قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٤٧٢
پياز خارج و مدّتى پيش از برگ دادن شكفته مى شود و چون فى الجمله شباهتى به زعفران دارد، عوام آن را «زعفرانِ بداصل» و «زعفرانِ حرام زاده» گويند و «زعفران چمن» هم عبارت از آن است و گاهى «سگ كش» هم مى گويند.
پيازِ صحرايى; پيازِ كوهى; پيازِ ليز; پيازِ موش; پياز نرگس : گياهى است معروف كه به فرانسه «روكامبول» و به عربى «بصل الذئب» و «بصل الفار» و «عُنصُل» و «بصل البّر» و به تركى «داغ سوغانى» و در لرستان «طرم» و به يونانى «بلبوس» و «اسقيل» و به هندى «كابده» و «كدرى» و به پارسى «زير» و «پياز تلخ» و «تلخه پياز» نيز گفته و در بعضى لغات «اطيطون» گويند، در سواحل بحر روم[درياى مديترانه مى رويد و در طب استعمال نمى كنند مگر پياز آن را كه مخروطى و حجيم و مركّب از پرده هايى مستحكم و بر روى هم پيچيده است] و در فرنگ آن را از اسپانيول]اسپانيا [و جزاير بحر روم]درياى مديترانه [آرند و در ايران از بوشهر و يا بعضى سواحل بحر عمّان مى آرند و در برهان]ر.ض [گفته كه اگر موشش بخورد، بميرد و اگر گرگ پاى بر برگ آن بگذارد، همين كه بردارد لنگ شود و اگر ساعتى توقّف كند البتّه بميرد و در مخزن الادويه]ر.ض [گويد: مانند پياز كوچكى است الاّ اين كه توبرتو نيست بلكه مانند سيرِ يك دانه، و پوست آن سياه و در بوى و طعم و برگ شبيه به پياز و خودش مهيّجِ باه و جالى و جاذبِ خون به ظاهرِ بدن است.
پيازك : حصير و بوريا و بيانك[ر.م] و چوگان و تصغير پياز و قريه اى است در دامن كوه، معدنِ لعل.
پيازكى : لعلى است قيمتى و هر چيز منسوب به پيازك[ر.م].
پيازو : پياز است.
پيازى : چوگان و پيازك[ر.م] و نوعى از لعل قيمتى.
پياكى ---> جزاير سبعه.
پياله : جام و قدح شراب و ظرفى است معروف.
پياله جور --->جور.
پيام : خبر و پيغام است، اِفراداً و تركيباً و هم يكى از امرا و شعراى هندوستان كه ١٠٦٦ هجرى وفات نمود.
پيامُش : پياز.
پَيامى : منسوب به پيام و هم شاعرى بوده استانبولى در عهد سلطان مرادخان ثالث[دوادهمين پادشاه عثمانى در قرن ١٠ه:.].
پيانو : سازى است جديدالاختراع و آن صندوق مانندى است كه در پيش رو گذاشته و بر كرسى نشسته و با دست مى زنند و پاى ها نيز در كار است.
پياهو : (چو ترازو) آهوپاى[ر.م].
پيت : (ل) نهرى است در سيبريا و چند موضع از اوقيانيا]استراليا [و امريكا هم بدين اسم، موسومند.
پيتاغوراس;پيتاغورس; پيتاغوس; پيتاقوراس; پيتاقورس; پيتاقوس : هر يك استعمالى است در فيثاغورس كه شرحِ حالش مذكور گردد و به نوشته قاموس الاعلام[ر.ض]، پيتاقوس يكى از حكماى سبعه يونان قديم بوده كه در ٦٥٠ مقدّم ميلادى متولّد و در ٥٧٩ ]مقدّم ميلادى [درگذشت.
پيتام : بر وزن و معنى پيغام.
پيتان : خصم و دشمن.
پيتر : (چو ديگر) به زبان بنگاله[بنگلادش و ايالتى در شمال شرقى هند]، پدر است.
پيترسب : (چو ديوبند) نامِ پدر پورشسب[پدر زرتشت].
پيتك : (چو زيرك) موريانه.
پيته : فتيله.
پيچ : ولدالزّنا و رشگ و حسد و تاب و حلقه و كج و خميده و تشويش و اضطراب و هر چيز درهم پيچيده و امر و فاعل از پيچيدن و آنچه از فتيله چراغ، سوخته و سرازير باشد.
پيچ اندرپيچ : مشوّش و مضطرب و به هم پيچيده.
پيچ پا : خرچنگ.
پيچاپيچ : مضطرب و مشوش و هرجومرج.
پيچانيدن : به پيچيدن واداشتن.
پيچپا : خرچنگ; مكرّر است.
پيچك : (چو زيرك) نقاب و گياه لبلاب[ر.م] و سربند زنان و