قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٤١٠
مخزن الادويه[ر.ض گويد: چرمى است سرخ رنگ خوش بوى كه از هشترخانشهر حاجى ترخان در روسيه] مى آورند و سبب بوى آن، آن است كه دباغت آن با پوستِ درختى خوش بوى است كه در ساير بلاد يافت نمى شود، و در فرهنگ ناصرى[ر.ض]گويد: اديم در عربى پوستِ دباغت كرده و رنگ كرده با سرخ است كه «بلغار» نيز گويند و بنابر مشهور از طلوع سهيل آتش در چرم مى افتد و بسوزاند و آن را بر پوستين ديگرى سايند خوش بوى و خوش رنگ شود.
بُلغارستان; بُلغاريا : ولايتى است در شام و خطّه اى است تابع دولت عثمانيّه از شبه جزيره بالقان]بالكان [و هم شهرى بوده قديم از جبال اورال روسيّه كه مسكن طايفه اى مى باشند كه ايشان هم بدين اسم، موسوم و در اصل از اقوام تاتار، و به مرورِ دهور، از فرق اسلاوى ها درشمارند و رجوع به «كمارى» هم شود.
بُلغاق; بُلغاك : فتنه و آشوب و غوغاى بسيار.
بلغد; بلغده : (چو اندك و بدمزه) ضايع و گنديده و(چو بلبل و سنبله) جمع نموده و بالاى هم نهاده و يك لنگ و پشتواره و اسباب و هر چيزى كه بسته و سختيده باشد مثل خون و بلغم و غيره.
بِلغِراد : (ل) شهرى است مشهور و مستحكم از اواخر روم ايلى]ر.م [و سرحدِّ روم، پايتخت و مقرّ اداره صربيّه و معنى تركيبىِ صربى آن، حصار سفيد و قلعه سفيد است و عدّه نفوس آن ٦٠هزار است.
بلغشنه : (چو بلبلچه) تله طيور و ريسمانى كه يك سر آن را حلقه حلقه كرده و طرف ديگرش را از ميان حلقه بگذرانند، بر نهجى كه به مجرّدِ كشيدنِ ريسمان، آن حلقه ها تنگيده و پاى طيور بند شود.
بلغند : (چو فرزند) بَلغَد(چو اندك)[ر.م] است و(به ضمّ اوّل و ثالث) بُلغُد (چو بلبل)[ر.م] است.
بلغندر :(چو رخ بستن) مردم بى قيد و بى دين و لااُبالى و (چو بدمنظر) لفظ مدح و ثنا و دشنام است.
بلغور : (چو پرزور) هر چيز درهم شكسته و كوفته، خصوصاً گندم نيم پخته كه در آسيا نيم كوب كنند كه آرد نشود و آشى كه از آن بپزند و آن را «افشه» و «فروشك» هم [گويند].
بُلغونه : بر وزن و معنى گلگونه.
بِلفاست : (ل) قصبه اى است در امريكاى شمالى و شهرى است شهير و مركز كشتى كه از زيباترين بلاد ايرلاندا]ايرلند [مى باشد.
بلفختن : (چو سر بستن) اندوختن.
بلقا : (چو صحرا) قلعه اى قديمى است در شهرى حاكم نشين كه آن هم بدين اسم، موسوم و مركز ولايتى است كه هم بدين اسم، مسمّى و در شرقى فلسطين و جنوبى شام مى باشد.
بلقان : (چو سردار) مخفّف بالقان[بالكان] است و (چو گلدان) كوه آتش فشان.
بلقدر : مخفّف بلقندر[ر.م] است.
بلقند : بر وزن و معنى بلغند است.
بلقندر : بر وزن و معنى بلغندر است.
بُلقور : بر وزن و معنى بلغور.
بُلقونه : بر وزن و معنى بلغونه.
بلقيس : (چو ادريس) شهر كهنه و قديمى است در حلب]در سوريه [و هم نامِ دختر هدهاد ابن شرجيل كه در ٤٣٩٨ ]هبوطى [بعد از فوت پدر در شهر سبا از يمن جلوس كرده و در تمامى يمن، پادشاهِ نافذ فرمان گشته و تا ٣٠ سال با كمال استقلال سلطنت يمن را داشته و به دينِ پدران به آيين آفتاب پرستى زيسته و حضرت سليمان(عليه السلام)را ايمان نياورده و از در طاعتِ آن بزرگوار بيرون شدى تا در ٤٤٢٨ به نزد آن حضرت آمده و زمين خدمت بوسيده و به شريعت و نبوّت او ايمان آورده و بعد از چند روزى به تشريفات نبوى مفتخر و به حكومت يمن مقرّر و همه ساله خراج مملكت به حضرت او مى فرستاد.
بلك : بر وزن و معنى برگ و (چو خشت) آتش و شراره و (چو شتر) چشم بزرگ برآمده و(چو مِخَك) بلگنجك]ر.م [و(به كسر اوّل و ثانى) تشبّث و چنگ زدن را گويند.
بلكام : (ل) شهرى است زيبا از هندوستان به مسافت ٤٠٠كيلومتر از جنوب شرقى بمباى[بمبئى].