قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٢٣١
آن بسيار سرخ و مايل به بنفشى و انبوه و نيكومنظر]است [و بوى چندان ندارد و فارسيان آن را خورده و مزه شرابش كرده و مفرّحش دانند و چوب آن سبك، و ثمرى ندارد مگر تخمى كه از آن، مثل آن روييده و حافظ نوع آن باشد.
ارغودن : (چو فرمودن) حريص و طالب بودن و غضبناك و خشم آلود شدن و دلير و شجاع و خصم افكن گرديدن و به ستوه آمدن.
اَرغوده : خصم افكن و دليرو غضبناك و حريص .
اَرغون : ارغنون[ر.م]و قبيله اى است از اتراك تركستان و اسب تند و تيز و نام سفينه]كشتى اى كه هيئت يونانى ارغونوت را حمل مى كرد [و اسم پسر اَباقاخان]دوّمين پادشاه ايلخانى در قرن ٧ ه: [از ملوك ايلخانيان]سلسله شاهان مغول ايران در قرن ٧ و ٨ ه:[ كه چهارمينِ ايشان بوده و هشت سال حكمرانى نموده و در ٦٩٠ يا ٦٩٢ هجرى درگذشت. و اين مَلِك در حال حيات خود يك نفر يهودى را وزير اعظم خود نمود و آن مردود هم فخرالدّين را : كه ركن اعظم امراى دولت بوده : به خيانتى متّهم داشته و اعدامش نموده و عاقبت دخيل امور ديانت هم بوده و اظهار داشت كه نبوّت، مجرّد بخت و اقبال مى باشد و مَلِك را هم بدين حرف واهى متقاعد نموده و به دعواى]ادّعا [نبوّتش واداشته و به عوض مكّه مكرّمه، بنايى ديگر بر پا داشته و مردم را از حجّ اسلامى بازداشتى.
ارغونوت : هيئت سيّاره اى است كه از ٤٥ نفر رؤسازادگان يونان قديم تشكيل يافته و در كشتى ارغوننامى تمامى اطراف را گشت نموده و در تحت حكومت ژاژون، پسر ملك تساليا]در يونان[، مى باشد.
ارغيدن : (چو ترسيدن) ارغودن[ر.م].
اَرفاغ : اوباش و اَجامر[ر.م].
اَرفَخشَد : يا ارپاقساد; نام پسر سام ابن نوح كه به نوشته ناسخ[ر.ض]، در ٢٢٤٤ هبوطى متولّد و در ٢٧٠٦]هبوطى [در حيات پدر بزرگوار، عازم دارالقرار]جهان آخرت [گرديده و ازآن رو كه نسب بيشتر انبياى عظام به جنابش منتهى گردد، مكنّى به ابوالانبيا مى باشد و معنى لغوى ارفخشد به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، «رئيس القوم» و «حصن الكلدانيّين» است.
اَرفَش : كاروان و قافله.
ارفند : (چو فرزند) دجله بغداد.
اَرقاق; اَرقان : به رومى، حنا و نوعى از بادام كوهى است.
ارقانجل : (ل) شهرى است در ساحل بحر ابيض به مسافت ١٥٠كيلومتر از شمال شرقى پترسبورغ ]سن پترزبورگ در روسيه [كه پيش از آبادى آن، مركز تجارت بحريّه روس بوده و هوايش سرد و يك كارخانه كشتى سازى دارد.
اِرقانيا :(ل) در اصطلاح ارسطو، نام بحر خزر است.
ارقش : (چو ورزش) كاردان و عاقل.
ارقم (چو اعلم) به عربى، مار ابلق]دورنگ[و هم نام پسر عبدمناف ابن اسد كه هشتمينِ قبول كنندگان اسلام بوده و در ٥٥ هجرى در هشتادواندسالگى وفات يافت.
ارك : (چو فلك) جادّه بزرگى است در حصن جبل مابين نجد و حجاز و شهر كوچكى است در كنار حلب و ريسمانى كه از درخت آويخته و بر آن نشسته و در هوا آيند و روند و يا بر پاى چاروا بسته و در علفزارها سر دهند و (چو شتر) ريسمان مذكور و نام شهر سلمى و كوهى است در غطفان]در عربستان [و (چو سخت) زاج و حصن و حصار و قلعه اى است در سيستان و مطلق قلعه كوچكى كه در ميان قلعه بزرگ سازند و بالخصوص قلعه مشهورى است در تبريز.
اركاك : (چو تِرياك) باران ريزه قطره.
اُرِگالرتيزاب.(سه)
ارگنج : (چو خرسند) اورگنج[ر.م] است.
ارگونتن : (چو پهلوشكن) بخشايش و بخشيدن.(ند)
ارگيا : (چو انبيا) جوى آب.(ند)
ارم : (چو ظلم) اورمى[ر.م]و (چو سخن)شهرى است در قرب مدينه سارى از نواحى تبرستان]مازندران و اطراف آن[ كه اُرم خاست نيز گويند و (چو شكم) نام واضع ساز چنگ و پسر پنجمين سام ابن نوح و هم شهرى است كه در قرآن مجيد مذكور و به ذات العماد موصوف و آن شهر شام و يا اسكندريّه و يا شهرى است ديگر مابين صنعا و