قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ١٦٧
و خوش طعم و برگش مانند اَسپِست]يونجه[ و شاخه هاى آن بسيار بوده و تخمش مانند تخم زردك]هويج[ و در كنار دريا رويد.
آبين : نام قريه اى است نزديك غارى كه مومياى كانى]ماده نگهدارنده اجساد[ در آنجا به هم رسد.
آپاما : قراحصار افيون[ر.م].
آپريل : نام ماه اول از سال هاى رومى ها است كه در اين زمان تقريباً با ٢٤حَمَل]مطابق فروردين [مطابق باشد.
آپوق : آن است كه دهان را پر باد كرده و ديگرى چنان دست بر دهانش زند كه صدا برآيد و يا اينكه انگشتان خود را بر روى زبان گذاشته و بياوازاند و اهالى]ما [«فِشقراق» گويند.
آتال ر برغمه .
آتبين : بر وزن و معنى آبتين.
آتروپاتان ر آذربايگان .
آتش : شيطان و شخص عاشق و حرارت عشق و شجاع و دلير و خشم و غضب و رواج و رونق و گوگرد احمر و قدر و مرتبه وقوه هاضمه و ميل و اشتها و گرانى نرخ ها و نور و ضيا و به معنى معروف كه به عربى «نار» و به فرانسه «فُ»(feu) گويند. و بالجمله در برهان[ر.م] (بر وزن مادر)ش نوشته و در «آديش» از همان كتاب، كسرِ تا را از همه فرهنگ ها نقل كرده.
آتشِ آبْ پرور : شمشير آبدار.
آتشِ آسمان : رعدوبرق.
آتش افراز; آتش افرازه : تير هوايى و آتش بازى و گلوله توپ و تفنگ و غيره.
آتش افروز : آتش افروزنه و مرغ قُقنُس و پروانه و نام ماه يازدهم سال هاى ملكى يزدجردى كه در «تاريخ جلالى» مذكور گردد.
آتشْ افروزنه : چخماق و آتش گيره[ر.م]و كوروك]دمه [معروف آهنگران و مانند ايشان كه بدان آتش افروزند و از اختراعات جالينوس]پزشك يونانى در قرن ٢ و ٣م [است.
آتش افزا :آتش افروز[ر.م].
آتش بجان : غم و سوزش عشق و محبّت.
آتشْ برگ : كبريت و آتشزنه و شمشير.
آتشِ بسته : زر سرخ.
آتشِ بهار : لاله و گل سرخ و رونق بهار.
آتشِ بى بار; آتشِ بى دود; آتشِ بى زبانه : عقيق و لعل و ياقوت و ظلم و شراب و قهر و غضب و آفتاب.
آتشِ پارسى : يا بادِ فرنگ; جوششى است دردناك و بسيار سوزان كه رنگ آن به زردى مايل و صاحب آن در اكثر اوقات با تب و حرارت مى باشد و تب خاله را هم گويند.
آتشْ پاره : شراره و كرم شب تاب.
آتشِ پرآب : شراب و اشك غم زدگان و پياله طلا و لعل و ياقوت پر از شراب.
آتش پرور : شمشير آبدار.
آتشْ پنجه : استادكار جلد و تندوتيز.
آتشْ پيكر : آفتاب و جن و شياطين.
آتشْ تاب : آشپز و گُلخنى]روشن كننده آتش خانه حمام[و طلا و آتشدان و آتشِ تر.
آتشِ تر; آتشِ توبه سوز : شراب و طلا و جمال معشوق و لب و دهان او.
آتشِ جامِ زيبقى : شراب است و توصيف جام به زيبقى به سبب تلألؤ و روشنى آن است.
آتشِ حَجَر : عقيق و لعل و ياقوت.
آتش خاطر : يا آتش دل; (به كسر شين) سوزوگداز قلب و(به سكون آن) مردم تيزفهم و روشن رأى و عاشق پيشه و كسى كه سخنان دلسوز عاشقانه از او سر زند.
آتشْ خرام : تيزرو و تندرو.
آتشْ خوار; آتشْ خواره; آتشْ خور; آتشْ خوره : مردم بدنفس و ظالم و حرام خوار و رشوه خوار و نام مرغى است; رجوع به «كبك» شود.
آتشْ دادن : ول كردن و ترك علايق نمودن و كسى را بى قرار ساختن و بر سر قهر و غضب آوردن.
آتشْ دان : چخماخ و منقل معروف آتش.
آتش دل : آتش خاطر.
آتشِ دهقان : آتشى است كه دهقانان بعد از درويدن