قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٤٤٤
پاله : ]كرسى مربيهان واقع در بل ايل از ناحيه لوريان داراى ٣٢٠٥ تن سكنه و آن را بندرى است(لغت نامه دهخدا)[.
پالَهَنگ : پالاهنگ[ر.م].
پالى : زبانى است قديم از شعب سانسكرى، كه زبان مقدّس دينىِ متديّنين به دين بودا بوده، وكتب مقدّسه ايشان هم با همين زبان است.
پاليدن; پاليده : پالودن[ر.م] و پالوده[ر.م].
پاليز : باغ و بوستان و زراعت سبزى خوردنى و كشتزار، خصوصاً خربزه زار و هندوانه زار و خيارزار.
پاليزبان; پاليزوان : باغبان و پاسبان پاليز و نغمه اى است از موسيقى.
پاليك : پاپوش[ر.م].
پام : وام.
پامس : بر وزن و معنى بامس.
پان : برگى است در هندوستان كه با آهك و پوپل[بار درختى است در هند] مى خورند تا لب ها را سرخ كند و هم نام يكى از معبودهاى باطل يونانيان قديم كه به زعم ايشان، پسر مشترى و حامى گلّه و گلّه بان و نصف بدنش بُز و نيمه ديگرش انسان بوده و عصاى درازى در دست دارد.
پاناما; پانامه : برزخى است كه امريكاى جنوبى را به شمالى مربوط كرده و در ميان آنتيل[جزايرى در آمريكاى مركزى] و بحر محيط]اقيانوس اطلس [واقع و شكلش معوّج و از شرق به غرب ممتدّ است و هم خليج بزرگى است در جنوب همان بزرخ و هم قصبه و اسكله اى است در همان خليج كه مركز ايالتى است كه هم بدين اسم، موسوم است.
پانچاتانترا ---> كليلهودمنه.
پانزده : عدد معروف.
پانسته : ثابت و مقرّر و معيّن و معلوم و محقّق.
پانسند : (چو ناپسند) پرسيده و احوال گرفته.
پانه : بانه[ر.م] و زبانه و حوض كوچك و خياطه[بنه] نازكى كه از ليف خرما ساخته و تخته ها را بدان محكم بندند و چوبك تنكى كه در پشت گذارند تا گشوده نگردد و كفش دوزان در ميان كفش و قالب نهند و نجّاران در شكاف چوبى كه مى شكافند و گاهى در زير ستون گذارند تا راست بايستد.
پانى پَت : شهر كوچكى است در سه منزلى دهلى كه اكثر مردمانش مسلمان و بعضى هندوانند.
پانيد :(با دال مهمله و معجمه) قند سفيد و يا شكرْبرگ]ر.م [و يا نوعى از حلوا است و معرّب آن فانيذ و به عربى «كعب الغزال» گويند.
پاو : پاى و پاويدن[ر.م] و امر و فاعل از آن.
پاوپر : (چو كارگر) قدرت و توانايى و تاب و طاقت.
پاوچَك : پاچك[ر.م].
پاوَرَنجَن : مخفّف پاى اورنجن[ر.م].
پاوَند : بر وزن و معنى پابند.
پاوو : به فرانسه، خشخاش است.
پاويدن : شستن و پاك و پاكيزه كردن.
پاهك : (چو مادر) شكنجه و پاهكيدن[ر.م] و امر و فاعل از آن.
پاهَكيدن : شكنجه دادن.
پاهَنگ; پاهَنگه : پاچنگ[ر.م] و پاى اورنجن[ر.م].
پاى : صبر و تحمّل و تاب و طاقت و پاييدن[ر.م] و امر و فاعل از آن و فرود هر چيز مانند دامنه كوه و ديوار و غيره و به معنى معروف و به تركى، حصّه و نصيب است و رُتِيلا را نيز گويند.
پاىْ آهو : آهوپاى[ر.م].
پاىْ ابرنجن; پاى ابرنجين --->ابرنجن.
پاىْ افزار; پاىْ افشار : پاپوش[ر.م] و دو تخته كوچك است به مقدار نعلين كه جولاهان در وقت بافندگى، پاى بر آن گذاشته و بردارند و چون يك پاى بر آن گذارند نصف رشته هايى را كه مى بافند پايين رود و چون پاى ديگر بگذارند نصف ديگر.
پاىْ انداز : ثابت قدم و آنچه در زير پاى امرا و سلاطين بگسترانند كه بر بالاى آن راه روند.
پاىْ اَورَنجَن; پاىْ اَورَنجين --->اورنجن.
پاىْ اَوژار; پاىْ اَوژاره : پاى افشار[ر.م] است.