قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٤٧٤
داشته، پيرانِ ويسه نيز گفتندى.
پيرانه : هر چيز ممتاز و لايق به انتخاب.
پيراهان : پيراهن.
پيراهِستن : پيراييدن.
پيراهش : پيرايش.
پيراهن : (ر.ف) كه لباسى است مُلاصق[چسبيده] بدن.
پيراهن قبا كردن : چاك زدن و پاره كردن پيراهن.
پيراهن كاغذى : دادخواهى و روشنايى بامداد و پرتو آفتاب.
پيراى : امر و فاعل از پيراييدن.
پيرايش; پيرايه : ساختن و پرداختن و انتظام و زينت و آرايش از طرف نقصان، همچو: سر تراشيدن و اصلاح كردن و شاخه هاى زيادى را بريدن.
پيرايه دان : ظرفى است كه زنان اسباب زينت و جواهرآلات خود را در آن گذارند.
پيراييدن : ساختن و پرداختن و زينت دادن و دباغت نمودن و مستعدّ و مهيّا كردن و مرتّب و منظّم و منقّح و مصحّح نمودن و چيزى را از عيب خالى كردن و كم گردانيدن چيزى، به جهت زيبايى و خوش آيندگى، همچو: بريدن موى زائد از بدن و شاخ زائد از درخت و علف هاى زيادى از باغ و زراعت.
پيرزه; پيرزى : (چو تَبَرزه و پلنگى) خورخورده ]خرتوپرت [خانه و غيره و آنچه در دستمال بسته و به جايى برند.
پيرنداخ : (چو ديگر بار) تيماج[ر.م و سختيانر.م].
پَيرَو : تابع و مقلّد و هم يكى از اقوام قديمه امريكاى جنوبى كه مردمانِ تندرست و جنگ آور و ساكن كوهستان مى باشند.
پيروج : پيل مرغ[ر.م].
پيروز : معروف[است] و به معرّب خود، فيروز اشتهار دارد.
پيروزه : فيروزه، اِفراداً و تركيباً.
پيروزى : ظفر و نصرت و غالب بودن.
پيروس : به يونانى، آتش است.
پيرومى : به اساطير مصرى هاى قديم، بزرگ ترين معبودها بوده و به غيرمرئى بودنش معتقد بودندى.
پيروى : يكى از شعراى عثمانى و دو نفر ديگر ايرانى بدين اسم متخلّص بودند.
پيره : پير و خانقاه نشين و وليعهد و جانشين و خليفه مشايخ و ارباب طريقت.
پيره پيوسته : وصىّ اوّل و خليفه بلافصل.
پيرهن; پيرهند : (چو بى غرض و ريشخند) پيراهن است.
پيرين : آب گنديده و به يونانى، آتش است.
پيزر : فروشنده و رجوع به «بردى» نمايند.
پيژن : بيژن.
پيس : خرماى ابوجهل و رنگ سفيد و مردم خسيس و علّت بَرَص و جذام و چل چل شدن.
پيست : (چو كيست) آدمى كه جذام و برص داشته باشد.
پيسودن : گراييدن و ميل نمودن و به طرفى اراده كردن.
پيسه : ابلق[ر.م].
پيش : عاقل و دانا و ماضى و مستقبل و مقدّمه مطلب و خرماى ابوجهل و شاخ و برگ درخت خرما و حركت معروف كه به عربى «ضمّه» گويند و به معنى مشهور كه ضدّ پس است.
پيش آب : شاش.
پيش آره; پيش آرى : خدمت و محضر و پيش يار]ر.م [است.
پيش آهنگ : شعر اوّل قصيده و پيشرو لشگر و قافله و هر چاروايى كه پيشرو نوع خود باشد.
پيش انداز; پيش اندازه : كندوره [ر.م].
پيش بار; پيش باره : پيش خورد[ر.م] است.
پيش باز : پيشواز.
پيش بُد; پيش بود : هر دو حضور و محضر و خدمت.
پيش بين : مردم عاقبت انديش.
پيش پاره : حلواى تَرَك معروف.
پيش خانه : بنه و آستانه و رواق.
پيش خورد : پيشَكى و سَلَم ]پيش دادن بها [فروخته شده و طعامى كه طرف صبح در اوّل روز مى خورند و