قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٤٧٥
ميوه و غلّه نارسيده كه پيشتر فروشند و برشته كرده و مى خورند و مواجبى كه قبلاً گرفته و تا سر موعد تلف كرده باشند.
پيش داد : پيشَكى[ر.م] و عادل اوّل و حاكمى كه اوّل به داد مظلوم برسد و اوّل كسى كه تظلّم بر حاكمى كند و پارسيان اوّلين ملوك پيشداديان را هم بدين اسم موسوم مى داشته اند و پوشيده نماند كه پيشداديان عنوان طبقه اوّلى از طبقات اربعه ملوك فرس و عجم مى باشد كه به نوشته بعضى مورّخين، ٢٤٠٠سال سلطنت ايران درعهده ايشان بوده و اگرچه همين مدّت با تعدادشان : كه شش يا ده يا يازده تن باشد : التيام بردار نيست خصوصاً مدّتى كه در باب سلطنت بعضى از ايشان مذكور است، همچو: ٥٠٠ سال در جمشيد و فريدون و ١٠٠٠ سال در ضحّاك افسانه نما است، با وجود اين اسامى شان را با تاريخ هبوطى جلوسشان موافق ناسخ التواريخ[ر.ض] بر وجه اجمال نگاشته و صحّت و فساد آن را به عهده خود ناظرين موكول و محوّل مى داريم. و بديهى است كه مدّت سلطنت هريك، ازجلوس او است تا جلوس ديگرى و حاجت به ذكر مدّت جلوس ايشان نداريم:
١. كيومرث ٢٣١٩
٢. هوشنگ ٢٣٤٩
٣. تهمورس ابن هوشنگ ٢٣٨٩
٤. جمشيد ابن تهمورس ٢٤١٩
٥. ضحّاك تازى ابن علوان ٢٩١٩
٦. فريدون ابن اتقيان ابن جمشيد ٣٩١٩
٧. منوچهر ابن ايرج ابن فريدون ٤٤١٩
٨. نوذر ابن منوچهر ٤٥٣٩
٩. افراسياب ٤٥٤٦
١٠. زاب ابن تهماسب ٤٥٥٨
و به نوشته ناسخ التواريخ[ر.ض]، زاب : كه آخرينِ پيشداديان بود : پنج سال در ايران پادشاهى داشت و بنابراين مدّت سلطنت جملتان ايشان ٢٢٤٤ سال مى باشد. و بعضى اين طبقه را يازده تن انگاشته و گرشاسب را هم يازدهمينِ ايشان پنداشته، والله اعلم و رجوع به «هوشنگ» هم نمايند.
پيشْ دار : مقدّمه و پيشرو لشگر و حربه بسيار بزرگى است كه حلقه هاى چهارگوشه و سرنيزه و غيره بر آن نصب كرده و بدان گرگ و خوك شكار كنند.
پيشْ دست : پيشَكى[ر.م] و صدر مجلس و نقد، مقابلِ نسيه و معين و مددكارو غالب شدن و سبقت نمودن.
پيش رو لشگر صحرا : گورخر.
پيشْ شاخ : لباس پيشواز.
پيش فروش : بيع سلم.
پيش كار; پيش كاره : ماما و ممدّ و معاون و مزدور و خدمتكار و بانوى سرپرست و شاگرد و نوكر.
پيش گاه : محراب مسجد و صدر مجلس و حضور و محضر و پادشاه صاحب تخت و تاج و فرشى كه بر صدر مجلس و پيش ايوان اندازند.
پيش گاه نُشور : روز قيامت است.
پيش گر : پيشكار.
پيش گو; پيش گوى : معرّف و كسى كه در مجلسِ ملوك و امرا، مردم را بشناساند كه اهل مجلس بر احوال وى اطّلاع يافته و فراخور حال خود تعظيم نمايند و هم شخصى است كه عرايض مردم را به عرض امرا و سلاطين برساند، كه آن را در دكن«خبرداد» و در هند «ميرعرض» گويند.
پيش گه : پيشگاه[ر.م] است.
پيش مزد : بيعانه و پيشكى[ر.م].
پيش نشين : ماما و امر و فاعل از پيش نشستن.
پيشوا : مقتدا و سركرده و پيشرو مردمان و نوعى از جامه پوشيدنى، كه بيشتر زنان پوشند.
پيشواى آميغى يا حقيقى : امام(عليه السلام) است.
پيشواز : استقبال مسافر و جامه پيشوا.
پيشواز كردن : كلامى مثل آن را گفتن است.
پيش يار; پيش ياره : پيشاب و پيش دست[ر.م] و پيشكار و ماما و پيش يان[ر.م] و خوانچه و طبقى كه گل و تنقّلات در آن گذاشته و به مجلس آرند، خصوصاً