قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٢٥٣
و درهم با دو شاخ سكّه مى زدند. بالجمله اين است كه منشأ شبهه بعضى مورّخين بوده و عبارت «اسكندر ذوالقرنين» را كه ديدند، اسكندر رومى را با ذوالقرنين اكبر : كه سدّ مشهور بدو منسوب و اجمال حالش در قرآن مجيد هم مذكور است : يكى پنداشتند و شايد منشأ شبهه در يكى پنداشتن آنها آن باشد كه ذوالقرنين اكبر ماكدونيا را بنا كرده و تقريباً هزار سال آباد بوده، پس تخميناً هزار سال ديگر هم خراب مانده، پس اسكندر رومى از روى همان اساس و روش قديمى تجديدش نموده و به جهت انتساب به نام خود، اسكندريّهاش نام كرده و منشأ اشتباه قاصرين گرديد; و كيف كان، يكى پنداشتن ايشان، مجرّد خطا و بعد از تدبّر آنچه در ترجمه «اسكندر رومى» مذكور افتاده و در شرح حال «اسكندر ذوالقرنين» نگارش خواهد يافت، از ابتداى سلطنت و ايّام زندگانى و روزگار حكمرانى ومدفن و محلّ وفات وملاقات با حضرت خليل و خضر نبى(عليهما السلام)و معاصر بودن با آن حضرت بلكه خاله زاده يا خالوزاده بودن او و ساير جهات ديگر، روشن و مبرهن مى گردد كه ذوالقرنين اكبر غير از اسكندر رومى بوده، بلكه ذوالقرنين اكبر اصلاً مسمّى به اسكندر نبوده و نام او، عياش و يا: چنانچه احمد رفعت عثمانى[ر.ض] و صاحب ناسخ[ر.ض]گويند : صعب است و علاوه بر تباين كلّى در ترجمه احوالشان : كه اشاره نموديم : پاره اوصافى كه درباره اسكندر رومى مذكور داشته اند، از شرب خمر و ميل به لواط و اعتقاد به ربّ النّوع و غيرها، منافى مقامات عاليه ذوالقرنين اكبر مى باشد كه علاوه بر تواريخ و سير و حديث و خبر، مصرّح به قرآن مجيداست، حتّى بعضى به نبوّت وى معتقد شده اند با وجود اينكه موصوف داشتن اسكندر به كبير و ذوالقرنين به اكبر، اشعار صريح دارد بر اينكه در مقابل، اسكندرى ديگر و ذوالقرنينى على حدّه هم هست و با اين همه نهايت تعجّب از طريحى[ر.ض]است كه علاوه بر يكى پنداشتن ذوالقرنين و اسكندر رومى، زمانش را هم در عهد فترت بعد از عيسى(عليه السلام)انگاشته و اين قول، خطاى مركّب و به اعتقاد مورّخين، اسكندر رومى : كه على التّحقيق تخميناً دوهزار سال بعد از ذوالقرنين اكبر بود : معاصر ارسطو و از تلامذه او و تقريباً ٣٥٠ سال پيش از ميلاد بوده.
اسكندر : ذوالقرنين; كه به جهت قدم زمان وجلالت شأن به كبير نيز موصوف و چنانچه اشاره نموديم، نام اصلى وى عياش و يا صعب بوده و بايستى از روى ترتيب طبيعى در «عياش» يا «صعب» مذكور داشته و يا به ملاحظه لقب، در «ذوالقرنين» مى نگاشتيم، مع هذا، به جهت ارتباط حال او با حال اسكندر رومى : چنانچه مكشوف گرديد : و هم به لحاظ اينكه همين ذوالقرنين اكبر هم در لسان عامّه مسمّى به اسكندر بوده و طالبين هم ترجمه حالش را از «اسكندر» متوقّع و جويا مى شدند، ما هم در همين آيين نگارش داده و به موارد اشتباه اشاره نموديم. بالجمله وسعت ملكش را منطقه (إنَّا مَكَّنَّا لَهُ فِى الأَرْضِ)(كهف،٨٤) دليلى است باهر و جلالت قدر او را خطاب (قُلْنا يا ذَاالْقَرنَين)(كهف،٨٦) برهانى است ظاهر و به نوشتهناسخ التّواريخ[ر.ض]، در ٣٤٥٧ هبوطى نخست سپاهى ساز كرده و مملكت نوبه]سودان جنوبى[ و حبشه]اتيوپى[ و سودان و مصر و افريقيا و مغرب زمين و اوروپا و فرنگستان را مسخّر نموده و از روزگار فرقه موسوم به ناسِك[ر.م]دمار برآورده، پس متوجّه اقصاى بلاد مشرق زمين بوده و به حسب التجاى اهالى آنجا، سدّ يأجوج و مأجوج را : موافق آنچه در «سد» مذكور خواهد افتاد : بنا نهاده و در ٣٤٨٠ ]هبوطى [كار سد را به پايان داده و عازم زيارت بيت الله الحرام گرديده و در خانه مكّه با حضرت خليل الله(عليه السلام)ملاقات كرده و پس از مراجعت، شهر ماكدونيا را : موافق آنچه در «ماكادونيا» نگارش خواهد يافت : بنياد كرده و در ٣٤٩٧ ]هبوطى [كه از عمل سد و زيارت مكّه و بناى ماكدونيا فراغت يافت به عبادت حق پرداخته و زاويه عزلت را از اريكه سلطنت، نعم البدل ساخته و به دومة الجندل]در عربستان[ آمد و با وجود جنود بى پايان، قوت خود و عيالش را به حرفت زنبيل بافى گذرانيد و عاقبت در دومة الجندل وفات يافته و در خود مكّه يا جبال تهامه مدفون گرديد.
گويند كه پانصد سال زندگانى كرده و چهل سال حكمرانى نمود و اخبار و احاديث دايره بر ظلمات و آب