قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٢٧٦
افچه : (چو غنچه و هرزه) علامتى كه در بساتين و زراعات به جهت رميدن مرغان سازند.
افد : (چو خَجِل) اَفتِد[ر.م].
افدان : (چو ابدان) رنگ هاى سرخ و قصرهاى محكم.
افدر : (چو قنبر) عمو و خواهر و برادر و اولاد ايشان.
افدستا : (چو مجلس ها) اَفتِدسِتا[ر.م].
افديدن : (چو ترسيدن) ستاييدن و تعجّب نمودن.
اَفرا : آفرين و تحسين.
افراتين : (چو صحراگير) سخن آسمانى.
اَفراختن : فرازيدن.
افراز : (چو سرباز) فراز.
اَفرازه : شعله آتش.
اَفرازيدن : فرازيدن.
اَفراس : خيمه و طناب.
اَفراسِ آب : حباب و هموار به راه رونده.
اَفراسياب : (ر) افراس آب[ر.م]و هم نام سلطان تركستان]نواحى ترك نشين شمال غربى چين و آسياى مركزى [كه پسر پشنگ ابن تور ابن فريدون و يا پسر پشنگ ابن شاپناسب ابن ورشيب]؟[ابن ترك ابن زو ابن شروان ابن تور ابن فريدون بوده و پدرش به زادشم نيز موسوم بوده، چنانچه آن پسرش كه ملقّب به شيده بوده، پشنگ نام داشت. بالجمله افراسياب نهمينِ پيشداديان]نخستين سلسله اسطوره اى ايران [بوده و به نوشته ارباب سير، دو نوبت بر ايران تاخت آورده: يكى در ٤٤٦٩ هبوطى كه بر منوچهر، هفتمينِ پيشداديان، شوريده و بدان سر شد كه ملك موروثى را ديگرباره به دست كند. پس روزى چند برنگذشت كه عمّال منوچهر را : كه در ممالك تركستان حكمران بودند : از تيغ بگذرانيده و بر تمامى تركستان استيلا يافته و از كنار ديوار چين تا سرحدّ ماوراءالنهر]در آسياىمركزى [حكمران بوده، پس از آن تسخير ايران را تصميم داده و منوچهر تاب برابرى در خود نديده، عاقبت كار به مسالمت انجاميده و مقرّر شد كه از كنار آب جيحون]در آسياى مركزى [تا باب الابواب ]شهر باكو[، منوچهر را شده و در ماوراءالنهر و صفحات تركستان افراسياب حكمران باشد. و بدين منوال بود تا نوبت دويّم در ٤٥٤٦ هبوطى به نوذر ابن منوچهر : كه هشتمينِ پيشداديان است : تاخت كرده و بعد از هفت سلطنت وى را هم كشته و تسخير ايران را كمر بسته و با لشگر بى پايان از جيحون گذشته و مملكت رَى و اراضى مازندران را به زير پاى سپرده و روزى چند برنگذشت كه بيشتر ايران را به حيطه تصرّف آورده و بعد از دوازده سال نوبت ملك را به زاب ابن تهماسب محوّل داشت. و بالجمله بعضى از ارباب تواريخ گويد كه نام اصلى افراسياب، زاوشه بوده و ايرانيان او را افره اسياب ناميدند، زيراكه پيوسته به دور ملك خود در سير بودى، چنانچه افرهِ]چوب زيرين آسياب [آسياب مى گردد و به كثرت استعمال، افراسياب شده.
اَفراسين; افراسيون --->اَفنان سَر.
افراشتن : (ر) فرازيدن.
اَفراشين; اَفراشيون : گندناى كوهى است.
افرام : (ل) رجوع به «افراييم» شود.
افراه : (چو همراه) طعامى كه به جهت محبوسان بپزند.
اِفراييم : (ل) يا افرام; به نوشته احمد رفعت عثمانى[ر.ض]، كوه بزرگى است در جوار قدس شريف و هم نام يكى از دو فرزند حضرت يوسف(عليه السلام) كه رئيس يكى از اسباط دوازده گانه بنى اسرائيل بوده و همين سبط را نيز : كه در سمت شرقى نهرى شريعهنام]رود اردن[ و جهت شمالى بحر ابيض]درياى مديترانه[ توطّن داشتند : به جهت انتساب به وى سبط افراييم گفته، چنانچه نواحى مذكوره را وادى افراييم گويند.
اَفَربيون : فرفيون[ر.م].
افرختن : (چو بدمنظر) افراختن و (چو گندموش) افروختن.
افرخش : (چو سمندر) كفل حيوانات.
اِفرَسب : فرسب[ر.م].
افرفور; افرفوز : (چو پرستوك) فرفور[ر.م].
افرفين; افرفينه : خُرفه و تخم آن.
اَفَرفيون : فَرفيون[ر.م].