قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٤٣٥
بيضه : به عربى، خصيه و طاسِ كلاه و تخم مرغ و در نزد اطبّا صُداعى است[سردرد] كه به تمامى سر احاطه نمايد.
بيضه آتشين; بيضه چرخ : آفتاب.
بيضه درآب : تخم مرغى كه هنوز بچّه در آن متكوّن نشده باشد.
بيضه زر; بيضه زرّين : آفتاب.
بيضه هاى زر; بيضه هاى زرّين : كواكب و ستاره ها.
بيضى : منسوب به بيضه، خصوصاً آنچه به شكل تخم مرغ باشد.
بيعانه : آنچه در عوض متاعى به شرط قبول مى دهند و آنچه در مقام معامله، هريك از خريدار و فروشنده به جهت اطمينان به ديگرى مى دهد.
بيعه ---> دير.
بيغا : (چو شيدا) طوطك[ر.م] و طوطى.
بيغار; بيغاره : (چو ديدار و بيچاره) طعنه و سرزنش و افترا و بهتان و نفرين و لعنت و نيزه و مجرگ[ر.م].
بيغاريدن : طعنه زدن و افترا بستن.
بيغال; بيغاله; بيغاليدن : بر وزن و معنى بيغار و بيغاره و بيغاريدن.
بيغان : بيغون[ر.م].
بَيغُله : مخفّف بيغوله.
بيغن : (چو حيدر) سداب[ر.م].
بيغو : (چو نيكو) منقار و جانورى است شكارى از جنس باشه.
بيغور : (چو بى نور) شيپور دهان تنگ و خُم كوچك و امثال آن.
بيغوره : بيغوله.
بيغول : تخم كتان.
بيغوله : بيراهه و گوشه چشم.
بيغون : هرزه و بيهوده و عهد و شرط و پيمان.
بيق : شارب و سبيل است.(كى)
بيكدلى خان ---> ترك.
بيكم : (چو حيدر) صفّه و ايوان.
بيكن; بيكند : شهرى است كوچك مابين بخارا[شهرى در ازبكستان] و جيحون]رودى در آسياى مركزى [به مسافت ٤٤ كيلومتر از جنوب غربى بخارا كه جمشيد]چهارمين پادشاه پيشدادى [بنايش كرده و فريدون]ششمين پادشاه پيشدادى [تعميرش نموده و به گنگ دژ موسومش داشته و قديماً مركز ماوراءالنهر[در آسياى مركزى] و پايتخت افراسياب]پادشاه توران [بوده و در اوايل اسلام بس بزرگ و معمور بوده و مسقط رأس جمعى از مشاهير علما مى باشد، و در فرهنگ ناصرى]ر.ض [گويد: بيكند مخفّف باى كند است و باى و بَى و بيگ و بيوك، بزرگ و شاه و سال خورده را گويند و چون تركان پادشاه را خان و شهر را باليغ گويند، آن شهر خان باليغ نام يافت و هنوز معمور، و بزرگ ترين شهرها است و آن را بيكن گويند كه به چين مشهور شده.
بيكنير : شهرى است دلپذير مابين دهلى و مُلَتان[در هند]، و اكثر مردمانش هندوان و قليلى مسلمانند.
بيگ : به تركى، حاكم و امير و آمر و رئيس و بزرگ و كبير.
بيگ قوش --->بوم.
بيگار : (چو ديدار) مجرگ[ر.م] و به تركى، چشمه و منبع آب است و (چو نيسان) قصد و اراده و خصومت و جنگ و جدال است.
بيگار كرد : (ل) نام نوايى است از موسيقى.
بيگان : (چو نيسان) مخفّف بايگان[ر.م] است.
بيگانه : (چو بيجاده) مجهول و غريب و بى كس و خارجه و اجنبى.
بيگاه : درنگ و غير وقت و هنگام شام.
بيگلربيگى : به تركى، اميرالامرا و بزرگ بزرگان.
بيگه : (چو ديگر) مخفّف بيگاه[ر.م] است.
بيل : (چو فيل) گره و عُقده و چاه و پارو و آلت آهنى معروف كه «انگز» و «انگژه» هم [گويند] و سبد سرگين و قاذورات و ميوه اى است شيرين در هندوستان مانند انار و يا بهى]به [ايران و درخت آن : كه «اقطى» گويند : مانند درخت زردآلو است.
بيلْ دسته : بيد جودان[ر.م] و دسته بيل است.
بيلاك : (چو ميدان) فرمان پادشاهان و قباله و اسناد املاك