قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ١٩٨
آهن : (ر) تيغ و شمشير و در معنى معروف آن رجوع به «حديد» نمايند.
آهَنْ جان : مردم محنت كش و سخت جان و شجاع و دلاور و بى رحم.
آهن جُفت : گاوآهن.
آهنْ جگر : آهن جان.
آهنْ خاى : اسب سركش و پرزور و با قوّت.
آهنْ ربا: مقناطيس.
آهنْ رگ : آهن جان و آهن خاى.
آهنِ سرد كوفتن : كار بى فايده كردن.
آهنِ سفيد ر حلبى.
آهنْ كُرسى : سِندان آهنگر و غيره.
آهنْ كَش : مقناطيس.
آهنْ گاو: گاوآهن.
آهنج : (چو پابند) آهنگ[ر.م]و آهنگيدن[ر.م] و امر و فاعل از آن.
آهَنجه : (با جيم پارسى) ريسمانى كه جولاهان]بافندگان [بر آخر جامه بافيده بسته و در سقف خانه بند كنند و(با جيم ابجدى) پهناكش جولاهان و آن چوبى است كه طولش موافق عرض جامه اى كه مى بافند بوده و بر هر دو سرش آهنى نصب كرده و آن را در وقت بافندگى بر دو كنار جامه بند كنند.
آهَنجيدن : آهنگيدن[ر.م].
آهنگ : نظم و نَسَق و نوع و صنف و خميدگى طاق ايوان و صف انسان و حيوان و آهنگيدن[ر.م] و امر و فاعل از آن و اصطبل و طويله و ساز و نغمه و سرور و شاديانه و عزم و اراده و ابتدا و اندازه و قانون و قاعده و كنار حوض و غيره و صوت موسيقى و آوازه و نغمه، خصوصاً آنچه در اوّل خوانندگى بركشند.
آهَنگيدن : آهازيدن[ر.م]و صف كشيدن و سرودن و شاد بودن و اراده كردن و قانون گذاشتن و نوشيدن و انداختن و شتابيدن و نظم دادن و ساز نوازيدن و اتّحاد كردن.
آهنوخُوشى راهنوخوشى.
آهَنَود راهنود.
آهَنيابه : دهان درّه.
آهنين : هر چيز سخت و محكم و از آهن ساخته و در تركيبات آن رجوع به تركيبات «آهن» شود.
آهو : آبِهى و تنگى نفس و آواز بلند و خطا و غلط و عيب و منقصت و چشم و ديده و شاهد و معشوقه و رميدن و امر و فاعل از آن و نام نُسك]هريك از بخش هاى بيستويك گانه اوستا [دويّم كتاب زند و هم جانورى است معروف كه به عربى «غزال» گفته و به پارسى «نَخجير» و «شَبالَنگ» هم گويند.
آهوپاى; آهوپى : تنددونده و دنيا و روزگار و خانه شش پهلو و خانه مُقرنَس و گچ پزى يا گچ بُرى و يا خانه اى كه با گچ نقّاشى شده باشد.
آهو دستَك; آهو دوستَك : گياهى است كه گزندگى عقرب را نافع و رجوع به «حزا» شود.
آهوىِ آب : جامه غوك [ر.م].
آهوىِ آتشين; آهوىِ خاورى; آهوىِ خُتَن : آفتاب.
آهوىِ زرّين : آفتاب و ظرف طلاى شراب.
آهوىِ سيمين : ساقى صاحب جمال و سيم اندام.
آهوىِ شيرافكن : ساقى و چشم محبوب و دلبر.
آهوىِ فلك : آفتاب و برج حَمَل.
آهوىِ مانده گرفتن : ناانصافى كردن.
آهوىِ مشرق : آفتاب.
آهوىِ مُشگ رمشگ.
آهوار : (چو مالدار) واله و حيران و دلبر و معشوق.
آهواز : نام ديگر ايالت خوزستان و يا شهرى است كه قديماً مقرّ حكومت آن سامان و بناكرده اردشير بابكان]نخستين پادشاه ساسانى در قرن ٣م[ و پايتخت اردوان، چهارمينِ اشكانيان، بوده. و از بعضى كتب معتبره قديمه نقل شده كه شاپور در خوزستان دو شهر بنا كرده; يكى را به نام خداى تعالى موسوم داشته و ديگرى را به نام خودش مسمّى گردانيده، پس هر دو را يك نام داده و هرمزداد شاپور خواندند; يعنى خدا داد به شاپور، و بعد از مراوده تجارتى عرب سوق الاهواز نام كردند; يعنى تجارت خانه جامع. و بالجمله آب آهواز از رود، و از