قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٣٩٧
ديگر كرده و پازَنْد ناميدند.
بستام : (چو اسلام) اوستام[ر.م] و مرجان.
بستان : (چو گلدان) اِفراداً و تركيباً بوستان است.
بستانيدن : (چو بد ماليدن) به بستن واداشتن ]كسى را [و فعل متعدّى از آن و (به كسر اوّل) ستانيدن، و بايش زائد است.
بستاوند : (چو گل مانند) زمينِ ناهموار پشته پشته.
بستج : (چو دختر) معرّب بستك[ر.م] است.
بستر : (ر.ف) كه «توشك» و «تشك» و «نهالى» و «شادگونه» و «شاديچه» [هم گويند].
بسترْ آهنگ : چادر شبِ رخت خواب و لحاف و نهالى و چادرشبى كه بر روى نهالى كشند.
بستر سمندر : آتش.
بستك : (چو دختر) كُندُر و صمغ درخت پسته.
بستن : (چو رفتن) معروف است.
بستنى : جمادات و هر چيز لايق بستن.
بستو; بستوق : نهره[ر.م] و ظرف سفالين معروف و چوبى كه بدان ماست را برهم زنند تا كره از دوغ جدا شود.
بُستوقَه : استخوان، خصوصاً آنچه متّصل به گردن باشد.
بستوه : (چو دلخون) ستوه[ر.م] است.
بسته : مخفّف بستوه[ر.م] است و (چو پسته) فندق و(چو دسته) جمادات و حرير منقّش و نوايى است از موسيقى و اسم مفعول وماضى بعيد از بستن، خصوصاً دامادى كه آن را به سحر بسته باشند.
بسته رَحِم : زن نازاينده.
بسته نگار : نوايى است از موسيقى، كه مركّب است از حصار و حجاز و سه گاه.
بستياج; بستيباج : (چو بدحساب و بدديدار) به رومى، خَسَك]ر.م [است; رجوع به «درمنه» نمايند.
بسحاق; بسحق : (چو گلزار و دختر) هر دو مخفّف ابواسحق، از مشاهيرِ شعراى شيراز بوده و اگر سايرين از مىو معشوقه دم مى زدند، اين مدّاحِ اطعمه بوده و ازاين رو به بسحق اطعمه اشتهار داشته، و در ٨٢٧ وفات يافته و اشعارش لطيف و هزل آميز و از كلماتِ او است:
«جمالِ برّه بريان و حسن دنبه فربه *** چنان بردند صبر از دل كه تركان خوان يغما را
چه آرايى به مشك و زعفران رخسار پالوده *** به رنگ و بوى و خال و خط چه حاجت روى زيبا را؟»
و به «اصطخر» هم رجوع نمايند.
بسد : بر اوزان و معانى بست است.
بسدك : (چو زردك) اكليل الملك[ر.م] و (چو تگرگ) فاژه]ر.م [و خميازه و جغد و جُعَل[ر.م] و دسته جو و گندم درو كرده شده.
بُسَدّين : سُرخ رنگ.
بِسِرْيا : به لغتِ زند، گوشت است.
بَسطام : معرّب اوستام[ر.م] و قصبه يا شهرى است در منتهاى جنوب شرقى خراسان، مابين كرمان و قهستان[ناحيه اى در جنوب خراسان بزرگ، در سر راه نيشابور و دو منزل از دامغان دور; و حبوب و غلاّت و ميوه جاتش، فراوان و ارزان، و به نام بانى خود بسطام، خالوى خسروپرويزبيستوچهارمين پادشاه ساسانى در قرن ٦ و ٧م]، موسوم و جمعى از مشاهير و عرفا بدانجا منسوب، و بايزيد بسطامىِ]عارف ايرانى در قرن ٣ه:. [مشهور در وسط آن، در زير گنبدى : كه مرقد يكى از فرزندانِ حضرت صادق(عليه السلام)است : مدفون و پهلوى آن گنبد، مناره اى است كه ٢٥ ذرع بلندى داشته و مانند مناره جنبان اصفهان متحرّك است و در خواصّ آن نوشته اند كه درد چشم در آنجا يافت نشده و احدى از اهلِ آن عاشق نشده و نمى شود، و اگر كسى در ساير بلاد عاشق شود، به مجرّدِ ورود اين شهر و خوردن آب آن عشقش زايل گردد; و در آنجا آب تلخى است كه ناشتا خوردن آن بوى دهان را ببرد. و مشگ عنبر و ساير طيّبات در اينجا قوىّ الرايحه گردند الاّ عودى كه وارد اين شهر نمايند ديگر رايحه اى از آن به مشام نرسد، ودر تاريخ بحيره]ر.ض [گويد: در بسطام بر سر قبر شيخ ابوعبدالله داستانى، درختى است خشك و چون يكى از فرزندان آن شيخ را وفات رسد، شاخى از آن درخت بشكند و با او در قبر گذارند، و آن درختْ عصاىِ خود شيخ بود كه به حسب وصيّت او بعد از وفاتش در