قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٤٦٧
فرش كه بدان خانه را بيارايند.
پوبك : (چو كوچك) هدهد و نادان و احمق و دختر بكر و دوشيزه.
پوپ; پوپش : (چو خوب و روكش) كاكل مرغان و مرغ سليمان است.
پوپشمن : (چو روچَركن) خودِ[كلاه جنگى] آهنى.(ند)
پوپَك : بر وزن و معنى پوبك.
پوپل : (چو دوزخ) رجوع به «فوفل» شود.
پوپو; پوپه : هدهد و آواز آن و آرزو و آرزومندى.
پوت : (چو شتر) به تركى، حرير مفتول و (چو توت) طعام لوت]ر.م [و نوعى از خربزه و بت و صنم و جگر گوسفند است و ازاين رو قليه اى را كه از جگر گوسفند سازند «قليه پوتى» گويند و به هندى، فرزند را گويند و رجوع به «گروانكه» هم نمايند.
پوترا; پوتره : به هندى، پسر است.
پوتون : [١]
پوته : بوته و مخزن و خزانه و دكّان و مغازه و در ولايت ما [آذربايجان] فربه و آماسيده را گويند.
پوتى : علاوه بر آنچه در «پوت» مذكور افتاد، قصبه اى است از قفقازيّه[در آسياى صغير كه مبدأ راهِ آهنين مابينِ تفليسدر گرجستان و بادكوبه باكو] است و تخميناً داراى پنج هزار نفوس و سابقاً از بلاد عثمانى و در ١٨٢٩ ميلادى، ملحق به روسيّه گرديد.
پوچ : پُچ[ر.م] و سُست و ضايع و خراب و پهن شده.
پوخ : چرك گوش و بينى و چشم و به معنى معروف[به تركى، مدفوع و غائط].(كى)
پوختن : پختن.
پوخل : (چو سوخت) گياه خرفه[ر.م] و تخم آن.
پود : آتش گيره[ر.م] و سوده و ريخته و كهنه و پوسيده و ضايع شده و گنديده و رشته پهنايىِ جامه، در مقابلِ تار، كه رشته درازى آن است.
پودات : حسّ و محسوس و آنچه به حسّ و نظر درآيد.
پوداتات; پوداتان : حواسّ و محسوسات.
پودارات; پودرات : پودورات[ر.م].
پودَنَك; پودنه : (چو روبدر) تيهو[ر.م و يا مرغ وشمر.م] و سلوى[ر.م] و سبزى نعناع معروف و يا قِسم كوهى كه به فرانسه «تيم» و به لاتينى«تيموس» و به تركى «يارپوز» و به يونانى«توموس» گويند و در تركيبات آن، رجوع به «حبق» نمايند.
پودورات : [٢]
پوده : پود[ر.م] و رجوع به «فوذج» هم شود.
پوذ : پود[ر.م].
پور : پسر و مرغ درّاج[ر.م] و كسى كه خود را نادان و هيچ ندان وانمايد و به هندى، شهر و ولايت است و هم يكى از ملوك قديمه هندوستان، كه اسكندر رومى اسيرش كرده و از وى پرسيد كه چطور رفتار و حكم در حقّ خودت تقاضا دارى؟ در جواب، اشاره به قتل خود كرده و گفت كه رفتار حكم دار و مالك رقاب. اسكندر از اين سخن در شگفت شد و ممالك او را به خودش عودت داد.
پورِ آبتين; پورِ آتبين : فريدون]ششمين پادشاه پيشدادى [است.
پورِ اَدَهم : سلطان ابراهيم ادهم[زاهد قرن ٢ه:.].
پورِ اعرابى : شيخ مُحى الدين عربى.
پور افدر : پسر عمو.
پور بُختگان : بوزرجمهر[ر.م] است.
پوربها : شاعرى بوده ايرانى از قصبه جام كه در عهد ارغون خانِ ايلخانى[چهارمين پادشاه ايلخانى در قرن ٧ه:.]، امرار وقت كرده و نهايت در تبريز وفات يافته و از اشعار او است:
«يا رب اين يك قطره خون كو را همى خوانند دل *** تا كى از بيداد مَهرويان ستم خواهد كشيد؟»
پورشَسب : نام پدر زردشت كه پارسيان پيغمبرش دانند.
پورِ عنقا : لقب زال[پدر رستم].
پوركَند : طاق و ايوان و منزل.
::::::::::::::::::::::::::::::::::١. در اصل بدون معنى است.
٢. در اصل بدون معنى است.