ حرارت است اشتعال يابد، و در اين صورت، اگر همان شعله لطيف بوده و به زودى محو و نابود گردد، آن را «برق» گويند و اگر غليظ و كثيف بوده و آن قدر منطفى نگردد تا به زمين برسد، آن را «صاعقه» نامند; و بعضاً به انسان و يا حيوانى برخورده و آنها را از جاى خود حركت داده و به زمين مى زند، و گاهى مقتول و