قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ١٩١
اسلامبول كه در اطراف آن خشكى و از دو جانب ديگر متّصل به بحر اسود]درياى سياه [و در تصرّف اولياى عثمانى است.
آلمان; آلمانيا; آلمانيه : كه جرمان و جرمانيا و جرمانيه و جرمن نيز گويند، نام مخصوص ممالك جسيمه اى است كه در سمت شمال غربى اوروپا فى مابين نهر رين]راين[ و ويستول]در لهستان [واقع و پايتخت آن، برلن و يك صدوپنجاه كتابخانه كه داراى پنج مليون كتاب مى باشد در آن موجود و نفوس و مردمان آن كه عموماً باهمّت و امانت و در ايجاد و اختراع، مشارٌبالبنان جهانيان بوده و نصف ايشان پروتستان و نصف ديگرشان لاتينى و كاتوليك عيسوى بوده و بيشتر از سيصدهزار نفر از جماعت يهود، در آن موجود و سكنى دارند ٧٤ و يا ١١٠ كرور مى باشند. و سلطنت در اين دولت، موروثى نبوده بلكه انتخابى و از نوع جمهورى بوده و هر طايفه از طرف خود وكيلى به ديوان عمومى كه در شهر فرنك فارت]فرانكفورت [انعقاد يابدمى فرستد و بعد از فوت سلطانى، بزرگان مملكت جمع شده و سلطان جديدى انتخاب مى كردند; امّا عموماً پسر يا برادر همان سلطان اوّلى را انتخاب مى كردند.
آلمُعَصفَر : رجوع به تركيبات «آل» شود.
آلّن : به تركى و مغولى، ناصيه و پيشانى است.
آلُنج : آلوچه.
آلنگ : (چو پابند) سپر و مورچال[ر.م]و جمعى كه از درون قلعه اى مأمور به محافظت آن بوده و از بيرونش محكوم به تسخير آن باشند و به تركى، صحرا و چراگاه و سبزه زار است; رجوع به «النگ» نمايند.
آلو : داش[ر.م]و زردآلو و مخفّف آلود و ميوه اى است معروف كه به تركى هم بدين اسم موسوم و به عربى «اِجّاص» و به رومى «مسقينون» گفته و اهل مغرب و اندلس، ترش آن را «عَين البَقَر» نامند و به نام كوهى و بستانى به دو قسم بوده و دويّمى نيز به چندين صنف و لون مى باشد: يكى سياه و بسيار بزرگ و ديگرى سفيد كه «آلوچه سلطانى» نيز گفته و در عراق «شاهلوج» نامند كه گويا معرّب شاه آلو است و سيّمى سرخ كه در پاره اى خواص عوض تمر هندى]است[ و چهارمى زرد كه به يونانى «اِدرِك» و به پارسى «آلوچه»]گويند[ و در هرجا كه آلو مطلق ذكر شود، مراد از آن، آلوى زرد بخارايى است كه تازه آن زرد و شفّاف كهربايى ميخوش]ترشوشيرين; ملس[ و نيكوطعم مى باشد.
آلوبالو; آلوبالى : گيلاس و يا برادر آن كه اهالى ما «گله نار» گويند; رجوع به «گيلاس» شود.
آلوبُخارا : مطلق آلو و يا قسم زرد از آن.
آلوبوعلى; آلوبولى : آلوبالو.
آلوج : به نوشته مخزن[ر.ض]، نام پارسى قند مكرّر است.
آلوچَه : ميوه اى است معروف و رجوع به «آلو» نمايند.
آلود : آلوده و آلودن و ماضى از آن.
آلودن : ملوّث بودن و نمودن و مرتكب معصيت شدن.
آلوده : وج[ر.م]و ملوّث و اسم مفعول و ماضى بعيد از آلودن.
آلوده دامن : احمق و فاسق و عاصى و لااُبالى.
آلوس : آغول[ر.م].
آلوگُرده : ميوه آلو و يا قسم زرد آن و يا ميوه ديگرى است شبيه به زردآلو كه طعمش ميخوش]ترش و شيرين; ملس[ و به رنگ هاى مختلف مى باشد.
آلومالى رعسل داود.
آلومان رزاگ.(تين)
آلون رزاگ.(سه)
آلوَند رالوند.
آلوه : (چو كافور) مرغ عقاب.
آلوى بوعلى : آلوبالو.
آلوى سفيد رآلو.
آله : (چو ناخن) آلوه[ر.م]و (چو لاله) آلا و سنبل الطّيب.
آله چق; آله چوب; آله چوق; آله چيق ر اله چق.
آلياژ(alliage): الياژ.
آلى بالى : آلوبالو.
آليختن : آليزيدن[ر.م].
آليدن : رفتن.