قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٢٨٠
شهرى است در سرحدّ طرسوس]در تركيه[ و از بلاد ارمنيه صغرى كه آبوهوايش خوب و ميوه اش نيكو و زنانش خوب رو و مردمانش بدخو و غار اصحاب كهف هم در يك يا دو فرسخى آن واقع و در «غار» نگارش خواهد يافت و ازاين رو آن را بلد اصحاب كهف نيز گويند، چنانچه به جهت دارالملك]پايتخت [بودن دقيانوس ]امپراتور روم در قرن ٣م[، شهر دقيانوس هم گويند.
افسون : (ر) سحر و جادو و ظلم و ستم و تزوير و حيله و كلماتى كه ساحران و جادوگران به جهت حصول مقاصد خودشان نوشته و بر زبان رانده و «عزايم» گويند و به پارسى «فسون» هم گويند.
افسيله : (چو دلْ ديده) فسيله[ر.م].
افشار : (ر)(چو دلدار) فشار و (چو انصار) مُمِد و معاون و شريك و رفيق و افشاريدن و امر و فاعل از آن و هم ناحيه اى است از روم و نام يكى از طوايف تركمان كه به چندين شعبه منشعب بوده و چندى از آنها در انقره]آنكارا[ و همدان و خراسان سكونت نموده و غالباً بى ادب و بدمشرب بوده و خالى از شرارت نباشند، ليكن شجاع و دلير و در پاره اى اوصاف دلپذير بوده و پاره اى اشخاص نيك محضر و ستوده سير از ايشان ظهور نموده و نادرشاه والاجاه هم از طايفه قِرِقلو، از شعب افشار، است.
اَفشاردَن; اَفشاريدن : (ر) فشاريدن.
افشان : چشان[ر.م]و امر و فاعل از افشاندن.
اَفشاندن; افشانيدن : فشانيدن[ر.م].
افشرج : (چو بدسخن) معرّب افشره[ر.م].
افشردن : (چو بد گفتن) فشاريدن[ر.م].
اَفشُرده : ]اسم مفعول و ماضى بعيد از افشردن[.[١]
افشره : (چو بد شده) مخفّفِ افشرده; رجوع به «عَصير» شود.
افشك; افشنگ : (چو اندك و بدرنگ) بلغور و شبنم.
افشون : (چو افسون) شَنه[ر.م] دهقانان.
افشه : (چو هرزه) بلغور و شبنم.
افشين : (چو تحسين) نام شخصى كريم و باسخاوت مانند مَعن]از بخشندگان عرب در قرن ٢ه:.[ و حاتم.
اَفعى : به عربى، مار ماده و يا قسمى خبيث از مار است، نر باشد يا ماده و يا قسمى است از مار كه سرش بزرگ و گردنش نازك و على الدوام بر خود پيچيده و هيچ گونه ترياق و افسون علاج سمّ آن نتواند شد و نرينه همين قسم را افعوان گويند. و در مخزن الادويه[ر.ض] گويد: مارى است به قدر دو ذرع دست و با دنباله باريك و كوتاه گويا كه بريده شده و به پارسى «كُله دُم» نامند و گردنش نازك و سرش پهن و بزرگ و مثلّث و در وقت رفتار آوازى از آن آيد كه آواز پوست آن است. و بالجمله لفظ افعى در اصل موافق قواعد عربيّه، بر وزن صحرا بوده و اخيراً به جهت كثرت استعمال و يا به مناسبت اشتباه رسم خطّ عربى با رسم خطّ پارسى در زبان عامّه بر وزن يَخنى مشهور است و در تحفه[ر.ض] و مخزن[ر.ض]، آن را عبرانى دانسته و امر سهل است و به هرحال آن را به پارسى «شيبا» ]گويند[.
افعى چوبهراوپاس.
افعىِ زردفام : قلم واسطى.
افعىِ قربان : كمان تيراندازان.
افعىِ كاه رباپيكر; افعىِ مرجان عصب : شعله آتش.
افغان : (ر) آه و ناله و زارى و استمداد و سوگوارى و هم قبيله اى است مشهور از تخمه اسحاق ابن ابراهيم و يا از نسل قبط ابن مصر كه در عهد حضرت كليم(عليه السلام) از مصر فراريده و در كوهستان مشرق ايران پناهيدند، و يا از پشت افغاننامى : كه در عهد حضرت سليمان(عليه السلام) در هنگام عمارت مسجد اقصى سرپرست عمله بوده : مى باشند. و بالجمله تمامى اين قبيله در اصل به نام ابدالى و غَليجايى به دو شعبه منشعب بودند كه شرح اجمالى دويّمى در «غليجايى» مذكور]است[. و امّا اوّلى كه ايشان را ورّانى نيز گويند از نسل حسن ابدال : كه به نوشته بستان السّياحة[ر.ض]، خودش از ابدال و قبرش در راه لاهور و در سه منزلى پيشاور است : بوده و بدو منسوب مى باشند. و حسن را پسرى شد زيركنام كه فرقه زيرك زايى بدو منتهى گردد و از زيرك چهار پسر به وجود آمد: بارك، كلو، امسى پوپل. و پوپل را هم دو فرزند شد: حبيب و بادو. و از حبيب سه
::::::::::::::::::::::::::::::::::١. در اصل جاى خالى است.