قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٤٧٣
گروهه ابريشم و ريسمان و انگشتر بى نگين كه از شاخ و استخوان سازند و رجوع به «گشت برگشت» [نمايند].
پيچَند : لبلاب[ر.م] و پيشانى بند زنان.
پيچو ---> گشت برگشت.
پيچه : ايازى[ر.م] و زلف عَملى و نيستان و گياه لبلاب]ر.م [و بهرمه[ر.م] و رمز و اشاره و گره و عقده و پوشش بالاىِ خانه و موى بافيده و پيرايه مرصّع كه بر سر عروس بندند و طرّه زلف و كاكل كه پيچيده و بر يكديگر گره زنند.
پيچى : به تركى، پيچين[ر.م] است، افراداً و تركيباً.
پيچيچ : اسگنجه[شكنجه] مقصّران.
پيچيدن : روگردانيدن و نافرمانى كردن و قات قات نمودن و تحاشى كردن و به يك سو رفتن.
پيچيده : ماضى بعيد و اسم مفعول از پيچيدن، خصوصاً دست برنجينى[دست بند زنان] كه آن را چهارگوشه تافته باشند.
پيچين : به تركى، جانور ميمون است.
پيچين ئيل : سال نهم از دور اثنى عشرى تركان است; رجوع به «دور» نمايند.
پيخ : چرك چشم و آب آن كه مژگان را به هم چسباند.
پيخال : پيخ[ر.م] و ته و لاى هر چيز و فضله هر شيئى از نباتات و حيوانات، خصوصاً مرغان و مگسان.
پيختن : (چو ريختن) پيچيدن.
پيخس; پيخست; پيخسته : (چو حيدر و پيوست و پيوسته) ظنّ و گمان و از روى گمان فهميدن و پى به چيزى بردن و محبوس و متحصّن و بدبو و متعفّن و گنديده و آگنده و بركنده و عاجز و درمانده و ديوار بيخ بركنده و هر چيز در زير پاى نرم شده.
پيد : (چو ديد) بى فايده و ترتومرت[خرده ريزه] و موريانه و هر چيزى كه از تَف آتش زرد و ضايع شده باشد.
پيدا; پيداد : (چو شيدا و ميدان) ظاهر و آشكار.
پيدار : گدك[ر.م] و عقبه و پشته بلند.
پيداوسى : (چو شيدادلى و ميخانه چى) پولى بوده رايج زمان كيان]كيانيان، دوّمين سلسله اسطوره اى ايران [كه هريك به پنج دينار خرج مى شده.
پيدايش : (چو فرمايش) ظهور و انكشاف.
پيدها---> كليلهودمنه.
پير : مرشد و پدر و آدم معمّر و كل و كچل.
پيراَهَرى : خواجه عبدالله انصارى[عارف قرن ٥ه:.].
پير بُرناتن : دنيا و فلك.
پيرْبُنيه : آدم نزديك به پيرى و جوانى كه موى بدنش سفيد شده باشد.
پيرِ پنبه : كسى كه به غايت پير شده و در تمامى بدن موى سياهى نداشته باشد.
پير چهارشنبه --->چهارشنبه.
پير چهلساله : عقل و فرشته و فيروزه و حضرت آدم ابوالبشر(عليه السلام).
پيرِ حاجات : لقب خواجه عبدالله انصارى[عارف قرن ٥ ه:.] و سلسله پير حاجات : كه يكى از سلاسل چهارده گانه معروف بوده و در «ذهبيّه» مذكور خواهد افتاد : بدو منسوب است.
پير دوموى : دنيا، به اعتبار شب و روز.
پيرْ دهقان : شراب كهنه انگورى و به معنى معروف.
پيرِ روشن : لقب بايزيد انصارى است.
پيرِ سالخورده : پيرِ دهقان[ر.م] است.
پيرِ سرانديب : حضرت آدم(عليه السلام) است.
پيرِ صنعان : زاهدى بوده مشهور.
پيرِ فلك : ستاره زحل يا مشترى.
پيرِ كنعان : حضرت يعقوب(عليه السلام) است.
پيرِ مُغان : مرشد و خمّار و مدير و ريش سفيد ميخانه.
پيرِ هفت فلك : ستاره زحل يا مشترى.
پيرا : پيراى[ر.م].
پيراستن : پيراييدن.
پيراكندن : پراكندن.
پيرامَن; پيرامون : حاشيه و كناره و اطراف هر چيز.
پيران : پهلوانى بوده تورانى، سرلشگر افراسياب]پادشاه توران [و به دانايى مشهور و در جنگِ دوازده رخ به دست گودرز[از پهلوانان ايران شاهنامه] مقتول ]شد [چنانچه فردوسى مشروحاً نگاشته و ازآن رو كه پدرش ويسه نام