قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٢٣٧
بحر ابيض]درياى مديترانه [واقع، و حوزه تجارت آن واسع و متاع هفت كشور در آن موفور، و اقمشه مصر و شام در آنجا نامحصور، و مشتمل بر اراضى محصول دار و به حمّام و مريض خانه بسيار و به كليساها و جوامع و مكاتب بى شمار، و نفوس آن در حوالى دويست هزار و مردمانش سفيدچهره و از جمال بابهره مى باشند.
ازن : (چو جزم) قلعه اى است در جبال همدان و (چو شتر) در اصطلاح شيمياوى، اكسيژنى است كه به سببى تغيير حالت در آن پيدا بوده و بخارى است بى رنگ و پربو و بوى آن شبيه به بوى گوگردى كه در دست مالش دهند و چون اين جسم صد درجه حرارت بيند، به اكسيژن مبدل گردد.
ازناو : (چو سرداب) ازناوه[ر.م].
ازناوور : (ل) عنوان مخصوص رؤسا و معتبرين قبيله داديان]از گرجى ها[.
ازناوه : (چو سردابه) نام يكى از نواحى همدان و يا خود قصبه اى است در آن سامان.
ازنب : (چو مذهب) رنجش.
ازند : (چو كمند) آزند[ر.م].
ازندن; ازنديدن : (چو سمندر و نورديدن) آزيدن[ر.م].
اِزنِكميد : شهرى است در سه منزلى قسطنطنيّه]استانبول [كه سمت شرقى آن بحيره]درياچه [بزرگ و غرب و جنوبش بحر اخضر، و آبش بسيار و هوايش فى الجمله، ناسازگار و مردمانش باجمال و ارباب كمال و اهل حال، و اكثرشان حنفى و قليلى نصارى، و مشتمل بر دوهزار خانه باصفا كه همگى رو به دريا و صحرا مى باشد.
اِزنيق : (ل) به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، شهرى است به مساحت پنجاه كيلومتر از شرق شمالى بُروسه]در تركيه[، و معمولات عادى آن قاليچه و اَوانى]ظروف [ترابيّه و مردمانش در حوالى پنج هزار و سابقاً شهرى بوده جلالت مدار كه سلطان سليمان چلبى در ٧٣١ هجرى فتحش نموده و پايتخت خود قرار داده، پس از آن مدّتى هم پايتخت ملوك روم بوده و ظروف چينى خيلى خوب در آنجا مى ساخته اند و دوره درياچه آن ٢٢ ساعت و در اطرافش ٢٢ قريه و گاه است كه چينزليك گويند كه محرّف چينى ازنيق است.
ازنيك : (چو تمليك) شهرى است در ساحل بحر قسطنطنيه و گويا همان ازنيق است.
ازواره : (چو سردابه) شهرى است در نواحى اصفهان.
اَزواى : به تركى، صمغى است تلخ كه به عربى «صَبِر» گويند و به پارسى «الوا» و «تبرزد» و «شبيار»]گويند[.
ازوت : آزوت[ر.م].(نان)
ازور : (چو عنبر) لايق و سزاوار.
اَزوَرد : خند قوقى[ر.م].
اَزوَرى : درختى است سطبر و خاردار كه پوست آن سرخ و گنده و در دواها به كار برند.
ازّه : (چو مكّه) بلده اى است در فارس.
ازهراك : (چو پهلَوان) نام اصلى ضحّاك]از شخصيّت هاى پليد شاهنامه[.
اَزهَرىرفيروزه.
ازهزد : (چو سخنور) نام ستاره مشترى است.
ازيخ : (چو كريم) آزيخ[ر.م].
ازيدن : (چو رَسيدن) آزيدن[ر.م].
ازير : (چو وزير) زيرا و آزير[ر.م] و زير، اِفراداً وتركيباً.
اَزيرا : زيرا.
اَزيراك : بانگ و فرياد آدمى و غيره.
اَزيره : زيره.
اَزيريدن : آزير[ر.م] بودن و نمودن.
ازيز :(چو تميز) زيز[ر.م]و بانگ و ناله.
اَزيش : نايژه[ر.م]و به معنى از او و از وى.
اَزيغ : زيغ[ر.م] و آزيغ[ر.م].
ازيغال : (چو على جان) زيغال[ر.م].
اَزين : آزين وزين، افراداً وتركيباً ومخفّف از اين.
ازينه :(چو كمينه) زينه[ر.م] و آزينه[ر.م].
اَزيوار : زيوار[ر.م].
آيين چهاردهم