قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ١٩٢
آليز : آليزيدن[ر.م] و امر و فاعل از آن.
آليزيدن : قهر و غضب كردن و برجستن و رميدن و لگد زدن و جفته انداختن ستور و بهايم.
آلّين : به تركى و مغولى، ناصيه و پيشانى است.
آماج : گاوآهان و تخت پادشاهان و هدف و نشان تير و جاى نصبيدن آن و نام يك حصّه]بخش; قسمت[ از ٢٤ حصّه فرسخ و رجوع بدانجا نمايند.
آمادن : پُر كردن و مهيّا بودن و نمودن و آراستن و پيراستن و پرداختن و ساختن و آميختن و ساخته و آميخته شدن و چيزى را در ديگرى مندرج كردن و مرواريد و مانند آن را در رشته كشيدن.
آماده : ساخته و مهيّا و اسم مفعول و ماضى بعيد از آمادن و لعل و مرواريد و امثال آن كه در رشته كشيده باشند.
آمار; آماره : عاجز و آواره و هماره و دفتر و كتاب و شماره و حساب و تفحّص و تفتيش و تتبّع و استقصا و مرض استسقا و توبه و استغفار.
آماره گير : محاسب.
آماس : ورم و انتفاخ و برآمدگى اعضا و كلفت شدن آنها به جهت صدمه و آفت و آماسيدن و امر و فاعل از آن و عضو آماسيده.
آماسانيدن : منتفخ كردن اعضا يا چيزى ديگر.
آماسيدن : آماس كردن.
آماسيّه : نام يكى از بلاد آناطولى]آسياى صغير[ كه در سمت جنوبى طَرابزون]شهرى در تركيه [و سه منزلى جهت غربى توقات، در ميان كوهستان اتّفاق افتاده و اكثر مشتهياتش مهيّا و آماده و به كثرت آب و صَفوَت هوا و فراوانى حبوبات و غلاّت و بسيارى اشجار ميوه دار معروف و مردمانش مهربان و تركى زبان و برخى از ايشان مسيحى و اكثرشان حنفى]هستند[. و ازآن رو كه لشگر اسلام در عهد عمر ابن خطّاب به قرب اين مقام رسيده و در آن اثنا مرض آماسى بر اسلاميان استيلا يافته و جمعى كثير راه عدم پيمودند، بدين اسم مسمّى گرديد.
آماه; آماهانيدن; آماهيدن : بر وزن و معنى آماس و آماسانيدن و آماسيدن.
آماى : آماس و آماييدن[ر.م] و امر و فاعل از آن.
آمايانيدن : فعل متعدّى از آماييدن[ر.م].
آماييدن : آمادن و آماسيدن.
آمُختن : (چو آشفتن) آموختن.
آمد : (چو مادر) آمدن و فعل ماضى]از[ آن و (چو عابد) شهرى است دلگشا كه مقرّ حكومت ولايت دياربكر]در تركيه[ و خود آن را نيز كه آبش خوش گوار و هوايش سازگار و از بلاد قديمه ايران و از دويست سال متجاوز در تصرّف آل عثمان است دياربكر گويند و رجوع به «مردارخانه» هم نمايند.
آمد گَه : محل آمدن و خروج و بالخصوص، مخرج معروف حروف.
آمَدن : آمادن و ورود و وصول و رسيدن.
آمَده : بديهه و لطيفه و مهيّا و آماده و اسم مفعول و ماضى بعيد از آمدن.
آمدى : (به كسر ميم) منسوب به شهر آمِد]دياربكر در تركيه [و(به فتح آن) ماضى مخاطب از آمدن و هم در درارى لامعات[ر.ض]گويد: آمَدجى، رئيس قلم مخابره با امراى دربار همايونى و هم رئيس كتّاب]كاتبان [مجلس خاصّ وكلا و اسم رسمى آن آمدى ديوان همايون است.
آمُرزش : عفو و مغفرت و اغماض.
آمُرزيدن : بخشيدن و عفو و اغماض نمودن.
آمرغ : (به فتح و ضمّ ميم و سكون را) قدر و قيمت و شأن و شوكت و چيزى اندك و حصّه و ذخيره و مايه و اصل مادّه و زبده و خلاصه و نفع و فايده و درجه و مرتبه.
آمِريك(Amةrique) ريِنگى دنيا.
آمل : (چو كاهل) به عربى، اميدوار و (چو ناخن) نام شهر مازندران و يا شهرى قديم ديگرى است از بلاد مازندران كه مردى اَشتادنام، از اهل ديلمان، با برادر خود، يزدان يا بزداد، به حوالى زمين اينديار آمده و هريك سايبانى براى خود بر پا كرده، پس رفته رفته به اندك فاصله آباد و هريك به نام بانى خود موسوم گرديد. و در قريه اشتاد، دخترى ماه پيكر زاييده شده و مهرفيروزنام، از چاكران فيروزشاه كه در آن اوان پادشاهى بلخ]در افغانستان [