قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٤٧٧
پيكرانِ درخش : ستاره هاى آسمان.
پيكران مانا : عالم برزخ.
پيكرستان : عالم برزخ.
پيكرِ گاو : علاوه بر معنى تركيبى، صراحى شراب كه به هيئتِ گاو باشد.
پيكرو : تمر پوسته خانه[پُست] است.
پيكريدن : محاكمه كردن و تصوير و مجسّم نمودن، در نظر يا در خارج.
پيكستان : پوسته خانه[پُست] است.
پيكن : (چو حيدر) غربال و پرويزن[غربال].
پَيكند : ماضى پيكندن و نام مقامى است از توران زمين [نواحى ترك نشين شمال غربى چين و آسياى مركزى].
پَيكندن : پيوستن و جمع نمودن و در سلك و رشته كشيدن.
پيكو; پيكوه : مملكتى است نيكو، جنوبش زمين بنگاله[بنگلادش و ايالتى در شمال شرقى هند] و مشرقش بلاد چين و دو سمت آن دريا و به زعم بعضى، ماچين همان است و به نوشته بستان السياحه[ر.ض،مشتمل است بر بلادِ عظيمه و مداين قديمه و معادنِ نفيسه و قربِ ٩٠ منزل طولِ آن و دارالملكِمركز] آن آوه و در ظاهر، آن ديار بتخانه اى است كه به زعم ايشان ١٨لك ]صدهزار [سال است كه عمارت يافته، و آن از عجايب روزگار و گنبد هرمان[ر.م]، نمونه اى از آن. دور آن چهار فرسخ و ارتفاع آن يك فرسخ و مشتمل بر دوازده هزار درجه، و در چهار طرفش چهار معدن طلا و نقره و مس و ياقوت، و اهالى آن ديار عموماً كافر و در مأكولات بى تميز و آكلِ هر چيزند، چنانچه اكابر آن ديار قاذوراتِ انسان را متعفّن كرده و از آن كِرمى حاصل نموده و آن كرم را شستوشو داده و در روغن، مانندِ قيمه و قاوورمه پخته و تناول كنند ورجوع به «چين» هم نمايند.
پيكه : (چو ريشه) به فرانسه، قماشى است منقّش و اندكى درشت است و به تركى، سكّو و مكان بلندى است كه بر آن مى نشينند.
پيگاده : شخصى كه حالت جماع نداشته باشد.
پيگار : بر وزن و معنى بيگار.
پيل : گره و عقده و كيسه و خريطه[كيسه چرمى] و جانورى است معروف كه به معرّب خود، فيل، مشهور و رجوع بدانجا نمايند.
پيل آرام : حصارى است بسيار بزرگ[در هند].
پيل افكندن : عاجز كردن.
پيل اَمرود : نوعى از امرود[گلابى] است.
پيل بالا : بلند و بزرگ جثّه و بسيار و توده و خرمن كرده.
پيل پا; پيل پاى; پيل پايه : پاغر[ر.م] و پاغره]ر.م [و حربه اى است كه اكثر زنگيان دارند و هم نوعى از قدح بزرگ شراب خورى است.
پيل تن : اسب و يكى از القاب رستم.
پيل زَهره : زهره پيل و مردم شجاع و دلير و درخت حضض[ر.م].
پيل سُم : شب تاريك و مردم سخت و ستبر و كلفت سُم و هم نام برادر پيرانِ ويسه[سپهسالار و مشاور افراسياب، پادشاه توران] كه به دست رستم كشته شد.
پيل غوش; پيل گوش : نوعى از حلوا و گل نيلوفر و خاك انداز معروف و نوعى از سوسن كه خال هاى آن سياه و بر كنار آن چين ها و رخنه هاى كوچك مى باشد و هم نباتى است كه در اطراف جاده ها و اراضىِ غيرمزروعه فراوان، و برگ هاى آن بزرگ و به عربى «لوف» و به فرانسه «باردان» ناميده و مردم طهران برگ بابا آدمش گويند و در طب، ريشه و برگ و تخم آن مستعمل و در خاصيّت تعريق و ادرار مشهور است.
پيل گوشَك : گلِ ريواج و تصغير پيل گوش[ر.م].
پيل مال : پى سپر كردن.
پيل مرغ : مرغى است كه سر و گردن آن ساده و بى پر و هر ساعت به رنگى وانموده و بالاى منقار آن، پوستى مانند خرطوم فيل آويزان است و در جنگل هاى پرتقال و مغرب زمين به هم رسد.
پيلِ معلّق در هوا; پيلِ هوايى : ابر است.
پيلارام : رجوع به تركيبات «پيل» نمايند.