قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٩١
يعنى جدا كرد آن را; و آن، بيشتر مفرد بوده و بعضاً به واسطه «كاف» بيان جمله باشد.
به هر كه عرضه دهم درد خويش مى بينم *** كه غرقه ام من و او در كنار مى گذرد
و گاه است كه به جهت تأكيد لفظ «مر» در اوّل مفاعيل صريحه افزايند.
مر او را رسد كبريا و منى *** كه ملكش قديم است و ذاتش غنى
تنبيه: يك قسم از مفعول صريح و بىواسطه هم هست كه به مفعول مطلق موسوم بوده و گاهى عدد وقوع فعل را بيان كرده و گاهى نوع آن را به مرحله عيان آورده و گاهى مجرّد صدور آن را بدون زيادت چيزى افاده نمايد، همچو «زدم ده بار» و «نشستم مانند نشستن امير» و «رفتم رفتنى»; و اوّلى را مفعول مطلق عددى گفته و دويّمى را نوعى خوانده و سيّمى را تأكيدى نامند.
گونه دويّم: مفعول بواسطه يا غير صريح كه تعلّق فعل بدو به واسطه «در»، «با»، «براى» بوده و اوّلى را مفعول فيه و دويّمى را مفعول معه و سيّمى را مفعول له گويند.
امّا مفعول فيه ظرف زمان و ظرف مكانى است كه فعل در آن واقع شده و در جواب سؤال «در كه» و «در چه» آمده باشد و علامت آن «در» يا «بر» مى باشد و در بعضى موارد محذوف گردد: «نجات در چه چيز است؟ در حق» و «سعادت در چه زمان است؟ در روزى كه تديّن و تمدّن گرد آيند».
و امّا مفعول معه اسمى است كه گاهى شريك فاعل باشد در تأثير و گاهى مصاحب مفعول باشد در تأثّر; و علامت آن «با»; و در جواب «با كه» و «با چه» مذكور گردد: «با برادرم به باغ رفته و سيب را با انار چيدم».
و امّا مفعول له اسمى است كه تحصيل آن، مقصود بوده و يا حصول آن، سبب صدور فعل گرديده و در جواب «براى كه» و «براى چه» و مانند اين ها از ساير ادوات علّت مذكور گردد و اوّلى را تحصيلى گفته و دويّمى را حصولى نامند: «پسرم را براى ادب زدم، چنانچه از ناتوانى تاب حركت ندارد»; و پوشيده نماند كه مفعول بواسطه گاهى به واسطه حروف ديگر نيز مثل «ب»، «تا»، «از» بوده و در جواب «به كه» و «به چه» و «تا كى» و «تا كجا» و «از كه» و «از چه» مذكور شده و اوّلى و دويّمى را مفعول اليه گفته و سيّمى را مفعول عنه نامند: «به مسجد مى روم» و «از ميخانه مى گريزم» و «تا تهران خواهم رفت»; و گاه باشد كه همه مفاعيل در يك جمله گرد آيند; و در اينجا شايسته آن است كه مفعول به را به ساير مفاعيل مقدّم دارند: «در ماه آبان، پسر خود را با برادرت در دبستان احرار براى تعلّم قاموس المعارف به نزد ما آورده و از جهالت رهانيده و تا آخر عمر در اصلاح اخلاقشان بكوش».
دستور: گاه باشد كه بعضى از ادوات مفاعيل را به بعضى ديگر تبديل نمايند: «زين، اسب راست» يعنى براى اسب، «اين كار او را نشايد» يعنى بدو نشايد، «بر در ميكده بنشسته و جامى در كف» يعنى در در ميكده و مانند اين ها.
و امّا حاليّت آن است كه اسمى هيئت فاعل يا مفعول يا هر دو را افاده كند كه در حالت صدور فعل يا وقوع آن به چه هيئت بوده اند و آن ها را هم ذى حال گويند: «رستم سواره آمد» و «جهانگير پياده رفت» و حال در اكثر، مفرد بوده و بعضاً جمله باشد و به هر حال سزاوار آن است كه از ذى حال مؤخّر آيد و گاهى مقدّم هم باشد، خصوصاً در مقام ضرورت چنانچه خسرو در واقعه دفن ليلى گفته:
گريان جگر زمين گشادند *** وان كان نمك در آن نهادند