قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٤٠٨
٢٠ يا ٢١ هجرى در دمشق وفات يافت.
بَلالك : بر وزن و معنى بلارك.
بلان : ](چو حمّال) گرمابه و استاد حمامى و(چو چنار) سوسياليست فرانسوى، وى از رهبران انقلاب ١٨٤٨ ميلادى بود و چون بهواسطه مخالفت معاندان و كارشكنى آنها نقشه ايجاد كارگاه اجتماعى او با شكست مواجه شد، كوشيد كه كارگران را بشوراند و چون توفيق نيافت به انگلستان گريخت (لغت نامه دهخدا)[.
بلاند : (ل) رجوع به آخرِ «روى» نمايند.
بِلايه : بلاده[ر.م] است.
بِلباس : (ل) طايفه اى است سفّاك از طوايف كرد كه تماماً حنفى مذهب بوده و چندان عفّت نداشته و فرزندان خود را بفروشند.
بلبال : (چو دلدار) خَلَجان قلب و اندوه و ملال.
بلبكه : (چو معركه) مسكه[ر.م] و كَرِه تازه.
بلبل : (ر.ف) كه مرغى است خوش الحان و به قدر گنجشك، كه «بوبرد» و «بوبردك» [هم گويند].
بلبلِ شامى ---> مخلّصه.
بلبلِ گنج : جغد و بوم است.
بلبلِ هزاردستان : كنايه از سعدى شيرازى و رجوع به «هزاردستان» هم شود.
بلبله : (چو زَلزَله) مصلحت و مشورت و غم و غصّه و ساغر و پياله و صراحى و مشربه و جرغتو[ر.م] و آواز آنها.
بلبلى : (چو سنبلى) شراب و پياله آن و نوعى از زردآلو و چرمى است نازك و ملوّن.
بلبن : (چو بهمن) گياه خرفه[ر.م] و تخم آن.
بلبوس : (چو ملبوس) خشخاش زبدى[ر.م] و نوعى از پياز دشتى.(نان)
بلتيس : (چو ابليس) نامِ دارويى است.
بلج : (چو عرب) غوزه خرما و (چو خرج) يكى از اصنام زمان جاهليّت و نام يكى از طوايف قديمه اوروپا است.
بِلجيق; بِلجيقا; بِلجيك; بِلجيكا : از جمله دول صغيره، كه مملكتى است مثلّث الشكل، از ممالك غريبه اوروپا، مابين فلمنك[هلند و فرانسه و آلمانيا واقع، و پايتخت آن بروكسل و تقريباً از ١٥٠ سال قبل، استقلالِ آن از قِبَلِ دول اوروپا تصديق شده و نفوس آن از شش مليون متجاوز است].
بلخ : (چو سلخ) كدويى كه شراب در آن كنند و هم يكى از بلاد مشهوره قديمه تركستان جنوبى كه قديماً به زارياسپا يا زراسب يا زرياسب موسوم، و در لسان اوروپايى ها و يونانيان به باختر و باختريان معروف، و بنا كرده كيومرس[نخستين بشر طبق روايات زرتشتى] و يا كيكاوس] دوّمين پادشاه كيانى[ و يا ملاخ ابن اخلوخ از بنى اعمامِ كيومرس بوده و مدّتى پايتخت كيانيان[دوّمين سلسله اسطوره اى ايران] و ملوك تركستان گرديده و در عهد لهراسب]چهارمين پادشاه كيانى [و گشتاسب ]پنجمين پادشاه كيانى [بسيار اهميّت يافته و در آن اوان به جهت خروج زردشت، مركز دينِ مجوس و حاوى آتشگده هاى بسيار گرديده تا در ٣١ هجرى، مفتوح لشگر اسلام، و رفته رفته بر شهرت و معموريّتش افزود تا امّ البلاد و قبّة الاسلام نام يافته، و در عهد بنى عباس به مرتبه اى معمور بوده كه در خود شهر و مضافات آن ١٢٠٠ حمّام موجود، و در ١٢٠٠ جا سجّاده نمازِ جمعه گسترده مى شده، و مدّتى هم پايتخت آل سبكتگين]سلجوقيان [بوده تا در ٦١٧ به دست چنگيزخان و در ٧٧١ به دست تيمورلنگ[نخستين پادشاه تيمورى در قرن ٨ و ٩ه:]، ضبط و تخريب و قتل و غارت گرديده و هنوز آن جراحت التيام نيافته و اثر آن شكستگى باقى، و در اين اواخر به منزله شهر كوچكى مى باشد. بالجمله اين شهر مركز خطّه اى است كه آن هم بدين اسم، موسوم و اوايل تابع بخارا]در ازبكستان [بوده و اخيراً به افغانستان ملحق گرديده است.
بلخار : (ل) يكى از نواحى اسپهان كه مشتمل بر ٤٠ قريه مى باشد.
بَلخَچ : (با جيم عربى و پارسى) زاج سياه[ر.م].
بَلخَم; بَلخَمان : فلاخن[ر.م].
بلده : (چو طلبه و هرزه) به عربى، شهر و هم نام پارسى حضرت حوّا، امّ البشر و هم نامِ منزل بيستويكم از منازل