قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٤٥٠
پُرتست : [پروتست].
پرتقال : يا پرتگال يا پرتوقال يا پرتوگال يا پورتقال يا پورتگال يا پورتوقال يا پورتوگال; ميوه اى است معروف از اقسام مركّبات و هم يكى از طوايف فرنگ و هم يكى از ممالك جنوب غربى اوروپا كه شرقاً و شمالاً به اسپانيا، و جنوباً و غرباً با بحر محيط غربى]اقيانوس اطلس [محدود، كه هوايش مساعد و اراضى اش منبت و محصول دار و تخميناً داراى هفت كرور نفوس و مذهبشان قتاليك[كاتوليك و زبانشان نوعى از لاتينى و سابقاً در تحت حكومت رومانيين بوده و در ١١٣٩ ميلادى استقلال يافته و در اندك مدّتى مملكتى بزرگ بوده و املاك آن در شرق و امريكا امتداد يافته و در ١٥٧٨ميلادى] به اسپانيا ملحق، و در ١٦٤٠]ميلادى [بازهم استقلال يافته، وليكن حرّيّت و سطوت و قوّه بحريّه و برّيّه قبل را حاصل نكرد. و بالجمله همين مملكت را در اصطلاح اواخر پورتكيز نيز گويند. احمد رفعت[ر.ض]گويد: پورتو، شهرى است شهير در دم نهر دورو از ممالك پورتكيز كه داراى صدهزار نفوس بوده و به اوپورتو نيز موسوم، و شرابش مشهور و نام قديمى پورتكيز : كه پورتوغال است : به مناسبت انتساب به همين شهر بوده است.
پُرتكيش : يكى از طوايف فرنگ كه اغلب در هندوستان و جزاير آن مكان سكونت دارند.
پرتگال ---> پرتقال.
پرتله : (چو زَلزَله) بارانى.
پَرتَميدن : چاكيدن و آماسيدن لب.
پرتو : (ر) آسيب و صدمه و فروغ و روشنايى و عكس و مظهر.
پرتوقال; پرتوگال ---> پرتقال.
پرچم : (چو مرهم)كاكل[ر.م] و قُطاس[ر.م] و بيدق[ر.م] و هر چيز سياه و مدوّر كه بر گردن و بالاى نيزه و عَلَم بندند.
پرچيدن : (چو پرسيدن) مذمّت كردن.
پرچين : (چو پروين) حصارى كه بر دور باغ و پاليز]بوستان [از خار و خلاشه سازند و خار و چوب هاى سرتيزى كه بر سر ديوار بنصبند و محكم كردن چيزى در چيزى، مانند ميخ در تخته و غير آن.
پرخ : بدرزه[ر.م].
پَرخاش : جنگ و جدال فعلى و زبانى.
پرخاش خر : خريدارِ جنگ.
پرخاش خور : شجاع و جنگ جوى.
پرخچ : بر وزن و معنى برخچ.
پرخش : برخش[ر.م].
پَرخَو : پرخودن[ر.م] و كندن و جايى كه در كنج خانه ساخته و پر از غلّه كنند.
پرخودن : پيراستن، خصوصاً تاك را از رز.
پَرخيده : مخفّف اپرخيده[ر.م].
پرد : (چو تند) پلِ نهر و رودخانه و(چو درد) لاى جامه و كاغذ و خوابِ ماهوت[نوعى پارچه پشمى] و غيره و(به فتح ثانى و حركات ثلاثه اوّل) فعل مضارع از پريدن است.
پَردا : بر وزن و معنى فردا.
پرداختن : ربودن و گرفتن و برانگيختن و تمام شدن و به آخر رسيدن و خالى كردن و از علايق فارغ گشتن و توجّه نمودن و مقيّد گرديدن و مشغول شدن و پاييدن و ثبات نمودن و بسيار ماندن و ترك كردن و دور نمودن و برجستن و نغمه خواندن و ساز نواختن و رفع نمودن و برداشتن و افراختن و مرتّب ساختن و آراستن و جلا و صيقل دادن و با كسى در ساختن; و به تمامى معانى مذكوره، لازم و متعدّى، هر دو آمده است.
پرداز : پردازيدن[ر.م] و امر و فاعل از آن.
پردازيدن : پرداختن[ر.م].
پَرداس : پرداسيدن[ر.م] و امر و فاعل از آن.
پَرداسيدن : پرداختن[ر.م] و پاييدن[ر.م].
پَردال : پرگار.
پردختن : (چو برجستن) پرداختن[ر.م].
پردك : (چو اندك) لغز[چيستان] و معمّا و افسانه.
پَردِگى : دربان و پرده دار و عفّت و خدارت و هر چيز مستور و پوشيده، خصوصاً زنان و دختران و اهل حرم.
پردگىِ رَز : شراب انگورى.