قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ١٧٤
عثمانيان گذشته، عاقبت به محافظت آن قادر نشده و اولياى شاه عباس ماضى از ايشان استردادش نمود و بعد از انقراض دولت صفويّه ديگرباره به تصرّف ملوك عثمانيّه درآمد، تا به نيروى نادرشاه والا جاه استرداد شد، و پس از سپرى شدن شوكت نادرى آن مرز و بوم بين الطوايف مقسوم]شد[ و از روى ظاهرسازى، اندكى به ملوك زنديّه انقياد مى كردند تا آفتاب دولت اقبال قاجاريّه از افق سعادت طالع و حكمران آن سامان بوده و صاحب تخت و تاج كيانى گرديدند.
آذربَرزين --->آتش گده.
آذربو; آذربويه : گل اشنان و بيخ زعفران و در تحفه[ر.ض]گويد: بيخ نباتى است سياه رنگ، شبيه به شلغم و بر روى آن چيزى مانند گره رسته و گياه آن خاردار به قدر شِبرى]يك وجب[ و شاخ و برگش شبيه به برگ كَرَنب]نوعى كلم[ و ثمرش شبيه به غلاف نخود و در آن دو يا سه دانه زردرنگى مى باشد و آن را به پارسى «چوه صبّاغان» گويند و آن غير چوه گازران است و قسمى از بخور مريم است و در بردن چرك از جامه و پشمينه و مانند آنها، مانند صابون است.
آذربهرام رآتش گده.
آذربهمن : نام قديمى اردبيل است.
آذربَيجان : مخفّف آذربايجان.
آذربَيگان : مخفّف آذربايگان.
آذرپيرا : حافظ و خادم آتشگده.
آذرخُرداد; آذرخُرين --->آتش گده .
آذرخُش : برق و نور و نام روز نهم ماه آذر.[١]
آذرخورداد : آذرخرداد[ر.م] است.
آذرخورين : آذرخرين[ر.م].
آذرخوش: آذرخش.
آذرزردشت --->آتش گده .
آذرشَپ ; آذرشَسپ; آذرشين : سمندر و فرشته اى است موكّل بر آتش كه پيوسته در آتش مى باشد و به معانى «آذرگشپ» و آخرى مخفّف آذرنشين است.
آذرطوس : آذارطوس[ر.م].
آذرفراز; آذرفرازه : آتش افراز[ر.م].
آذرفروز : آتش افروز[ر.م].
آذرفروزنه: آتش افروزنه[ر.م].
آذرفزا: آتش افراز[ر.م].
آذرگَشَپ; آذر گَشَسپ [٢] : رعد و برق و آتش و آتش پرست و آذرشپ [ر.م]و آتشگده، خصوصاً آتشگده بلخ]در افغانستان [كه گشتاسپ]پنجمين پادشاه كيانى [ساخته بوده و ذوالقرنينش خراب كرده و گنج هاى او را برداشت.
آذركيش : آتش پرست.
آذرگون : يا آذريون; سمندر و نام اسبى و گل آفتاب پرست و يا هميشه بهار و يا لاله دخترى و يا خيرو و يا نوعى از بابونه و هم گياهى است سرخ رنگ كه در ميان آب مى رويد و هم به معنى تركيبى معروف كه آتش مانند است.
آذرماه : آذر .
آذرمكبوس --->تاريخ عبرى .
آذرمهر---> آتش گده.
آذرنوش : پسر اسفنديار]از پهلوانان ايرانى شاهنامه و پسر گشتاسب[و پهلوانى بوده ايرانى و رجوع به «آتش گده» هم نمايند.
آذرهمايون : نام زنى بوده ساحره از نسل سام]جد رستم [كه خدمت آتشگده اصفهان مى كرد.
آذرهوشنگ --->مه آباد .
آذريُون --->آذرگون .
آذرم : (چو كارْگر) نمدزين و زينى كه نمد آن دو نيم باشد.
آذرمه : فرزام [ر.م].
آذرنگ : آتش و روشن و نورانى و رنج و محنت و غم و هلاكت كه مخفف آذررنگ است.
آذرى : (چو مادرى) نام شاعرى بوده از اسفرايين]در
::::::::::::::::::::::::::::::::::١. لغت نامه دهخدا براى معنى اوّل، تلفّظ آذَرَخش و براى معنى دوم، تلفّظ آذَرخُش آورده است.
٢. ضبط لغت نامه دهخدا: آذرگُشَب و آذرگُشَسب.