قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٤٦٩
پوستگال; پوستگاله : پوستِ بى موى مقعد گوسفند و زير دنبه آن.
پوست گنه گنه : [پوست گياه گنه گنه كه مصرف دارويى دارد].[١]
پوسته ---> پوست.
پوستين : بدگويى و غيبت و لباسى است معروف و در بعضى تركيبات آن رجوع به تركيبات «پوست» شود.
پوستينْ بِگازُر : بدگو و عيب جوينده وغيبت كننده.
پوستين دريدن : اظهار راز كردن.
پوستين كردن : غيبت و بدگويى كردن.
پوسله : (ل) نام آلتى است كه بحريّين و مهندسينى كه اخذ خريطه[نقشه جغرافيايى] مى نمايند، معمول و مستعمل دارند. و اگرچه اوروپايى ها ايجاد آن را به هنروران ايتاليا منسوب دارند، ليكن از پاره اى كلمات احمد رفعت عثمانى]ر.ض [بسيار قديم بودن آن معلوم مى گردد.
پوسه : بوسه و ريسمانى كه در وقت رشتن بر دوك مى پيچند.
پوسيدن : سختى كردن و فروتنى نمودن و به چرب زبانى فريب دادن و بوسيدن و به معنى معروف.
پوش : بردابرد[ر.م] و زره و جوشن و پوشيدن و امر و فاعل از آن و گياهى است كه از ارمن آورده و گاهى پوش دربندى نيز گفته و از آن شاف ساخته و در دفع نقرس معمول دارند و شاف خوزى همان است.
پوشا : اسم فاعل پوشيدن.
پوشاك : لباس.
پوشانيدن : به پوشيدن واداشتن.
پوشت : حيز و مخنّث و پشت، افراداً و تركيباً.
پوشش : پرده و لباس.
پوشك : (چو كودك) گربه.
پوشگان : (چو كودكان) مغيّبات و چيزهايى كه در عالم غيب باشند و هم نوايى است از موسيقى و (چو دوستان) جايى و مقامى است نزديك به نيشابور و آخر مقامى است از مقامات سالك كه آن را «غيب الغيب» و «فنا فى الله و بقا بالله» نامند، و چون سالك قطع اين مقام كند، ذات مقدّس تجلّى نمايد.
پوشنگ : (چو سوختن) گربه و (چو هوشنگ) قريه اى است مابين مولتان[در پاكستان] و قندهار، در نزديكى هرات.
پوشِنه : پوشينه[ر.م].
پوشِنى : پوشيدنى.
پوشو : پوشى[ر.م].
پوشه : مطلق پرده، كه بر درها آويزند و بر چيزها پوشند.
پوشى : به تركى، عمامه اى بوده كه در قديم عساكر بر سر مى نهاده اند.
پوشيدن : پرده كشيدن و پنهانيدن و لباس در بدن كردن.
پوشيده : اسم مفعول و ماضى بعيد از پوشيدن.
پوشيده چشم : كور و نابينا و قانع و كم طمع.
پوشينه : سرپوش و هر چيزى كه بپوشند و در بر كنند.
پوك : بى مغز و ميان تهى و آتش گيره[ر.م] و پف كردن و غلّه اى كه در جايى پنهانيده و خاك ريزش نمايند.
پول : پل نهر و رودخانه و هر چيز مدوّر، خصوصاً قطعه مدوّر معدنى و آيينه و شيشه دميده شده و به معنى معروف كه به عربى «فلوس» گويند.
پولاب : پُل و پودات[ر.م].
پولاد : گرز و عمود و تيغ و شمشير و پهلوانى بوده ايرانى و ديوى بوده مازندرانى كه «پولاد غندى»اش نيز مى گفته اند و هم به معنى معروف كه آهنى است جوهردار و از آن كارد و شمشير و امثال آن سازند، و طريق تشخيص آن از آهن متعارفى بدين نوع است كه يك قطره اسيد ازتيك در روى آن ريزند پس اگر بعد از لحظه اى لكه سياه رنگى در آن مشاهده گردد، پولاد است، والاّ آهن.
پولادخاى; پولادرَگ : اسب قوى و پرزور.
پولادسنج : مبارز و دلاور و اسلحه دار.
پولاد غَندى --->پولاد.
پولاد هندى : شمشير هندى.
پولانى : نوعى از آش آرد و اوماج است.
::::::::::::::::::::::::::::::::::١. در اصل بدون معنى است.