قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٢٤٧
را : كه مسلماً جدّ عالى حضرت رسالت مأبى(صلى الله عليه وآله وسلم)است : تصديق مى نمايد و بعضى احتمال داده كه حضرت خليل(عليه السلام) دوبار به ذبح فرزند مأمور شده باشد: يكى در حقّ اسماعيل(عليه السلام) و ديگرى درباره اسحاق(عليه السلام).
اسحق : (ر) رجوع به «اسحاق» شود.
اسد : (چو صمد) به عربى، شير و در اصطلاح نجومى، نام يكى از بروج دوازده گانه كه به نوشته ملاّمظفّر[ر.ض]، شيرى را ماند كه روى آن به طرف مغرب و پشت به سمت شمال و كواكب داخل الصّوره آن ٢٧ و خارج صورت ٨ و كوكب سرخ و روشنى كه بر قلب آن صورت است، به «ملكى» و «قلب الأسد» موسوم است و از جمله كواكب خارجه، كواكب متكاثفه]روى هم جمع شده; انبوه [مجتمعه اى است كه عرب آن را «هلبه» خوانند و آن سه كوكبى كه بطلميوس]منجّم مصرى در قرن ٢ م[، صغيره خوانده از اين كواكب است، و در نفايس الفنون[ر.ض]گويد: كوكبى را كه بر روى اين صورت باشد با آنكه خارج از صورت سرطان است «طُرفه» گفته و چهار را كه بر گردن و دل آن است، «جبهه» خوانده و دو كوكب ديگر را كه تابع اينها باشد، «زَبره» و «خرامان» نام كرده و ستاره اى چند غير نيّره را كه نزديك دوش آن باشد، «قلب الأسد» نامند و طرفه در پى اينها باشد.
اَسديّه --->قادريّه.
اِسرائيل : (ر) رجوع به «قادريّه» نمايند.
اسراف : (ر) علاوه بر معنى عربى معروف]درگذشتن از حد ميانه[، رجوع به تركيبات «خط» نمايند.
اسرب; اسرپ : (چو بلبل) سُرُب[ر.م].
اِسِرخا : مخفّف اِستِرخاى يونانى.(نان)
اسرف : (چو بلبل) سُرُب[ر.م].
اسرك : (چو دلبر) سرك[ر.م].
اسرنج : (چو دلبند) سرنج[ر.م].
اسروش : (چو گلگون) سروش.
اسروشنه; اسروشه : (چو بى حوصله و گلگونه) شهرى است در ماوراءالنّهر]ناحيه اى در آسياى مركزى [و توران]نواحى ترك نشين شمال شرقى ايران[و سروشه.
اسرول : (چو دلْ خون) سَرول[ر.م].
اسرون; اسروى : (چو گلگون) سرون[ر.م].
اسريچه : (چو خشميده) سَريچه[ر.م].
اسريخه : مرغ سقّا.
اسرير : سَرويسه[ر.م].
اسريز : (چو دلگير) سَرويسه[ر.م]و (چو لبريز) اسب ريز[ر.م]است.
اسريس : (چو تدريس) اسب ريس[ر.م].
اسريسه : سَرويسه[ر.م].
اسريش : (چو دلگير) سريش و (چو درويش) اسب ريش[ر.م].
اِسريشم : سِريشم.
اسرين : (چو گلچين) سُرين، افراداً و تركيباً.
اسرينه : سَرينه[ر.م].
اَسطاط : نام آلتى است قديم كه به جهت استعلام مقدار مساحت، معمول و مساوى ٤٧ متر بوده است.
اِسطَخر; اِسطَرخ : بر وزن و معنى استخر.
اُسطُرلاب : يا اُصطُرلاب; آلت معروفى است مر منجّمان را كه غالباً از برنج و بعضاً از مقوّا و يا ساير فلزّات ساخته و اكثر اوضاع فلكى و ارضى و زمانى را بدان مكشوف دارند، همچو: تعيين اوقات و دقايق و ساعات شبانروزى و اشباه آنها در زمانيّات و مثل تعيين قبله و اجراى قنوات و ارتفاع مرتفعات و عرض و طول بلاد و مسافت بين آنها و نظاير اينها در ارضيّات و مانند ارتفاع آفتاب و كواكب و مواضع آنها در منطقة و طالع وقت و اوضاع بعضى كواكب و دواير كبيره و صغيره مشهوره و آنچه بدينها ماند در فلكيّات. و ازآن رو كه اوضاع آفتاب نسبت به تمامى احوال مذكوره بيشتر منظور نظر بوده و منشأ آثار بسيار و احكام بى شمار بود، آلت همچنانى را بدين اسم مسمّى داشتند كه معنى تركيبى يونانى آن «ميزان آفتاب» است، كه «اُسطُر» به زبان يونان، ترازو و ميزان و «لاب»، آفتاب است و يا به جهت انتساب به لاب : كه پسر ارسطو و يا نام حكيمى ديگر كه مخترع اين آلت بوده : بدين اسم اختصاص يافته و يا به نام واضع و مخترع خود، اسطرلاب